حماسه - صفحه 2

برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید

آرشیو

اسطوره اب در اساطیر ایران و هند

بررسی تطبیقی اسطوره ی آب در اساطیر ایران و هند

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

10.22111/jsr.2014.1401

چکیده

اسطوره، تفکر و واکنش نخستین انسان، در برابر وقوع حوادث طبیعی است و چون این مردم در شناخت عوامل این حوادث دچار ابهام بودند، عکس العمل آن ها نسبت به آن وقایع، همراه با ترس بوده است. همین ترس باعث می­شد که آنان برای هر پدیده­ای خدایی فرض کنند تا با پناه بردن به آن، از شرّ حوادث ایمن شوند. شکل گیری اسطوره­ها در جوامع بشری بر مبنای همین اصل استوار بوده است و به همین دلیل در اسطوره­های ملل مختلف، شباهت­هایی دیده می­شود. در میان اسطوره­های ملل، اساطیرایران و هند به دلیل وجود اشتراکات فرهنگی، دارای بیشترین شباهت­ها هستند. در این پژوهش سعی شده است که عنصر آب در اسطوره­ های ایران و هند به طور تطبیقی بررسی شود. بررسی­های انجام شده نشان می­دهد که آب در اسطوره­ی آفرینش هر دو قوم، جزو نخستین آفریده­های مادی است و این به خاطر اهمیت این عنصر حیات بخش در زندگی آنان بوده است.

کلیدواژه‌ها

  • اسطوره
  • آب
  • اَناهیتا
  • سَرَسوَتی
  • ایران
  • هند

عنوان مقاله [English]

Comparative study of the Myth of “Water” in the Mythologies of Iran and India

چکیده [English]

Myth is the primitive men's thought and reaction, facing with the natural happenings and as those people were uncertain about the causes of mentioned happenings, their reactions towards those events have been accompanied by fear. The very fear made them assume a God for any phenomenon so that they could be safe from the wickedness of the accidents with recourse to them. The formation of myths in human societies has been based upon the very principle; that’s why there exist similarities among the myths of different nations. Among the mythologies of the nations, the two mythologies of Iran and India have the most similarities owing to common, cultural grounds. The present research attempts to comparatively investigate the element of “water” in the two mythologies of Iran and India. The surveys performed suggest that in both nations’ myth of Creation, water is among the earliest material creatures, and this has been due to the importance of this life-giving element in their lives.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Myth
  • mythology
  • water
  • Anahita
  • Saraswati
  • Iran
  • India

اصل مقاله

مقدمه

اسطوره­ها بیانگر و منعکس­کننده ی طبیعت آدمی هستند با تمامی نیازها و خواسته­ها، آرزوها، امیدها و بیم و هراس­های آن. اسطوره­ها از چگونگی حالات و قیود انسـانی پـرده بـر می­دارند. اسطوره­های آفرینش نیاز ریشه­یابی انسان ها را اقناع می­کنند. (روزنبرگ،1379 :15)

بشر نخستین به دلیل عدم شناخت و تسلّط بر طبیعت و نیز ندانستن علل و عوامل وقوع حوادث طبیعی همچون خورشیدگرفتگی، زلزله، خشکسالی، رعد و برق، باران، سیل، بهار و زمستان و... دچار ابهام بسیار بود و چون قدرت حلّ ابهام و دستیابی به حقیقت را نداشت، به­ناچار برای تحلیل وقوع این پدیده­ها و اقناع حس جست­ و جوگری خود داستان می­ساخت و براساس برداشت های نادرست خود، برای این داستان­ها شخصیت آفرینی می­کرد که اکثر این شخصیت­ها دارای روح انسانی بودند و حتی با ظاهر آدمی نمودار می­شدند. درست با همان هیأتی که به تصورشان می­رسید. آنان برای هر پدیده­ی خیری، خداگونه­ای شادی آفرین و بهره­رسان با ظاهری زیبا و پسندیده متصوّر می­شدند که نیازها و آرزوهای آنان را برآورده می­ساخت و در مقابل، پدیده­های شر و ناخوش­آیند در تصوّراتشان دارای هیأتی زشت و وحشت آور بود که عامل ترس و وحشت آنان می­شد و به این سبب می بایستی برای مقابله با این خدایان شرور، دست به دامان خدایان خیرخواه می­زدند و آنان را با اهدای فدیه­ها و نذورات و قربانی­ها نیرومند می­ساختند و از خود راضی نگه می­داشتند. این گونه بود که خدایان اساطیری و اعمال و مناسک مربوط به آنان و به طور کلی اسطوره­ها به وجود آمدند.

وجوه اشتراکی که در اسطوره­های ملل مختلف وجود دارد، طبیعی به نظر می­رسد؛ چرا که برداشت همه­ی انسان­ها از پدیده­های طبیعی، تقریباً یکسان بوده است؛ مثلاٌ بارندگی و پدیده­هایی چون رعد و برق و تگرگ و صاعقه نسبتاً در همه­ی مناطق و با شرایط و کیفیتی یکسان رخ می­داده است؛ پس همه با چشم خود، شاهد این پدیده­ها بوده­اند و اگر برداشت آن ها از این پدیده­ها شبیه به هم باشد، کاملاً طبیعی است. این نوشتار به دنبال شناسایی اشتراکات اسطوره­ی آب، نزد دو قوم ایران و هند و بررسی تطبیقی این اشتراکات در دو تمدّن است.

بیان مسأله و پیشینه ی تحقیق

معرفت ابتـدایی بشـر و حـوادث طبیـعی مشتـرکی که برای وی روی می داده، کم نیست؛

اما بعضی اقوام در پاسخ هایی که به سؤالات معرفتی خود داده اند، اشتراک و قرابت بیشتری دارند. وجود این قرابت ها از هم نژادی وهم خونی برخی اقوام نظیر دو قوم هند و ایرانی خبر می دهد. مسأله ی مهم تحقیق، نشان دادن درجه ی نزدیکی اسطوره ی آب در اساطیر هند و ایران است.در مورد این اسطوره به طور جداگانه، پژوهش هایی صورت گرفته است؛ مانند کتاب "شناخت اساطیر هند"از ورونیکا ایونس(1373) ترجمه ی باجلان فرخی و"پژوهشی در اساطیر ایران" از مهرداد بهار(1365) و نیز "آناهیتا در اسطوره های ایرانی" از سوزان گویری (1385) و "اساطیر جهان" از دونار روزنبرگ(1379) و"فرهنگ اساطیر و داستان واره ها" از محمد جعفر یاحقی (1388، چاپ دوم) اما کاری مستقل که صرفاً به مقایسه ی این اسطوره و بیان مشابهت های آن پرداخته باشد، تا کنون کمتر انجام شده است.

بحث

در میان ملل مختلف، دو قوم ایرانی و هندی دارای اشتراکات فراوانی در فرهنگ وادبیات و به خصوص در اسطوره­هایشان هستند. شاید مهمترین و اصلی­ترین عامل این امر، هم­زیستی این دو قوم در خاستگاه کهن مشترک خود در گذشته­های دور بوده است.«از میان شعب نژاد هند و اروپایی، یکی از روزگاران قدیم اهمیت واعتباری پیدا کرد و تمدن و ادبیات و مذاهب آن، کهن­تر از شعب نژاد هندواروپائیست و این شعبه، همان نژاد هند وایرانی است که علی الظّاهر در حدود سه هزار سال قبل از میلاد، از دسته ی نژاد هند و اروپایی جدا شد.»(صفا، 1369: 22)

اگر با دیدی کلی­تر به این موضوع بنگریم، شاید بتوان این­گونه نتیجه گرفت که خاستگاه اولیه­ی ملل آسیایی- اروپایی یکی بوده و اشتراکات فرهنگی و ادبی و اسطوره­ای موجود در این تمدن­ها نشأت گرفتهه از همین هم­زیستی بوده است.« نژاد هند وایرانی پیش از انقسام به دو دسته­ی نژاد هند و نژاد ایرانی و افتراق از یکدیگر، دیرگاهی با هم در آسیای وسطی و گویا در ناحیه­ای بین سیردریا و آمویه­دریا می­زیسته­اند و دین و زبان و عقاید و اساطیر مشترکی داشته و خود را «اری» یعنی شریف می­نامیده­اند و بعدها یعنی هنگام جدایی از یکدیگر و توطّن در سرزمین­های هندوستان و ایران این نام را هر یک به خود اختصاص داده و یاد می­کرده­اند» (همان :22)

آب در اسطوره­ی آفرینش

اهمیت وجود آب به عنوان عنصری حیاتی نزد اجداد اولیه ی بشر، امری شناخته شده بوده است

و شاید به همین دلیل است که نزد دو تمدن ایران و هند، آب جزو اولین آفریده­های خالق است و این عنصر حیات­بخش را مقدس می­پنداشتند و ایزدی را نگهبان آن می دانستند.روز یازدهم اسفند روز "خور"و اول گاهنبار دوم است و در همین روز خداوند آب را آفرید. آب دارای دو فرشته ی نگهبان به نام اپم نپاتApemnapat و اَناهیتا یا ناهید است که دومی فرشته ی مخصوص آب تلقی می شده است.(بیرونی1352: 303)

در رامایانا حماسه ی هندوان نیز در بدو خلقت، آب سراسر زمین را گرفته است و برهمن، خدای خدایان هندوها که خود قایم به ذات است، به شکل گرازی درمی آید و زمین را از درون آب بالا می آورد و جهان را خلق می کند. همچنین ویشنو یکی از سه ایزد نیرومند هندو، منسوب به آب است و نارایانا (متحرک در آب) نامیده می شود.(اقتداری1354:ج2/892 )و شاید به همین دلایل است که ایرانیان برای آب اهمیت زیادی قایلند، آن را آلوده نمی کنند و برای آن فدیه و نیاز می دهند. (عفیفی، 1374: 402)

آفرینش در اسطوره­ی ایرانی

در باورهای ایرانیان، آب دومین آفریده­ی مادی به دست هرمزد آفریدگار است. در بندهش می­خوانیم که: «نخست، آسمان را آفرید... دیگر، آب را آفرید به پنجاه و پنج روز» (دادگی، 1369: 41)در این باور هرمزد، خدای آفرینش، آسمان را به شکل تخم مرغ می­آفریند« نخست، آسمان را آفرید روشن، آشکارا، بسیار دور و خایه ­دیسه(به شکل تخم مرغ) و از خماهن که گوهر الماس نر است؛ سر او به روشنی بی­کران پیوست. او آفریدگان را همه در درون آسمان آفرید.»(همان: 45) پس اول آسمان خلق می­شود تا بتواند شادی­آفرینی کند و سپس باران آفریده می شود. «او به یاری آسمان شادی را آفرید. بدان روی برای او شادی را فراز آفرید که اکنون که آمیختگی است، آفریدگان به شادی درایستند. سپس از گوهر آسمان آب را آفرید، چندِ مردی که دو دست بر زمین نهد و به دست و پای رود و آن­گاه آب تا شکم او بایستد؛ بدان بلندی آب بتاخت» (همان: 40)

آفریده­های مادی به دست هرمزد، دارای ترتیبی این­ چنین بودند« از آفریدگان مادی نخست آسمان، دیگر آب، سدیگر زمین، چهارم گیاه، پنجم گوسفند، ششم مردم، هفتم خود هرمزد» است. (دادگی، 1369: 37)

آفرینش در اسطوره­های هند

در اساطیر هندی، قدرت برتر از آن « ویشنو» است.« در اسطوره ی آفرینش هندو، ویشنو به سه شکل یا صورت پدیدار می شود: به صورت یا شکل برهما، آفریدگار زندگی در زمین، به صورت ویشنو، نگهدارنده­ی زندگی در زمین؛ به صورت شیوا - رودرا، ویرانگر زندگی در زمین» (روزنبرگ، 1379 :627) در این باور «دنیا در یک سیکل یا چرخش مسلسل و مکرر و جاودانه آفریده می­شود، از بین می­رود و دوباره تجدید حیات می­یابد و پیوسته از یک ماهایوگا (دوران بزرگ) به ماهایوگای (دوران بزرگ)دیگر انتقال می­یابد.»(همان :628) هندوها معتقد بودند که در پایان هزار ماهایوگا که معادل یک روز زندگی است، ویشنو ویرانگر می­شود؛ یعنی در هیأت شیوا - رودرا ظاهر شده و به خورشید نفوذ می­کند و آنقدر به آن حرارت می­بخشد که زندگی در آن شرایط ناممکن می شود.« نخست به درون انوار خورشید می­رود و آن ها را تا یک صد سال شدت و توان می­بخشد و آن­چنان گرمایی می­آفریند که تمامی آب­های روی زمین را تبخیر می کند.» (روزنبرگ1379: 631) و بدین­گونه هستی روی زمین را از بین می­برد.

وقتی حرارت زیاد خورشید زندگی را نابود کرد، شیوا- رودرا ابرهای توفان­زای شوم را بیرون می­فرستد. این ابرها با رعدوبرق هراس­انگیز، جلوی تابش خورشید را می­گیرند و بر زمین چادری تیره می­پوشانند و این روند نیز تا یک صدسال ادامه می­یابد و تمام سطح زمین، زیر دریایی ژرف قرار می­گیرد.

پس از این دوره­ی صدساله فقط ویشنو، خدای بزرگ، باقی می­ماند و زمینی که تبدیل به دریایی بی­کران شده است و دیگر خدایان و موجودات به تمامی از بین می­روند. روزنبرگ در ادامه می نویسد که: «درست در آن هنگام که سیلی عظیم، تمامی آثار زندگی را در خود مدفون می­سازد، تخم مرغ طلایی بزرگی پدیدار می­شود. در این تخم مرغ بذر صورت­های گوناگون زندگی که پیش از آمدن سیل در دنیا وجود داشته، نهفته شده است. وقتی که دنیا به زیر آب پنهان شد، آن تخم مرغ روی آب آن اقیانوس بی­کران شناور می­شود.»(همان: 632) و این همان وجود ویشنو، در هیأت نگهدارنده­ی زمین است که در این مرحله بادی خشک را بر دنیا مستولی می­کند؛ و این بار نیز تا یکصد سال دنیا را پیوسته دور می­زند. بعد از این ویشنو می­خوابد و دنیا نیز با او به خواب می­رود. این خواب ادامه می­یابد تا پایان شب یلدای یک­هزار ماهایوگا. در پایان این شب، ویشنو سر از خواب بر می­دارد.

«در پایان شب یلدای یک­هزار ماهایوگا، ویشنو از خواب بیدار می­شود. یک جور گل زیبا و شگفت انگیز نیلوفر آبی از ناف ویشنو سر در می­آورد و ویشنو به صورت و در هیأت برهمای آفریدگار، یعنی آفریدگار زندگی در زمین، از درون آن گل برون می­آید.»(همان: 632) ویشنو چون از خواب برمی­خیزد می­بیند که سیلاب، تمام هستی را از زمین گرفته و همه چیز از بین رفته است. پس تخم مرغ طلایی را که بذر صورت­های گوناگون هستی را در خود دارد، می­شکند و سیر تکاملی آفرینش دوباره­ی زندگی دنیا را آغاز می کند که این همان هیأت برهمای آفریدگار ویشنو است، او دست به آفرینش مادی می­زند و« ابتدا آب را می­آفریند، سپس آتش، هوا، باد، آسمان، زمین و نیز کوهساران و درختان روی زمین را می­آورد. پس از آن صورت زمان را به عنوان راه یا وسیله­ی تشکل جهان هستی می­آفریند.» (همان: 3-632)

چنین به نظر می رسد که در اسطوره­ی آفرینش هندی، سیکل مکرّر آفریده ­شدن دنیا، همان پی­درپی آمدن روز و شب، و هیأت شیوا- رودرای ویشنو همان گرمای شدید تابستان است که در نیمروز به اوج شدت خود می­رسد؛ به نحوی که ماندن زیر گرمای آن، غیر قابل تحمل می­شود. چادر تیره­ای که زمین را می پوشاند، همان شب است که با آمدن خود، جنبش را از موجودات می­گیرد و سکون را بر عالم مستولی می­کند و از بین رفتن موجودات، به خواب رفتن آنان را نشان می­دهد و مراد از تخم مرغ طلایی، برآمدن صبح است که با شکستن آن، زرده­ی آن که نماد خورشید است، به آسمان می­رود و سفیده­ی آن که نماد زمین است، باقی می­ماند. بذر صورت­های گوناگون زندگی موجود در تخم مرغ، وجود خود موجودات است که با آمدن صبح، دوباره به جنبش درمی­آیند و فعالیت روزانه را ادامه می­دهند.

مقایسه ی اسطوره­ی آفرینش در اساطیر ایران و هند

با مقایسه­ی دو اسطوره­ی آفرینش ایران و هند در می یا بیم که در هر دو اسطوره، آب جزو آفریده­های نخستین آفریدگار و نزد دو قوم، دارای ارج و احترام بسیاراست. دلیل این امر، نقش بسیار مؤثر آب در حیات موجودات است. با تحمل چند ساعت تشنگی می توان دریافت که اگر آب نباشد، چه بلایی بر سر موجودات زنده خواهد آمد، و اگر باران نبارد، سرسبزی و حیات طبیعت چگونه نابود خواهد شد؛ پس مقام نخستین به نظر پدران هندی و ایرانی ما متعلق به آب است.

در هر دو اسطوره، سخن از تخم مرغ است. در اسطوره­ی ایرانی، آسمان تخم مرغی است که خلقت در درون آن صورت می­گیرد و در اسطوره­ی هندی، پس از پایان دوره صدساله­ی بارندگی و به­وجود آمدن سیلاب، تخم مرغ طلایی بزرگی پدیدار می شود که حاوی بذر اشکال مختلف هستی است. تخم مرغ در هر دو اسطوره نماد حیات و باروری است و این که انجام خلقت را درون تخم مرغی تصوّر می­کردند، حاکی از پر رمز و راز بودن تحقّق حیات در تخم پرندگان است، وجودی که در فضایی تماماً بسته، درون محفظه­ای سنگی­شکل، بدون هیچ روزنه و هوایی شکل می گرفت. محفظه ای که درون آن جز آب (زرده و سفیده) چیزی نبود و چگونگی تبدیل این دو آب به موجودی زنده که تنفّس جزو لاینفکّ حیات اوست، آنان را به شگفتی وامی داشت و همین ابهام و رازآمیزی خلقت درون تخم مرغ موجب شد که آفرینش هستی را شبیه این پدیده ببینند؛ چرا که هر دو پدیده­هایی پر رمز و رازند؛ البته در اسطوره­ی ایرانی، علاوه بر روایت تخم مرغ، روایت دیگری هم هست. «چنین گوید که این آفرینش نخست، همه آب سرشکی بود. مردمان نیز از آب سرشکی می­باشند.»(دادگی، 1369­­: 123) که این آب سرشک را می­توان به نطفه تعبیر کرد که مایه ی باروری و زایایی است.

در هر دو اسطوره، صحبت از بارندگی دوره­ای است. در اسطوره­ی ایرانی، هرمزد پس از آفریدن آسمان، آب را می­آفریند و در اسطوره­ی هندی،بازصحبت از بارندگی طولانی مدت یک صدساله به میان آمده است که شاید حاکی از بارندگی­های متوالی چندروزه و یا حتی چند ماهه­ای باشد که احتمالاً قبل از جدایی دو قوم از یکدیگر وجود داشته؛ مانند باران های موسمی امروز هند. آن چنان بارشی که در ذهن هر دو قوم، تا مدت ها بعد از جدایی آنان نیزادامه داشته است.

اَناهیتا و سَرَسوَتی؛ بغ­بانوان آب

خدابانوی آب در اسطوره­ی ایرانی با نام کامل اَرِدویسوَراَناهیتا به معنی رود(آب) نیرومند پاک است که با این الهه، مفاهیمی چون آب، باران، فراوانی، رستنی­ها، حاصلخیزی، برکت، زناشویی، عشق، مادری، زایش و پیروزی همراه است.

در ایران باستان، اناهیتا، الهه­ی باروری و بغ­بانوی ایرانیان بود. وی در کهن­الگوی ایرانی، نماد آب و زایندگی و رودخانه است. طبق توصیفی که از اناهیتا در اوستا شده، او تاج هشت پر صد ستاره­ای بر سر، جامه­ای زرّین بر تن و گردنبند زرّینی نیز بر گردن دارد.

او سرچشمه­ی همه­ی آب­های روی زمین و منبع همه­ی باروری هاست؛ نطفه­ی همه­ی نران را پاک می­گرداند، رحم همه­ی مادگان را تطهیر می­کند و شیر را در سینه ی همه ی مادران پاک می­سازد. (یاحقی 1388: 814) او بر گردونه­ای نشسته، لگام بر دست، گردونه می­راند و گردونه­ی او را چهار اسب تنومند سفید می­کشند؛ در حالی که بر دیوان و مردمان دروَند و جادوان و پریان و کوی­ها و کرَپ­های ستمکار چیره می شود.(دوستخواه،1370 :319)در آبان یشت اوستا او زنی زیبا، جوان، خوش اندام و بلند بالا دانسته شده که قدمت ستایش او به دوره های بسیار دور و حتی به پیش از زردشت می رسد. چشمه ی حیات از او می جوشد و تندیس های باروری را که الهه ی مادر نامیده می شود و نمونه هایی از آن در کاوش های تپه ی سراب با قدمتی حدود نه هزار سال قبل از میلاد به دست آمده، تجسم این ایزد بانو دانسته اند.(آموزگار1374: 22-21)

در اساطیر هندی از میان خدابانوان، الهه ی سَرَسوَتی بیشترین شباهت و نزدیکی را به اَناهیتای ایرانی دارد. در کتاب اَناهیتا در اسطوره­های ایرانی آمده است:«در ریگ ودا از سرسوتی به عنوان بهترین مادر، بهترین رود و بهترین ایزد بانو یاد می­شود. سرسوتی رودی آسمانی است و این نکته ای است کهجآنرا می­توان با آنچه درباره­ی اناهیتا در باورهای اوستایی است، سنجید.» (گویری، 1385: 32)مثلاً در ریگ­ودا خطاب به این الهه، اشاره ای وجود دارد که او را در داشتن خصوصیت محافظت از نطفه با آناهیتای ایرانی، مشترک می یابیم:«ای سرسوتی، نطفه را نگه داری فرما (جلالی نائینی، 1372 :151) و این سخن اشاره به باروری و زایش این الهه دارد که در این صفت با اناهیتای ایرانی مشابه است.

در جایی دیگر از کتاب ریگ­ودا، سرسوتی به عنوان الهه ی ارتزاق و نعمت و برکت مورد خطاب قرار گرفته است. (همان: 255) و در جایی دیگر از ریگ­ودا آمده است که:«ماروت­های نیزه دار، جوانان چابک آسمان، پسران نظم، مقدسان و سرسوتی سوار بر ارابه­های تیزرو، ما را بشنوید؛ شما ای توانایان، ما را ثروت و فرزندان نجیب عطا فرمایید»(همان: 388) مشاهده می­شود که سرسوتی در باور هندوها محل ارتزاق مردم و روزی­بخشی است و هم­چون اناهیتا ارابه سوار است که اسب­هایی تیزرو او را می­کشند و اوست که فرزندان نجیب را به آدمیان عطا می­کند.

چنان­که ملاحظه می­شود در هر دو اسطوره، خدای آب مؤنّث است، و به عنوان الهه­ی آب تقدیس می­شود. در اوستا اناهیتا این­گونه توصیف می­شود: «براستی اَرَد ویسور اناهیتا، همان­گونه که شیوه­ی اوست. بَرسَم بر دست گرفته، گوشواره­های زرّین چهار گوشه­ای از گوش­ها آویخته و گردنبندی بر گردن نازنین خویش بسته، نمایان می­شود. او کمر بر میان بسته است تا سینه هایش زیباتر بنماید و دلنشین­تر شود» (دوستخواه، 1370 :320)

در ریگ­ودا هم خطاب به سرسوتی گفته می­شود که در این فصل، آن سینه را برای ارتزاق ما بگشای. البته این باور و عقیده (خدابانو بودن آب) بی­اساس نیست؛ چرا که سینه، خود مظهر روزی بخشی (شیردهی) و نماد ابر است و مـانند بـاران طراوت می­دهد و همچون آب هستی می­بخشد و موجب رشد و شکوفایی است و پاکی می­آفریند که این ویژگی­ها با روحیه ی زنانه سازگارتر است. در اوستا آمده است «آن نازنین بسیار نیرومند؛ ارد ویسور اناهیتا روان می­شود و در نهاد خویش چنین می­اندیشد - کدامین کس مرا نیایش کند؟- کیست مرا زَورِ آمیخته با هَوم، آمیخته به شیر به آیین ساخته و پالوده نیاز کند؟ چنین پیمان شناس نیک دلی را خوش پسندم و خواستارم که او خرّم و شادمان ماند!» (دوستخواه، 1370: 9-298)

مؤلف کتاب روح زن، جینا لمبروزو، مطلبی دارد که مطابق با عبارات قبلی و درخواست آناهیتاست. او می گوید:«زن هدیه و ارمغان را از نظر ارزش مادی دوست نمی­دارد؛ ولی از آن جا که اشیای اهدا شده، معرّف احساسات هدیه کننده است، در چشم زن قدر و قیمتی بسزا دارد» (لمبروزو، 1363: 127)

خدابانوی آب، این اندیشه­ را در ذهنیّت خود دارد که مورد توجه مردمان باشد و آنان برایش قربانی کنند و هدیه بیاورند و این موضوع ریشه در روحیه ی زنانه و نیاز زن به محبت و مورد محبت بودن جنس مؤنّث دارد. اناهیتا در نهاد خود نگران است که مبادا دیگر کسی او را ستایش نکند و دیگر برای او زَورِ مخصوص را فراهم نکنند و در راه او فدیه ندهند. می­توان گفت که نگرانی اناهیتا از نذر زَور، خود زَور نیست؛ بلکه مورد توجه و محبت بودن است که از راه اهدای آن، ابراز می­شود. پس احساس هدیه کننده­ نسبت به اناهیتا، برای او قدر و قیمتی والاتر از خود نذر دارد که معرّف احساسات نذر دهنده است. شاید به این خاطر است که در اوستا بیشتر بخش یشت­ها، مختص به ستایش الهه­ی آب است تا بدین روش به اناهیتا اطمینان خاطر داده شود که مورد توجه همگان است و در ضمن، رضایت او را نسبت به خود جلب کرده باشند. چنان­که گفته شد در اسطوره­ی ایرانی، چهار اسب چابک اناهیتا را همراهی می­کنند و ارّابه­ی او را می­رانند که این چهار اسب می­توانند باد و باران و ابر و تگرگ باشند که به سان اسب­های تندرو، چابک هستند؛ اما شمار همراهان الهه ی اساطیر هندی، سرسوتی، هفت است که با نام هفت خواهر شناخته می­شوند و به نظر می­رسد علاوه بر همراهان اناهیتا صاعقه، برف و مه، سه خواهر دیگر سرسوتی باشند که این امر یعنی داشتن همراهان، نه فقط جنبه ی حمایتی داشته؛ بلکه نشان از تجمل گرایی بغ ­بانوان آب نیز دارد که باز هم صفتی زنانه است. پس خدابانو بودن آب در مقابل خدامرد بودن آن، منطقی­تر به نظر می­رسد.

تیشتر وایندرا؛ یاری دهندگان الهه ی آب و دشمنان دیو خشکسالی

این عقیده که زن نمی­تواند موجودی کاملاً مستقل باشد و نیاز زن به حمایت از طرف دیگران و تکامل وجودی او با وجود یک مرد، باوری بوده است که از همان ابتدا وجود داشته و حتی امروز نیز باوری رایج است؛ چنان که ایولین رید نیز بر سر این عقیده است:« این تز (نظریه) که مردان در جامعه بر زنان برتری دارند، به دو ویژگی زیستی وابسته است: مردان اغلب بزرگتر و عضلانی­تر و ورزیده­تر از زنان­اند و زایش فرزند به عهده­ی زنان است. از این رو این تز، زنان را برای گذران زندگی و پشتیبانی از خود، بیچاره و وابسته به مردان پر زور و باهوش نشان می­دهد.» (رید، 1388 : 44) پس این که در باور گذشتگان برای خدابانوان، نگهبان و حامی و دستیار فرض شده است، مطابق با این عقیده، طبیعی به نظر می­رسد.

در هر دو اسطوره­ی ایرانی و هندی، اناهیتا و سرسوتی به تنهایی قادر به انجام کاری نیستند. این است که وقتی این خدابانوان بخواهند ابراز خدایی و قدرت بکنند، باید همراهانی داشته باشند همراهان اناهیتا، ابر و باد و باران و تگرگ هستند و سرسوتی غیر از این چهار همراه سه همراه دیگر، احتمالاً صاعقه، برف و مه را با خود دارد. در هر دو اسطوره، این دو بغ­ بانو از حمایت ایزدانی پرزور و پرمایه برخوردار می­شوند.

در ایران، تیشتر حامی و نگهبان اناهیتا است و در هند، ایندرا زورمندتر از دیگر خدایان است و بیشتر از دیگر خدایان به حمایت از سرسوتی می­پردازد و نیز تنها با وجود این ایزدان است که بغ ­بانوان آب می­توانند بارور شوند و باران بیافرینند؛ چرا که ابتدا باید ایزدان نگهبان در نبردی سخت، دیو خشکسالی را شکست دهند و بعد از شکست دیو است که آب ها آزاد می­شوند و باران از قید و بند دیو خارج می­شود و فرو می­ریزد.

«تیشتر شخصیت دیگری است که با یکی از پدیده­های طبیعی یعنی باران ارتباط دارد؛ اما مفهوم دوگانگی در شخصیت این خدا وجود ندارد. وی نیز نیکوکاری است که در نبرد گیهانی با اپوشه (اپوش)، دیو خشکسالی که تباه کننده­ی زندگی است، درگیر می­شود. تیشتر(ستاره­ی تابان و شکوهمند)، نخستین ستاره و اصل همه­ی آب­ها و سرچشمه­ی باران و باروری است.» (هینلز، 1373: 7-36)

در اوستا یشت هشتم از یشت­ها، مختص به این ایزد است که این موضوع، خود دلیلی بر اهمیت این ستاره­خدا در باور ایرانیان آریایی است. در کرده­ی دوم از این یشت می­خوانیم که« تیشتر، ستاره­ی رایومندِ فرًه­مند را می­ستایم که تخمه­ی آب در اوست» (دوستخواه، 1370 :330)

پیداست که تیشتر رابطه­ی تنگاتنگی با پدیده­ی باران دارد و باید او را موکّل یا فرشته­ی باران بدانیم که کار او نبرد با اپوش(دیو خشکسالی) است. در کرده­ی سوم از تیریشت آمده است «- کی تیشتر رایومندِ فرهمند برای ما سر بر آورد.»( همان :330) سر بر آوردن تیشتر در تیر ماه، ماه چهارم از سال ایرانی است. در بندهشن آمده است «دیگر نبرد را آب کرد از آن روی که ستاره­ی تیشتر به خرچنگ آب سرشت، به خرده ی اَزَرَگ،(طالع)شد، (در کده­ای که) جانان خوانند، در همان روز که اهریمن درتاخت و هنگام غروب، بسوی خاوران ابر به پیدایی آمد. چون هر ماهی را اختری خویش است و تیرماه، چهارم ماه از سال و خرچنگ چهارم از بره است.»(دادگی، 1369 :63)

مهرداد بهار در توضیحات خود راجع به تیشتر و تیر چنین می­گوید: «اما قرار گرفتن ماه تیر(تیشتر) درآغاز تابستان نیز معضل دیگری است. اگر تیشتر ایزد باران آور است، اول تابستان در ایران و آسیای میانه، فصل باران نیست و این نیز یا به سبب اغتشاش در کار تقویم و گاه شماری است یا به سبب به هم آمیختن اطلاعاتی که از منشأ واحدی سرچشمه گرفته است.» (بهار،1362 : 33) که در رابطه با تیشتر و بارندگی، دچار نوعی ابهام شده است.چنین به نظر می­رسد که تیرماه، ماه وقوع انقلاب تابستانی است که اوج گرمای هوا در این ماه است و ستاره­ی تیشتر در این ماه به اوج درخشندگی خود می­رسد. پس طبیعی است ­که مردمان ناظر این تغییر در تیشتر، او را نیرومندتر از همیشه بپندارند و اینگونه تصور کنند که خود را برای نبردی سخت با اپوش­دیو آماده می­کند. این تازه اول­ کار است و زمان وقوع پدیده ی باران، در این ماه نیست و چنان که در بندهشن هم آمده است:«تیشتر به سه تن بگشت: مردتن، اسب تن و گاوتن. سی شبانه روز در روشنی پرواز کرد.»(دادگی،1369: 65) تیشتر به مدت یک ماه در حال آماده سازی خود برای نبرد با اپوش به سر می­برد و در این مدت به سه هیأت متفاوت درمی­آید «تیشتر رایومند فره­مند، در نخستین ده شب، کالبد استومند پذیرد و به پیکر مردی پانزده ساله، درخشان، روشن چشم، برزمند، توانا و چابک در فروغ پرواز کند.»(دوستخواه،1370: 332) در این مدت تیشتر خودنمایی و جلوه می­کند و روشنایی خود را افزون می­کند: «تیشتر رایومند فره­مند در دومین ده شب، کالبد استومند پذیرد و به پیکر گاوی زرین شاخ در فروغ پرواز کند.»(همان: 233) که باز اشاره به جلوه­گری و روشنایی و فروغ ستاره­ی تیشتر دارد. پس باز این زمان هنگامه­ی نبرد نیست: «تیشتر رایومند فره­مند در سومین شب، کالبد استومند پذیرد و به پیکر اسب سپید زیبایی با گوش های زرّین و لگام زرنشان در فروغ پرواز کند.»(همان: 344)

و این گونه تیشتر به مدت یک ماه در حال فروغ و تجلّی است و هیچ گونه نبردی در این مدت روی نمی­دهد. بعد از پایان این دوره و احتمالاً چندی پس از آن، تیشتر به صورت اسب زیبای سفیدی با گوش های زرّین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرود می­آید. در آنجا با دیو اپوش که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود ظاهری ترسناک دارد، روبه رو می شود و رو درر و سه شبانه روز با هم می جنگند؛ اما اپوش نیرومندتر ظاهر می شود و تیشتر با غم و اندوه به سوی اهورامزدا فریاد برمی آورد: که ناتوانی او از آن است که مردمان نیایش ها و قربانی­های شایسته ای بدو تقدیم نکرده اند. آنگاه اهورامزدا خود برای تیشتر قربانی می کند تا نیروی ده اسب، ده شتر، ده گاونر، ده کوه و ده رود در او دمیده شود. بار دیگر و احتمالاً چندی پس از چیرگی اپوش بر تیشتر، او و اپوش بار دیگر رو در روی هم قرار می گیرند. این بار تیشتر که نیروی قربانی به او قوت بخشیده است، از کارزار پیروز به درمی آید و آب ها می توانند بی­مانع به مزارع و چراگاه­ها جاری شوند.

ملاحظه می­شود که در دو منبع، به هیچ روی سخن از بارش باران در ماه تیر به میان نیامده است؛ بلکه اولین نبرد تیشتر با اپوش موکول می­شود به مرداد ماه که تحلیل این واقعه با آب و هوای ایران کاملاً منطبق است. چنان که در مرداد ماه، شاهد پدیدارشدن ابرهای سفیدی هستیم که حتی چند روز هم در آسمان ظاهر شده؛ اما به علت ناباروری این ابرها، بارانی رخ نمی­دهد، و این عدم بارش را پیروزی و تسلط اپوش دیو قلمداد کرده­اند تا این که چندی پس از این واقعه و احتمالاً در اواخر تابستان که تیشتر به وسیله ی قربانی­های اهورامزدا، قوت می گیرد، بر اپوش دیو پیروز می­شود و آب­ها را آزاد می سازد و این واقعه نیز با طبیعت آب و هوایی ایران سازگار است؛ چرا که معمولاً هر ساله، اولین بارش­ها در این موقع از سال رخ می­دهد و اولین بارش در باور ایرانیان برابر پیروزی تیشتر بر اپوش دیو خشکسالی است. با این توضیحات، ابهامی که در کتاب بهار در این رابطه وجود دارد، برطرف می شود.

معادل تیشتر و اپوش در اسطوره­ی هند به ترتیب "ایندرا "Indra" و وریترا"Vritra" هستند. « در وداها، ایندرا به هیأت شاه آریایی جنگجو با پوستی زرّین و سوار بر اسب یا ارابه­ای طلایی که دو اسب کهر با یال و دم آویخته و افشان آن را می­کشد، تصویر شده است. او را سرشتی است خشن، تشنه و دوست­دار سومه، نوشابه ی سکرآور خدایان است و قدرت خود را از سومه به دست می آورد. بزرگترین دشمن وریتره در حمایت از خدایان و انسان است؛ چون بارنده­ی باران و شکست دهنده­ی وریتره، اهریمن خشکسالی نزد دهقانان هند از مقامی بلند برخوردار است و از خدایان ودایی خاستگاه بسیاری از اسطوره­های کهن است.»(ایونس، 1373: 18)

در کتاب" اسطوره شناسی" آمده است: «دشمن اصلی ایندرا، وریترا به صورت ماری بر کوه کیهانی در ناف زمین چنبره زده و خفته است و آب­ها را پس می­راند. ایندرا، وریترا را شکست داد و باران را رها و کوه­ها را متلاشی کرد. این عمل، موجب آزادی گاوهایی شد که در کوه کیهانی محبوس بودند.»(کاواندیش،1387: 35)در اسطوره های هند نیز مانند اسطوره های ایران، باز صحبت از نبرد خدای باران با دیو خشکسالی است. به نظر می­رسد ماری که بر سر کوه کیهانی هست و آب­ها را پس می­زند، تعبیری باشد از وجود لکه­های ابر روی قله­ی کوه که وقتی ساکن هستند، همچون زندانی به نظر می­رسند و این پدیده بیشتر هنگام غروب آفتاب اتفاق می­افتد و گاوهایی که پس از شکست وریترا به وسیله ی ایندرا آزاد می­شوند، ابرهای باران زا هستند؛ چراکه گاو نماد باروری و زایش است و شیر دهی مشخصه­ی اصلی گاو است.

بر اساس پژوهش انجام شده چنین به نظر می­رسد که اناهیتا و سرسوتی، هر دو نماد بهار هستند. بهار فصل رویش و باروری و شکوفایی است و اناهیتا و سرسوتی، دارای این خصوصیات هستند. تیشتر و ایندرا، هر دو نماد زمستان و اپوش و وریترا، نمود گرمای شدید تابستان و مظهر خشکسالی ­هستند. در اسطوره­های ایرانی، شاهان و شخصیت­هایی از اناهیتا درخواست کمک می کنند و برای وی فدیه و قربانی می­دهند تا خواسته­ی شان مستجاب شود. این شخصیت ها شامل دو گروه هستند:

1- گروهی که ایزد درخواست آن­ها را می­پذیرد؛چون: هوشنگ، جمشید، فریدون، گرشاسب، کیکاوس، کیخسرو، توس،پااوروَ، جاماسپ، اشوزه، ویستور، یوشت، هووا، نوذر، گشتاسب و زریر.

2- نابکاران و فریبکارانی که ایزد­­بانو درخواست آن­ها، فدیه و قربانیشان را قبول نمی­کند؛ چون: اژیدهاک، افراسیاب، پسران ویسه.

بنابراین می­توان گفت که گروه اول که اناهیتا، فدیه­های آنان را می­پذیرد و از آنان حمایت می­کند، همان بهار و عوامل بهاری هستند که بهار، فصل بارندگی و سرسبزی است و طبیعت در این هنگام جان تازه­ای می­گیرد و گروه دیگر که اناهیتا حمایت آنان را نمی­پذیرد، همان تابستان و عوامل خشکسالی و گرمای طاقت فرسای هوا هستند که به گونه­ای نامطلوب، زندگی را برای انسان دشوار می­سازد.

هوم و سوما؛ آب­های نیرومندِ نیروزا

بعد از شناخت اهمیت وجود عنصرآب و اثراتی که در زندگی موجودات زنده داشت، این عنصر نزد دو قوم ایران و هند، جایگاه ویژه­ای یافت. چون آب دارای قدرت باروری و زندگی بخشی بود، به این باور رسیدند که آب می­تواند قدرتی فراتر از آن­چه، مربوط به سرسبزی و رفع عطش و پاکیزگی است، داشته باشد. آن­ها فکر می­کردند که دسترسی به این آب ممکن است؛ اما باید آن را از راهی غیرمعمول به دست آورد تا دارای خاصیتی فوق­طبیعی باشد. این­گونه بود که به دنبال دست­یابی به آن سر از قله­های بلند کوه­ها درآوردند.این دو قوم عقیده داشتند که این آب را باید از گیاهی گرفت که در بالاترین نقطه ی کوه ها قرار دارد و امکان دست­یابی به آن به سادگی میسر نیست. این گیاه در باور ایرانیان هوم (هومئه)و در نزد هندوها سوما (سومئه) نامیده می­شد.

در جای­جای اوستا از هوم سخن به میان می­آید و در بخش یسنا، سه هات نه و ده و یازده (هوم یشت)به هوم اختصاص دارد. در این بخش هوم با صفت دور دارنده­ی مرگ توصیف شده است و علاوه بر این خطاب به هوم چنین می­آید:«ای هوم! می­ستایم ابرها و باران را که پیکر تو را بر چَکادِ کوه می­رویاند. می­ستایم ستیغ کوهی را که تو بر آن روییدی» (دوستخواه، 1370: 144) در هوم یشت هنگامی که زرتشت از هوم می­پرسد که چه کسانی از تو نوشابه گرفتند؟ او جواب می­دهد:«نخستین بار در میان مردمان جهانِ­ استومَند "ویوَنگَهان" از من نوشابه برگرفت و این پاداش به او داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد: "جمشیدِ" خوب رَمه... دومین بار در میان مردم جهانِ استومَند،"آتبین"از من نوشابه برگرفت و این پاداش به او داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شد: فریدون از خاندان توانا... سومین بار در میان جهان استومند "اترت" تواناترین مرد خاندان سام از من نوشابه بر گرفت و این پاداش به او داده شد و این بهروزی بدو رسید که او را دو پسر زاده شدند: "اورواخشَیَه" و "گَرشاسپ"؛یکمین، داوری دادگر و دومین، جوانی زَبَردست و گیسوَر و گُرزبردار...»( دوستخواه، 1370: 8-137)

در باور هندیان گیاه سوما، نذری است که شاهین آن را با خود برای هندوان می آورد.«آن شاهین که"سوما"را برگرفت و بیاورد، هزار؛ بلکه ده­هزار نذر با خود داشت» (جلالی نائینی، 1372: 10) و هنگامی که نوشابه­ی این گیاه پرورده شد، می­تواند به خدایان نیرو دهد«باشد که نگاه­دارندگان جهان، نگاه­دار ما نیز باشند؛ باشد که امروز برای نگاه­داری ما "سومه"را بنوشند» (همان: 13) در ستایش سوماپومانه(افشره سوما)آورده شده است:«باشد که "اندرا"ی "وریترا" کُش در کنار دریاچه­ی سریه­ناوان سوما را بنوشد تا در دل خود نیرو ذخیره کند و برای کارهای قهرمانی آماده شود» (همان: 33) و در ستایش دیگر خدایان که لایق ستایش باشند، می­آید«باشد که خدایان قابل پرستش که در آن­ها بدخواهی نیست، امروز در نزد شما(خدایان بزرگ) دوتا بنشینند و شیره­ی سوما بنوشند»(همان: 74)

پس همان­گونه که گذشت، ایرانیان تولد شاهان بزرگ وعادل را که وجودشان برای مردم منشأ خیر و صلاح بود، از برکت وجود هوم می­دانستند و هندیان نیز به قدرت­افزایی این شیره که به منزله­ی نوشابه­ی بهشتی بود، اعتقاد داشتند. سومه که خاستگاه نیروی ایندرا و دیگر خدایان بود، به تدریج در اساطیر هند به جنگ­جویی تبدیل شد که با دشمن خدایان به ستیز برمی­خاست.

نتیجه

دو تمدن ایران و هند دارای اشتراکات فراوانی در اساطیر خود هستند، خلقت آب در اسطوره­ی آفرینش هر دو قوم، جزو نخستین آفریده­های مادی است و این به خاطر اهمیت این عنصر حیات بخش در زندگی آنان بوده است. اعتقاد به آفرینش حیات در درون تخم مرغ در هر دو اسطوره، باوری پذیرفته شده است؛ چراکه تخم مرغ خود، نماد باروری و آفرینش است. در تحلیل این باور، زرده­ی تخم مرغ، نماد خورشید و سفیده­ی آن، نماد زمین است. در اسطوره­ی هر دو قوم، عنصر آب، الهه ای(بغ بانو، خدای مونث) تصور شده است که خدابانو بودن آن با توجه به باروریش در مقابل خدامرد بودنش، منطقی­تر است. الهه­ی آب در اسطوره­ی ایرانی با نام "اَرَدویسور اَناهیتا "و در هند با نام "سَرَسوَتی" معرفی می­شوند.

طبق باور اقوام ابتدایی، زنان و از جمله خدابانوان همیشه به حمایت مردان نیاز دارند. به ناگزیر این دو خدابانو نیز به اعتقاد آنان، برای ابراز خدایی خود به همراهانی نیاز داشتند و عناصری مانند ابر، باد، باران، تگرگ، رعد و برق، صاعقه و مه و یک مردخدا همیشه باید ازآن دو حمایت می کردند که این ­مردخدا در ایران، تیشتر و در اساطیر هند، ایندرا نام داشت و کار اصلی این دو، مبارزه با دیو خشکسالی بود. در این باور، آناهیتا و سرسوتی نماد بهارند و دیو خشکسالی، نماد تابستان است. تیشتر و ایندرا، نماد باران هستند که در طول تابستان با دیو خشکسالی به مبارزه بر می خیزند و در اواخر تابستان با آمدن نخستین باران، به پیروزی دست می یابند و زمستان که فصل بارندگی است، متعلق به این دو مردخدا است.

مراجع

منابع

1-آموزگار، ژاله، تاریخ اساطیری ایران، چاپ اول، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه ها،1374.

2-____________،اوستا به گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، جلد اول، چاپ اول، تهران: انتشارات مروارید،1370.

3- اقتداری، احمد، دیار شهریاران،ج2 ،تهران: انجمن آثار ملی،1354.

4-ایونس، جورونیکا، جشناخت ججاساطیر هند، ترجمهج ججباجلان جفرخی،ج چاپججاول، جتهران: انتشارات جاساطیر،1373­.

5- بهار، مهرداد، پژوهشی در اساطیر ایران، پاره نخست، چاپ اول، تهران: انتشارات توس،1365.

6- بیرونی، ابوریحان، آثارالباقیه عن القرون الخالیه، ترجمه ی علی اکبر دانا سرشت، تهران: انتشارات ابن سینا،1352.

7- دادگی، فرنبق، بندهشن، چاپ اول، تهران: انتشارات توس،1369.

8- روزنبرگ، دونار، اساطیر جهان، ترجمه عبدالحسین شریفیان، جلد1 و2، چاپ اول، تهران: انتشارات اساطیر،1379.

9- رید، ایولین، فمنیسم و مردم شناسی، مترجم افشنگ مقصودی، چاپ دوم، تهران: انتشارات گل­آذین،1388.

10- بی نام، ریگ ودا، به تحقیق و ترجمه و مقدمه دکتر سید محمدرضا جلالی نایینی، چاپ سوم، تهران: نشر نقره،1372.

11- صفا، ذبیح الله، حماسه سرایی در ایران، چاپ پنجم، تهران: انتشارات امیرکبیر،1369.

12- عفیفی، رحیم، اساطیر و فرهنگ ایرانی در نوشته­های پهلوی، چاپ اول، تهران: انتشارات توس،1374.

13- کاواندیش، ریچارد، اسطوره­ شناسی دایرۃ­المعارف مصور اساطیر و ادیان جهان، ترجمه دکتر رقیه بهزادی، چاپ اول، تهران: نشر علم،1387.

14- گویری، سوزان، اَناهیتا در اسطوره­های ایرانی، چاپ اول، تهران: انتشارات ققنوس،1385.

15- لمبروزو، جینا، روح زن، ترجمه پری حسام شه رئیس، جلد اول، چاپ اول، تهران: انتشارات دانش،1361.

16- هنیلز، جان، شناخت اساطیر ایران، تهران: نشرچشمه،1373.

17- یاحقی، محمد جعفر، فرهنگ اساطیر و داستان واره ها، چاپ دوم، تهران: انتشارات فرهنگ معاصر،1388.

References

1- Afif Rahim.Asatir va farhang Irani dar neveshteha-ye-pahlavi. first edition, Tehran :Tus press ,1995

2-Amuzgar zhal.Tarikhe asatiri-ye-Iran.first edition,Tehran: sazeman -e-motale,e va tadvin-e kotob –e– ,olum-e-,ensani -ye-daneshgahha, 1995

3- Avesta .Begozaresh va pazhuhesh-e-Dr.Jalili-e-Dustkha .first edition-Tehran-Morvarid press ,1991

4- Bahar, Merdad.Pazhuheshi dar asatire-e- Iran.first edition,Tehran: Tus press 1986

5- Biruni,Aburihan.Asarolbaghiye anel ghorun e lkhaliye. trans Ali Akbar Dana sereshet,Tehran :Ebnesina press,1973

6- Dadegi,Farnbagh .Bond heshn.firt edition,Tehran:tus press

7-Eghtedari, Ahmad. Diyar -e- shahriyaran. second volume,Tehran: anjoman - e-asar-e-melli,1975

8-Goieri Suzan . ,Anahita dar ,ostoreha-ye-Irani. first edition Tehran: Ghoghus press,2006

9-Henilz,Jhon .Shenakht-e-, asatir.Tehran: Cheshme press,1994

10-Ivnes ,veronica. Shenakht-e-, asatir.trans:Bajlan-e- Forrokhi first edition,Tehran:Asatir press

11-Kavandish,Richard. ,ostore shenasi da,eratolma,aref-e-mosavar-e-,asatir va ,adyan-e-jehan .trans roghayye behzadi,first edition, Tehran :elm press ,2008

12-Lombrozo. Ruh-e-zan .trans parsi hosam-e- shah Ra,is,first volume first edition ,Tehran: Danesh press ,1982

13-Reed-ivlin.Femenizm va mardomshenasi.trans afshang maghsudi, second edition ,Tehran: Gol azin press ,2009

14____________Rig-veda- translated by Mohammad Reza Jalili Na,ini, third edition ,Tehran :noghre press,1993

15-Rozenberg-Donar.,asatir-e- jehan.trans Abdolhoseyn sharifiyan, 12 volume,first edition ,Tehran :Asatir press ,2000

16-Safa zabihollah. Hemase sorai dar Iran.fifith edition,Tehran: Amir Kabir,1990

17-Yahaghghi,Mohammad Ja,far.Farhang-e-,asatir va dastanvareha. second edition ,Tehran :Farhang-e-mo,aser press,2009

نویسنده:

تاریخ: پنجشنبه 21 مرداد 1400 ساعت: 5:28

تعداد بازديد : 120

به این پست رای دهید:

عطر و  ارایش در شاهنامه فردوسی

برگرفته از روزنامه اطلاعات

اعظم کرمی
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

استعمال بوهای خوشی مانند مشک، عبیر، عنبر، گلاب و کافور به شکل‌های مختلفی از جمله خوراکی، مالیدن و ضماد کردن و سوزاندن و بخور دادن، سمبل رفاه و اشرافیت و تجمل‌خواهی شاهان و شاهزادگان و بزرگان و طبقه ممتاز و مرفه ایران بود و در مرگ و زندگی و جشن و سرور آنان مورد استفاده قرار می‌گرفت.

مواد خوشبو یکی از نفایس گنج‌ها و گنجینه‌های شاهان بود و جایگاه آن در نثارها و هدایا و خلعت‌های شاهانه در خور توجه است. در شاهنامه کشف بوهای خوش مانند بسیاری اکتشافات دیگر از جمله پزشکی و درمان دردها، ساختن گرمابه و کاخ‌های بلند، آلات و ادوات جنگ و بافتن و رشتن و تافتن و... به جمشید پادشاه اسطوره‌ای نسبت داده شده است:

دگر بوی‌های خوش آورد باز
که دارند مردم به بویش نیاز

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
(ج 1/41ـ42)

هند از دیرباز معدن عطریات و ادویه و بوهای خوش بوده و شواهدی مبنی بر آن در شاهنامه به دست می‌آید؛ از جمله شنگل پادشاه هند در نامه‌ای به بهرام گور به داشتن منابع و ذخایر مشک و عود و عنبر مباهات می‌کند:

همان کوه و دریای گوهر مراست
بمن دارد اکنون جهان پشت راست

همان چشمه عنبر و عود و مشک
دگر گنج کافور ناگشته خشک
(ج 7/1966ـ1967)

به نظر می‌رسد هند از قدیم، خاستگاه بوهای خوش طبیعی بوده است؛ همچنان که چین به زیبایی و آرایش و صورتگری زبانزد بوده است:

ز بس نافه مشک و چینی پرند
از آرایش روم وز بوی هند

شد ایران بکردار خرم بهشت
همه خاک عنبر شد و زر خشت
(ج 8/2367ـ2368)

بیاورد زان پس شتر دو هزار
همه گنج قنوج کردند بار

ز عود و ز عنبر ز کافور و زر
همه جامه و جام پیکر گهر
(ج 8/2782ـ2783)

بوهای خوش آنقدر ارزشمند بوده که نام آن همواره در ردیف گوهر و افسر و حریر و دیبا و دینار آمده است:

1ـ اسفندیار برای نجات خواهران خود، در هیات بازرگانی مالدار و متمول برای عرضه کالاهایی مانند مشک و دیبا و دینار، نزد ارجاسب شاه تورانی می‌رود:

ببود آن شب و هکر نست پگاه
ز ایوان دوان شد بنزدیک شاه

ز دینار و ز مشک و دیبا سه تخت
همی برد پیش اندرون نیکبخت

بیامد ببوسید روی زمین
بر ارجاسب چندی بکرد آفرین

(ج 6/510ـ512)

یکی کاروانی شتر با منست
ز پوشیدنی جامه‌های نشست

هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی
فروشنده‌ام هم خریدار جوی
(ج 6/495ـ496)

2ـ در میان هدایایی که سلم برای ابراز تاسف و پشیمانی از کشتن ایرج و ترس از انتقام منوچهر برای فریدون می‌فرستد، گردونه‌ها و ارابه‌های مشک و عبیر و رنگ و بوی هم دیده می‌شود:

به گردون‌ها بر چه مشک و عبیر
چه دیبا و دینار و خز و حریر

اباپیل گردونکش و رنگ و بوی
ز خاور بایران نهادند روی
(ج 1/522ـ523)

بدیهی است که ارزش ظرف حاکی از ارزمندی مظروف است. می‌توان گفت مشک و کافور و زعفران و... در دوره‌ای از زمان آنقدر قیمتی و گرانبها بوده است که آنها را در جام‌های زرین و سیمین و طبق‌های فیروزه‌ای و زبرجدین حمل می‌کرده‌اند.

3ـ در بین اشیا و کالاهایی که منوچهر به عنوان خلعت به سام می‌دهد علاوه بر اسب‌های تازی زرین ستام و شمشیرهای هندی زرین نیام و دینار و خز و یاقوت و غلامان رومی، طبق‌های زبرجد و جام‌های پیروزه‌ای و زر سرخ و سیم خام انباشته از مشک و کافور و زعفران دیده می‌شود:


زبرجد طبق‌ها و پیروزه جام
چه از زر سرخ و چه از سیم خام

پر از مشک و کافور و پر زعفران
همه پیش بردند فرمانبران
(ج 1/220ـ221)

به نظر می‌رسد جام‌های زرین و سیمین و پیروزه‌ای بیشتر به همین منظور ساخته می‌شده و حفظ و نگهداری آن از وظایف گنجوران بوده است:

جهاندار از آن پس به گنجور گفت
که ده جام زرین بیار از نهفت

شمامه نهاده در آن جام زر
ده از نقره خام با شش گهر

پر از مشک جامی ز یاقوت زر
ز پیروزه دیگر یکی لاژورد

عقیق و زمرد برو ریخته
بمشک و گلاب اندر آمیخته
(ج 4/209ـ211)

وزان پس بگنجور فرمود شاه
که ده جام زرین بنه پیش گاه

برو ریز دینار و مشک و گهر
یکی افسری خسروی با کمر
(ج 4/219ـ220)

چنین است که به یقین می‌توان گفت بوی‌های خوش از نفایس خزینگی ملوک بوده است و گاه شاهان باب این خزائن را به روی دوستداران و خدمتگذاران جامعه بویژه پهلوانان می‌گشودند.

4ـ کیخسرو در قبال زحماتی که رستم در نبرد با افراسیاب متحمل گردید طبق‌های زرین پر از مشک و عود به او هدیه می‌دهد:

در گنج بگشاد شاه جهان
ز پرمایه چیزی که بودش نهان...

طبق‌های زرین پر از مشک و عود
دو نعلین زرین و زرین عمود
(ج 4/1411ـ1414)

5ـ مهراب، شاه کابل خراجگزار مملکت سام با گنجی از اسبان و غلامان و یاقوت و مشک و عبیر و... به دیدن دستان سام می‌رود:

ابا گنج و اسباب آراسته
غلامان و هر گونه خواسته

ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر
ز دیبای زربفت و چینی حریر

یکی تاج با گوهر شاهوار
یکی طوق زرین زبرجد نگار
(ج 1/300ـ302)

6ـ در میان گنج انوشیروان هم مشک و عبیر وجود دارد.

در گنج بگشاد نوشین روان
ز چیزی که بد در خور خسروان

ز دینار و دیبا و خز و حریر
ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر

شتروار سیصد بیاراست شاه
فرستاده برداشت آمد براه
(ج 8/3358ـ3360)

7ـ خزانه جهان پهلوان رستم دستان هم از بوی‌های خوش خالی نیست:

ز چیزی که بودش به گنج اندرون
ز خفتان و ز خنجر آبگون

زبر گستوان و زتیر و کمان
ز گوپال و زخنجر هندوان

ز کافور و ز مشک و ز عودتر
هم از عنبر و گوهر و سیم و زر...

همه پاک رستم به بهمن سپرد
برنده بگنجور او برشمرد
(ج 6/1649ـ1663)

«در زمان باستان گیاهان و صمغ‌های گوناگون را بر آتش نهاده، خود را بخور می‌دادند و آن یکی از اصول پنج‌گانه طب بقراطی بوده است و در ایران رواج داشته و به ویژه پس از شستشویی به نام «برشنوم» انجام می‌شده است.» «مردمان قدیم عصاره گل را بعنوان عطر نمی‌شناختند، آنها تنها کالاهایی را می‌شناختند که چون عود و صندل و عنبر و مرمکی پس از سوختن، دود خوشبو و معطری از آنها متصاعد می‌شد. هنر گرفتن اسانس یا عطر گل‌های گوناگون و جا دادن آنها در شیشه‌های ظریف و دربسته برای اولین بار در بین زرتشتی‌ها در ایران اختراع شد؛ زیرا عطر یک نقش مهمی در تشریفات دینی به عهده داشت.» یکی از رسم‌های کهن ایرانیان نیز سوزاندن خوشبوی‌ها و بخور کردن است، این رسم بویژه نزد شاهان و بزرگان متداول بود. «در ایران باستان زعفران را چون عود و عنبر در مجمره‌های زرین و بخوردان‌ها می‌سوختند. این اقدام مخصوصاً در مراسم و جشن‌ها و نیز استقبال از بزرگان و پیروزمندان به اجرا در می‌آمد». «استفـاده از بخور علاوه بر رایحه بخشی به فضای کاخها و اتاقها، خاصیت درمان بخشی و ضد حشره نیز داشته است». «فریدون در مراسم جشن تاجگذاری خود پس از گرفتن جامی از می‌روشن یاقوتین:

بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
(ج 1/8)

8ـ در جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب، پس از ورود کیخسرو به توران زمین، دختران و پرستندگان او با مجمرهای افروخته عود و عنبر به استقبال کیخسرو رفتند:

بر شاه شد مهتر بانوان
ابا دختران اندر آمد نوان

پرستنده صد پیش هر دختری
ز یاقوت بر هر سری افسری

چو خورشید تابان از ایشان گهر
به پیش اندر افکنده از شرم سر

بیک دست مجمر بیک دست جام
برافروخته عنبر و عود خام
(ج 5/ 1394-1397)

9ـ نزد مهمانان بزرگ و گرامی و رسولان و فرستادگان شاهان هم عود می‌سوخته‌اند. اسفندیار با ورود دستور گشتاسب، او را جای خوبی فرود آورده و نزد او عود می‌سوزاند:

بپیشش همی عود می‌سوختند
تو گفتی همی آتش افروختند

(ج 6/ 930)

10ـ خسرو انوشیروان هم با افروختن خوشبوها و مجمرهای عود و عنبر و زعفران و دوصد برده مجمرافروز به شکار می‌رود:

دو صد برده تا مجمر افروختند
برو عود و عنبر همی سوختند

دو صد مرد برنای فرمانبران
ابا هر یکی نرگس و زعفران

همه پیش بردند تا باد بوی
چو آید ز هر سو رساند بدوی

(ج9/ 3405-3407)

افروختن شمع‌های عابرین نیز در میان بزرگان متداول بود:

یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد ببالین مست
(ج2/64)

از قدیم باز یکی از وسایل آراستن بزمها و مراسم جشن و سرور شاهان ایرانی استفاده از بوهای خوش بوده است:

بیاراست ایوانها چون بهشت
گلاب و می و مشک عنبر سرشت
(ج1/1382)

شبستان همه پیشباز آمدند
پر از شادی و بزم ساز آمدند

همه جام بود از کران تا کران
پر از مشک و دینار و پر زعفران
(ج3/185-186)

11ـ در یکی از بزمهایی که کیخسرو به افتخار رستم ترتیب می‌دهد، او را بر تختی در باغ می‌نشاند که درختی با تنه‌ای از سیم و شاخه‌های زرین و یاقوتین، با برگ و بار عقیق و زمرد بر این گاه سایه می‌افکند. میوه‌های این درخت ترنج و بهی‌های توخالی و مجوف بود که درون آنها را سوراخ کرده و با می و مشک سوده انباشته بودند و هرگاه باد می‌وزید، بوی خوش از آنها برمی‌خاست:

درختی زدند از برگاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه...

همه بار زرین ترنج و بهی
میان ترنج و بهی‌ها تهی

بدو اندرون مشکل سوده بمی
همه پیکرش سفته بر سان نی

کرا شاه بر گاه بنشاندی
برو باد از و مشک بفشاندی

(ج5/ 787-792)

12ـ در انجام مراسم و آئین‌های ملی از قبیل جشن نوروز و جشن سده که در آتشگاهها و ایوانهای مخصوص به این کار انجام می‌گرفت نیز یکی از مهمترین آداب سوزاندن بوهای خوش بوده است:

برفتند یکسر به آتشکده
بایوان نوروز و جشن سده

همی مشک بر آتش افشاندند
ببهرام بر آفرین خواندند

(ج7/ 91-92)

13ـ رودابه روز پذیرایی از زال، خانه خود را با می‌ و مشک و عنبر معطر می‌کند:

یکی خانه بودش چو خرم بهار
ز چهر بزرگان برو بر نگار

بدیبای چینی بیاراستند
طبقهای زرین بپیراستند

عتیق و زبرجد برو ریختند
می و مشک و عنبر برآمیختند

همه زر و پیروزه بد جامشان
بروشن گلاب اندر آشامشان

بنفشه گل و نرگس و ارغوان
سمن شاخ و سنبل بدیگر کران

از آن خانه دخت خورشید روی
برآمد همی تا به خورشید بوی

(ج 1/ 530-535)

14ـ مجلس شاهوار بهرام گور، برای پذیرایی از شنگل، شاه هند هم مزین به خوانچه‌های زرین مشک و بخور است:

چو نان خورده شد مجلس شاهوار
بیاراست پر بوط و رنگ و نگار

پرستندگان ایستاده بپای
بهشتی شده کاخ و گاه و سرای

همه آلت می سراسر بلور
طبقهای زرین ز مشک و بخور

(ج 7/ 2431-2433)

15ـ سراپرده منیژه نیز، زمانی که بیژن را بدانجا وارد می‌کنند آراسته به یاقوت و زر و مشک و عنبر است:

چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر
سراپرده آراسته سربسر

(ج5/ 231)

علاوه‌بر آرایش مجالس بزم با خوشبوها، گاه شاهان و بزرگان و پهلوانان، فیل‌ها و اسب‌های خود را با مشک و می و گلاب و زعفران می‌آراستند؛ چنان که بش و یال اسب‌های سام و زال را روز ورود آنان به کابل برای دیدن رودابه چنین کردند:

بش و یال اسبان کران تا کران
بر اندوده پر مشک و پر زعفران

(ج1/ 1432)

16ـ روز بازگشت رستم از جنگ با افراسیاب، کیخسرو فرمود فیلی را پیش بردند، روی این فیل پر از مشک و می و زعفران بود:

همه روی پیل از کران تا کران
پر از مشک بود و می و زعفران

(ج 4/ 1372)

17ـ روز ورود کیخسرو نزد کاوس، همه جا را بوی و رنگ و نگار آراستند و حتی یال اسبان پر از مشک و می‌بود:

چو کیخسرو آمد بر شهریار
جهان گشت پر بوی و رنگ و نگار

بر آئین جهانی شد آراسته
در و بام و دیوار پر خواسته

نشسته بهر جای رامشگران
گلاب و می و مشک با زعفران

همه یال اسبان پر از مشک و می
درم با شکر ریخته زیر پی
(ج 3/ 3550-3553)

18ـ یال اسبهای سیاوش را هم در روز دیدارش با کاوس با مشک و می و زعفران آراستند:

همه یال اسب از کران تا کران
بر اندوده مشک و می و زعفران
(ج3/ 99)

رنگ و بوی، یکی از ویژگی‌های بارز زیبایی زنان برجسته و متمول و کنیزکان و پرستندگان حرمسراها بود و در آرایش زنان و خصوصاً آرایش عروس نقش مهمی داشته و هنوز نیز معمول است. کنیزان رودابه او را نزد زال چنین وصف می‌کنند:

سه دیگر چو رودابه ماهروی
یکی سرو سیمست با رنگ و بوی
(ج1/483)

19ـ در وصف تهمینه:

پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

(ج 2/ 65)

20ـ سیندخت در مراسم دیدار سام از رودابه او را با رنگ و بوی می‌آراید:

بیاراست رودابه را چون نگار
پر از جامه و رنگ و بوی بهار

همه کابلستان شد آراسته
پر از رنگ و بوی و پر از خواسته
(ج1/ 1389-1390)

21ـ گلشهر همسر پیران ویسه، دختر خود جریره را در شب عروسی او با سیاوش با رنگ و بوی می‌آراید:

بیاورد گلشهر دخترش را
نهاد از بر تارک افسرش را

بدیبا و دینار و در و درم
ببوی و برنگ و بهر بیش و کم
(ج 3/ 1436-1437)

از میان بویهای خوش، گویا مشک و غالیه به آرایش مو اختصاص داشت. پس از مرگ فرود، مادر و پرستندگانش موهای غالیه بوی و کمند مشکین خود را از بن می‌کنند:

همه غالیه موی و مشکین کمند
پرستنده و مادر از بن بکند

همی می‌چکد گویی از روی اوی
همی بوی مشک آید از موی اوی
(ج 7/ 458)

خروشید سیندخت و بشخود روی
بکند آن سیه گیسوی مشک بوی
(ج 1/ 1474)

22ـ در آرایش گلنار، کنیز اردوان نیز مشک و عبیر به کار رفته است:

بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
(ج 7/205)

می و گلاب هم در آرایش زنان به کار می‌رفت. سودابه برای رسیدن به هدف گناه‌آلود خود، آراسته به می و مشک و گلاب بوده است:

ز سودابه بوی می و مشک ناب
همی یافت کاوس بوی گلاب
(چ 3/ 373)

قابل ذکر است که در شاهنامه هیچ شاهدی مبنی‌بر استعمال مردان از خشبوها به صورت آرایش دیده نمی‌شود. بدیهی است که رنگ و عطر و بو از مظاهر شادی و جشن و سرور بوده و سوگواری‌ها و مراسم عزا از این خصیصه به دور بود. حکیم فردوسی در مرگ کاووس به این نکته اشاره کرده است:

از ایرانیان هر که بد نامجوی
پیاده برفتند بی‌رنگ و بوی
(ج 5/2404)

برخی از مواد خوشبو دارای خواص دارویی و پزشکی است و از دیرباز مصارف پزشکی و بهداشتی داشته است. روشهای مختلف خوراکی، مالیدن و بخور دادن از روشهای مختلف گیاه‌درمانی بوده است و هنوز هم متداول است. قدما نیز از خواص بسیاری از گیاهان و مواد دارویی آگاهی داشتند و در بسیاری از موارد از آنها استفاده می‌کردند. براساس مندرجات خداینامک و شاهنامه، چون دوران بارداری رودابه همسر زال به پایان می‌رسد و از سنگینی حمل به شدت رنج می‌برد، سیمرغ فرمان می‌دهد تا رودابه را با نوشاندن شراب، خوابانده و با دشنه‌ای پهلوی او را شکافته، کودک را بیرون آورند و جای جراحت را دوخته و شیر و مشک را با گیاهی که بنا به حدس استاد عبدالعظیم رضایی احتمال می‌رود بنگ باشد، آمیخته و محل جراحت را با این دارو بستند:

گیاهی که گویمت با شیر و مشک
بکوب و بکن هر سه در سایه خشک

بسا و برآلای بر خستگیش
ببینی همان روز پیوستگیش
(ج1/1496ـ1497)

23ـ قبل از کفن و دفن رستم، جراحت‌های او را با عنبر و زعفران سوخته و خشک کردند:

همی عنبر و زعفران سوختند
همی خستگی‌هاش بردوختند
(ج6/250)

24ـ دبق و قیر و مشک و کافور نیز در التیام زخمها به کار می‌رفت:

دل خسرو از کوت شد دردمند
گشادند زان کشته بند کمند

بر آن زخم او بر پراکند مشک
بفرمود پس تا بکردند خشک

به کرباس بردوختش همچنان
زره در بر و تنگ بسته میان
(ج9/1744ـ1746)

سر زخم آن دشنه کردند خشک
به دبق و به قیر و به کافور و مشک
(ج9/675)

گلاب نیز برای ترویج خاطر و ایجاد آرامش به کار می‌رفت:

گلابست گویی به جویش روان
همی شاد گردد ز بویش روان
(ج2/30)

«شستشوی بدن با عصاره و آمیخته گیاهان بسیار رایج بود و از این رو برای آب خواص «بهی بخشی» قایل بودند و چون این آبها با ریشه و برگ و تخم گیاهان سودمند دارویی آمیخته بود، آنها را «ویسپوبیش» یعنی «درمان کل» می‌خواندند. پرستاران منیژه پای بیژن را با مشک و گلاب می‌شویند:

بشستند پایش به مشک و گلاب
گرفتند زان پس به خوردن شتاب
(ج5/226)

نامه‌های خسروانی هم از دیگر مواردی است که شاهان و بزرگان علاقه‌مند به استفاده از رنگ و بو در آن بوده و به زیبایی و آرایش آن اهمیتی وافر می‌دادند.

25ـ نامه کسری به رای هند:

یکی نامه بنوشت نزدیک اوی
پر از دانش و رامش و رنگ و بوی
(ج8/2735)

26ـ نامه خاقان چین به کسری:

چو پردخته شد زان بیامد دبیر
بیاورد مشک و گلاب و حریر

یکی نامه بنوشت ار تنگ‌وار
پرآرایش و بوی و رنگ و نگار
(ج8/2213ـ2214)

در این گونه نامه‌ها به جای استفاده از انقاس، از مشک و عنبر و عبیر استفاده می‌کردند:

ز عنبر نوشتند بر پهلوی
چنان چون بود نامه خسروی
(ج3/3695)

چو عنبر سر خامه چین بشست
سر نامه بود آفرین از نخست
(ج6/417)

کاربرد مشک و عنبر برای نگارش نامه‌های سلطنتی از دوره شاه آفریدون در شاهنامه دیده می‌شود:

به شاه آفریدون یکی نامه کرد
ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد
(ج1/756)

اعظم کرمی
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

اشاره:

عطر و بو یکی از اجزا و عناصر شاهنامه و از فراوان‌ترین و پربسامدترین جلوه‌های زندگی اشرافی و شاهنامه بوده است. استعمال بوهای خوشی مانند مشک، عبیر، عنبر، گلاب و کافور به شکل‌های مختلفی از جمله خوراکی، مالیدن و ضماد کردن و سوزاندن و بخور دادن، سمبل رفاه و اشرافیت و تجمل‌خواهی شاهان و شاهزادگان و بزرگان و طبقه ممتاز و مرفه ایران بود و در مرگ و زندگی و جشن و سرور آنان مورد استفاده قرار می‌گرفت.

دو هفته پیش ، در بخش اول این مقاله، نویسنده به ذکر موارد و مصادیقی از حضور لفظی و معنایی «عطر و بو» در حکایت های حماسی شاهنامه پرداخت و اینک ادامه این مطلب را پی می گیریم:

***

27ـ نامه افراسیاب به سیاوش با عنبر نوشته شده است:

نخستین که بر خامه بنهاد دست
به عنبر سر خامه را کرد مست
(ج3/1143)

برخی از پژوهشگران از جمله محمدحسن ابریشمی معتقدند که «در عصر ساسانیان هنوز کاغذ به ایران نرسیده بود و برای نوشتن نامه‌ها و اسناد از حریر یا پوست پرداخت شده نازک استفاده می‌کردند» درحالی‌که شواهد و مستندات شاهنامه خلاف این امر را به اثبات می‌رساند:

بر تخت بنشست فرخ دبیر
قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر
(ج6/751)

به قرطاس بر نامه خسروی
نویسنده بنوشت بر پهلوی

قلم چون دو رخ را به عنبر بشست
سر نامه کرد آفرین از نخست

(ج8/1983 ـ 1984)

28ـ نامه کیخسرو به کاوس:

بفرمود تا پیش او شد دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

نبشتند نامه بکاوس شاه
چنانچون سزا بود زان رزمگاه

(ج5/855ـ856)

29ـ عهدنامه شنگل، شاه هند به بهرام‌گور:

قلم خواست از ترک و قرطاس خواست
ز مشک سیه سوده انقاس خواست
(ج7/2457)

از آن پس بفرمود تا شد دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

مرآن نامه را زود پاسخ نوشت
بیاورد قرطاس را چون بهشت
(ج7/1602ـ1603)

بفرمود شاپور تا شد دبیر
قلم خواست و انقاس و مشک و حریر
(ج7/384)

طبیعی است چنین نامه‌هایی که مرکب آن خوشبوهای گرانبها بود بر روی کاغذ معمولی به نگارش درنمی‌آمد بلکه بر حریر یا به زبان حکیم فردوسی بر دفتر خسروی نگاشته می‌شد. البته استفاده از حریر به جای کاغذ علاوه بر ارزش مادی آن می‌تواند به علت حفظ و نگهداری رایحه خوشبوها نیز بوده باشد.

30ـ نامه سیاوش به کاوس:

نوشتن به مشک و گلاب و عبیر
چنان چون سزاوار بد بر حریر
(ج3/662)

31ـ عهدنامه کیخسرو:

یکی خط بنوشت بر پهلوی
به مشکاب بر دفتر خسروی
(ج4/100)

32ـ نامه بهرام گور به نرسی:

بفرمود تا پیش او شد دبیر
قلم خواست با مشک و چینی حریر
(ج7/1566)

33ـ نامه فریبرز به کیخسرو:

بفرمود تا نامه خسروی
ز عنبر نوشتند بر پهلوی

(ج4/831)

یکی نامه دارم من از شاه هند
نوشته ز مشک سیه بر پرند
(ج6/54)

34ـ نامه کاوس به شاه مازندران با مشک و روی حریر است:

پس آن نامه بنهاد پیش دبیر
می و مشک انداخته پر حریر
(ج2/665)

نوشته یکی نامه‌ای بر حریر
ز مشک و ز عنبر ز عود و عبیر
(ج2/896)

گاهی اوقات پس از نوشتن نامه، روی آن مشک سوده می‌افشاندند:

چو خط از نسیم هوا گشت خشک
نوشتند و بر وی پراکند مشک
(ج7/1914)

در یکی از ابیات شاهنامه به استفاده از قیر در نگارش نامه‌های سلطنتی برمی‌خوریم و آن نامه‌ای از کاوس به کیخسرو است:

بفرمود تا پیش او شد دبیر
بیاورد قرطاس و چینی حریر

یکی نامه از قیر و مشک و گلاب
بفرمود در کار افراسیاب

چو شد خامه از مشک وز قیر تر
نخست آفرین کرد به دادگر
(ج5/1743ـ1745)

اما لزوماً همه نامه‌های خسروانی با مواد خوشبو نوشته نمی‌شده است و گویا رعایت این رسم، بستگی به اهمیت مخاطب‌نامه و محتوای آن نیز داشته است؛ چنان که شاپور در مورد اسرا و زندانیان روم:

بفرمود تا شد به زندان دبیر
به انقاس بنوشت نام اسیر

هزار و صد و ده برآمد شمار
بزرگان روم آن که بد نامدار...

همه خویش و پیوند قیصر بدند
به روم اندرون ویژه مهتر بدند

جهاندار ببریدشان دست و پای
هر آنکس که بد بر بدی رهنمای
(ج 7/398ـ401)

شواهدی متعدد از شاهنامه گویای آن است که نامه‌های خسروانی ممهور به مهر مشکین یا زرین بود.

35ـ نامه کسری:

همان چون سرشک قلم کرد خشک
نهادند مهری برو بر ز مشک
(ج8/2124)

نامه قیصر به خسرو پرویز:

چو عنوان آن نامه برگشت خشک
برو بر نهادند مهری ز مشک
(ج 9/1334)

نامه اسکندر به قیدافه:

چو از باد عنوان او گشت خشک
نهادند مهری برو بر ز مشک
(ج 7/698)

آیین‌نامه نگاری کیخسرو استفاده از مهر زرین بود:

بفرمود تا رفت پیشش دبیر
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

بنشستد عهدی ز شاه زمین
سزاوار کیخسرو پاک دین...

نهادند برعهد بر مهر زر
بر آیین کیخسرو دادگر
(ج5/2846 ـ 2851)

بفرمود تا عهد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مهان

نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر
یکی نامه از پادشا بر حریر

یکی مهر زرین برو بر نهاد
بر آن نامه شاه آفرین کرد یاد
(ج 5/2867ـ2869)

علاوه بر استفاده‌های درمانی و آرایشی و... خوشبوها مصارف خوراکی نیز داشته است. براساس شاهنامه نخستین بار ابلیس، خود را به شکل خوالیگر در برابر ضحاک مجسم کرد و خوراکی از گوشت و گلاب و زعفران و دیگر خوشبوها ترتیب داد. طعم خوش و رایحه دلپذیر آن مواد موجب حیرت و شگفتی ضحاک شده و در نتیجه به امیال ابلیس تن در داد.

به‌روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان

بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب

چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
(ج 1/142ـ144)

بهرام گور از خوراکی‌های سفره شنگل، پادشاه هند بوی مشک استشمام می‌کند:

همی بوی مشک آمد از خوردنی
همان زیر زربفت گستردنی
(ج 7/2002)

شاگرد بازرگان برای پذیـــرایی از مهمـــان متشخص و ناشناس خود می و زعفران و مشک و گلاب می‌برد:

شکر جست و بادام و مرغ و بره
که آرایش خوان کند یکسره

می و زعفران برد و مشک و گلاب
سوی خانه شد با دلی پرشتاب
(ج 7/1280 ـ1281)

36ـ خوراک انوشیروان:

خورش ها ز شهد و ز شیر و گلاب
بخوردی و آراستی جای خواب
(ج 8/1609)

یکی دیگر از موارد استعمال بوهای خوش که از شاهنامه مستفاد می‌شود کاربرد این مواد در کفن و دفن و خشک کردن و مومیایی کردن اجساد بزرگان بود. به نظر می‌رسد معطر ساختن آرامگاه مردگان علاوه بر علل متعددی که در ذیل خواهد آمد ناشی از حس تجمل خواهی آنان و نیز میل به جاودانگی و برخاسته از اعتقاد به زندگانی اخروی بوده و این که مرگ را ادامه زندگی این جهانی می‌دانستند؛ یعنی همانطور که در زندگی، خوابگاه خود را با این مواد خوشبو می‌آراستند پس از مرگ نیز علاقه‌مند به ادامه این آیین بوده‌اند؛ ادامه این رسم هنوز هم در دین اسلام با عنوان حنوط میت به‌جا مانده است.

37ـ انوشیروان در مورد کفن و دفن خود چنین وصیت می‌کند:

چو من بگذرم زین جهان فراخ
برآورد باید یکی خوب کاخ...

فراوان ز هرگونه افکندنی
هم از رنگ و بوی و پراکندنی

به‌کافور تن را توانگر کنید
ز مشک از بر ترگم افسر کنید...

گلاب و می و ارغوان جام بیست
ز مشک و زکافور و عنبر دویست

نهاده ز دست چپ و دست راست
ز فرمان فزونی نباید نه کاست
(ج 8/4447ـ4458)

38ـ در مرگ شاه مکران:

یکی دخمه سازید مشک و گلاب
چنان، چون بود شاه را جای آرام و خواب
(ج 5/1826)

«اگر مصری‌ها مردگان را چندین هزار سال پیش مومیایی می‌کردند، سرخپوستان آمریکای جنوبی خیلی پیش‌تر با روش کاملاً طبیعی این کار را انجام می‌دادند؛ دور جسد را با برگ درختان و نی یا پنبه پیچانده و در قبرهای سنگی برای خشک شدن در معرض نور خورشید در بیابان قرار می‌دادند.»

آقای ابریشمی در کتاب زعفران از دیرباز تا امروز به نقل از «منابع الاغذیه زکریای رازی» می‌نویسد: «هرودوت از پیشرفت‌های پزشکی مصر و مراسم سوگواری و مومیایی کردن اجساد مردگان سخن گفته است. مطابق نوشته او پس از خارج کردن مغز و امعاء و احشاء درون شکم میت و شستشوی آن با شراب و گرد مواد معطر «آنگاه شکم مرده را از گرد صمغ خالص و دارچین و دیگر ادویه معطر به اسثتنای کندر پر می‌کنند و آن را می‌دوزند» براساس شاهنامه نوعی از مومیایی و خشک کردن اجساد شاهان و شاهزادگان و بزرگان و پهلوانان در ایران نیز معمول بوده است.

39ـ تور پس از کشتن ایرج و جدا کردن سر از تن او، مغزش را با مشک و عبیر می‌آکند و نزد فریدون می‌فرستد:

بیاکند مغزش به مُشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر
(ج 1/419)

40ـ سرفرود سیاوش را با کافور خشک کردند:

تن شاهوارش بیاراستند
گل و مشک و کافور و می‌خواستند

سرش را به کافور کردند خشک
رخش را به عطر و گلاب و به‌مُشک
(ج 4/926 ـ927)

41ـ پس از مرگ بهرام گور هم مغزش را با مشک و عبیر آکندند:

چو شد دور زان جایگاه نبرد
به‌کردار ایوان یکی دخمه کرد...

بیاکند مغزش بمشک و عبیر
تنش را بپوشید چینی حریر
(ج 4/ 1607 ـ 1609)

42ـ کیخسرو در مرگ دائی خود شیده می‌گوید:

تنش را بمشک و عبیر و گلاب
بشوئید مغزش بکافور ناب

بگردنش بر طوق مشکین نهید
کله بر سرش عنبر آگین نهید
(ج 5/674 ـ 675)

43ـ سر پیران ویسه را با مشک و کافور آکندند:

بفرمود تا مشک و کافور ناب
بعنبر بر آمیخته با گلاب

تنش را بیالود زان سربسر
بکافور و مشکش بیاکند سر
(ج 5/2413 ـ 2414)

استفاده زیاد از این مواد به طوری که اجساد را می‌پوشاند نیز می‌تواند دلالت بر خشک کردن و مومیایی اجساد داشته باشد و نیز به علت خاصیت ضدحشره بودن این مواد بوده است. «خاصیت ضدحشره بودن کافور تا آنجاست که در قدیم تخت شاهان را به منظور دور کردن حشرات از چوب درخت کافور می‌ساخته‌اند.»

تنش زیر کافور شد ناپدید
از آن پس کسی روی دارا ندید
(ج 6/388)

کفن و دفن رستم:

نخستین بشستندش از خون گرم
برو بال و ریش و تنش نرم نرم

همه عنبر و زعفران خواستند
همه خستگیهاش بر دوختند

همی ریخت بر تارکش بر گلاب
بگسترد بر تنش کافور ناب

بدیبا تنش را بیاراستند
از آن پس گل و مشک و می‌خواستند
(ج 6/249 ـ 252)

ـ دفن کاووس:

ببردند پس نامداران شاه
دبیقی و دیبای رومی سیاه

برو تافته عود و کافور و مشک
تنش را بدو در بکردند خشک

نهادند زیر اندرش تخت عاج
بسر بر ز کافور وز مشک تاج
(ج 5/2407 ـ 2409)

ـ دفن بهرام چوبینه:

ز تیمار او شد دلش بدو نیم
یکی تنگ تابوت کردش ز سیم

بدیبا بیاراست جنگی تنش
قصب کرد در زیر پیراهنش

همی ریخت کافور گرد اندرش
بدینگونه بر تا نهان شر سرش
(ج 9/2680 ـ 2682)

قابل ذکر است که اسقفان مسیحی برای مردگان خود گور می‌ساخته‌اند و رسم ساختن دخمه معمولاً مربوط به کیش ایرانیان باستان بوده است، اما در آئین مسیحیت نیز اجساد را با می و مشک و کافور و عبیر معطر می‌نموده‌اند. قابل ذکر است که اجساد شهدا و کشته شدگان میدان‌های نبرد را هم به علت قداست و پاکی به این خوشبوها نمی‌آلودند.

مرگ نوش زاد:

مکن دخمه و تخت و رنج دراز
برسم مسیحا یکی گور ساز

نه کافور باید نه مشک و عبیر
که من زین جهان کشته گشتم بتیر
(ج 8/937 ـ 938)

ـ مرگ اسکندر:

سکو با بشستش به روشن گلاب
پراکند بر تنش کافور ناب

ـ مرگ یزدگرد:

می و مشک و کافور و چندی گلاب
سکو با بیندود بر جای خواب

(ج 9/677)

همانطور که ازشاهنامه مستفادمی‌شود تابوت اجساد را قیراندود کرده و بامواد خوشبویی مانند دبق ومشک و عنبر وکافور خشک کرده و درزهای آن را می‌گرفتند و مانع ورود هوا به داخل ‌آن و فساد جسد می‌شدند.

ـ دفن رستم:

یکی نغز تابوت کردند ساج
برو میخ زرین و پیکر ز عاج

همه درزهایش گرفته به قیر
برآلوده بر قیر مشک و عبیر

ز بر مشک و کافور و زیرش گلاب
از آن سان همی‌ریخت بر جای خواب
(ج 6/255 ـ 258)

ـ دفن اسفندیار:

یکی نغز تابوت کرد آهنین
بگسترد فرشی ز دیبای چین

بیندود یک روی آهن به قیر
پراکند بر قیر مشک و عبیر
(ج 6 / 1528 ـ 1530)

ـ و شواهد دیگر:

در و بند تابوت ما را به‌قیر
بگیرند و کافور و مشک و عبیر

نخست آکنند اندرو انگبین
زیر انگبین زیر دیبای چین
(ج 7/1785 ـ 1788)

یکی تخت تابوت کردش ز عاج
ز زر و ز پیروزه و خوب ساج

بپوشید رویش بچینی پرند
شد آن نامور نامبردار هند

به دبق و به قیر و به کافور و مشک
سر تنگ تابوت کردند خشک
(ج 8/3252 ـ 3254)

44ـ در آب انداختـــن داراب فـــرزند همای چهرزاد:

نهادش بصندوق در نرم نرم
بچینی پرندش بپوشید گرم

سر تنگ تابوت کردند خشک
به دبق و به عنبر به قیر و به مشک
(ج 6/29 ـ 30)

موارد استعمال گوناگون و مصارف مختلف مواد خوشبوی واهمیت وارزش فوق‌العـــاده آن این‌مواد را در میان هدایا وخلعـــت‌های‌شاهان وپهلـــوانان وبـــزرگان جای داد، تاآنجا که هیـــچ یک از نثـــارها و تحـــف و هدایای شاهان شاهنامه خالی از رایحه ایـــن مواد نبوده است.

بفرمود تا خلعت آراستند
فرستاده را پیش او خواستند

ز سیمین و زرین و اسپ و ستام
ز دینار گیتی که بردند نام

ز دینار و گوهر ز مشک و عبیر
فزون گشت ز اندیشه تیز ویر
(ج 7 / 1808 ـ 1810)

45ـ در میان خلعت کاووس به رستم پس از جنگ مازندران گلاب و مشک ناب هم وجود دارد:

ببردند صد بدره دینار نیز
زرنگ و زبوی و زهرگونه چیز

ز یاقوت جامی پر از مشک ناب
ز پیروزه دیگر یکی پرگلاب
(ج 2/595 ـ 896)

46 ـ شنگل، پادشاه هند هم علاوه بر باج و خراج موظف خود عود و عنبر را هم در بین خراج خود به بهرام گور هدیه می‌کند:

همان هدیه هند با باژ نیز
ز عود و ز عنبر ز هرگونه چیز
(ج 7/2132)

47ـ شنگل در مراسم ‌ازدواج دختــــرش‌ سپینود با بهرام‌گور به یاران بهرام درم و دینار و مواد خوشبوی می‌دهد:

بیاورد یاران بهارم را
سواران با زیب و با نام را

درم داد و دینار و هرگونه چیز
همان عنبر و عود و کافور نیز
(ج 7/2191 ـ 2192)

48 ـ در میان خلعتی که افراسیاب برای سپهدار خود پیران ویسه می فرستد ودو جام پیروزه پر از مشک و عنبر هم وجود دارد:

پرستار چینی و رومی غلام
پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام

به نزدیک پیران فرستاد نیز
از آن پس بسی پندها داد نیز
(ج 4/1645 ـ 1646)

49ـ بخشی از هدایای پیران و گلشهر در روز عروسی سیاوش و فرنگیس به آنان عطریات است:

بگنج اندرون آنچه بد نامدار
گزیده ز زربفت چینی هزار

ز بر جد طبق ها و پیروزه جام
پر از نافه مشک و پر عود خام...

همان صد طبق مشک و صد زعفران
سپردند یکسر به فرمانبران
(ج 3/1523 ـ 1532)

50ـ یاران مهران ستاد هم از خاقان چین، مشک و دینار هدیه می‌گیرند:

همان نیز یارانش را هدیه داد
ز دینار وز مشکشان کرد شاد
(ج 8/2230)

همانطور که گذشت یکی از موارد کاربرد بوهای خوش، استفاده از آن در نثارهاست. گاه مشک و زعفران و عنبر و دیگر مواد خوشبو را بازر و درم و دینار می‌اندودند و بر سر یا پای عزیزی می ریختند و گاه هریک از آنها را بطور جداگانه بر سر و پای کسی می‌افشاندند.

51ـ وقتی که سلم و تور و ایرج، برای دیدن دختران شاه یمن می‌روند شاه یمن لشکری انبوه برای پذیره آنان گسیل می‌دارد و پس از ورود آنان به یمن مرد وزن بیـــرون آمده و گوهر و زعفران بر آنان ریخته و یال اسبها را به می و مشک می‌آلایند:

شدند این سه پرمایه اندر یمن
برون آمدند از من مرد و زن

همی‌گوهر و زعفران ریختند
همی‌مشک با می برآمیختند

همه یال اسبان پر از مشک و می
پراکنده دینار در زیر پی
(ج 1/161‌ـ 163)

52 ـ سیندخت همسر مهراب کابلی روز ورود سام به شهر کابل مشک و زر نثار او می‌کند:

نشستند بر پیل رامشگران
نهاده بسر بر ز زر افسران

پذیره شدن را بیاراستند
نثارش همه مشک و می‌ خواستند
(ج1/1392 ـ 1393)

برون رفت سیندخت با بندگان
میان بسته سیصد پرستندگان

مرآن هریکی را یکی جام زر
بدست اندرون پر زمشک و گهر

همه سام را آفرین خواندند
پس از جام گوهر برافشاندند

بدان جشن هرکس که آمد فراز
شد از خواسته یک بیک بی‌نیاز

(ج1/ 1433 ـ 1435)

53ـ هنگام ورود کاوس به شـــهر شاهه در هاماوران، مردم شهر بر او گوهر و دینار و زعفران و عنبر و دینار نثار کردند:

چو در شاهه شد شاه گردن فراز
همه شهر بردند پیشش نماز

همه گوهر و زعفران ریختند
به دینار و عنبر برآمیختند
(ج2/ 136 ـ 137)

54ـ سیاوش پس از طی دوران کودکی خود نزد جهان پهلوان رستم، تصمیم می‌گیرد از پدرش کاوس دیدار کند، رستم او را با سپاه و گنجی‌‌ گران روانه می‌کند، وقتی که سیاوش با جلال و شکوه و فرهی وارد می‌شود زر و عنبر آمیخته بر او نثار می‌کنند:

همه زر به عنبر برآمیخته
ز گنبد بسر بر همی ریختند
(ج3/96)

55ـ کاوس از سودابه می‌خواهد گوهر و مشک و بوی بر سیاوش نثار کند و خواهران و پرستندگان زبرجد و زعفران بر او افشانند:

به سودابه فرمود تا پیش اوی
نثار آورد گوهر و مشک و بوی

پرستندگان نیز با خواهران
ز بر جد فشانند با زعفران
(ج3/ 166 ـ 167)

56 ـ سپاه کیخسرو نیز بر او درم و زعفــران می‌افشانند:

چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه
ببستند آذین به بی‌راه و راه

بدیوار دیبا بر آویختند
زبر زعفران و درم ریختند
(ج5/ 1878 ـ 1879)

درم ریختند از بر و زعفران
چه دینار و مشک از کران تا کران

بشهر اندرون هر که درویش بود
وگر سازش از کوشش خویش بود

درم داد مر هر یکی را ز گنج
پراکنده شد بدره پنجاه و پنج
(ج5/2144 ـ 2146)

57ـ همای چهرزاد، مادر داراب وقتی که داراب را پس از سالها دوری و افکندگی می‌یابد بر او مشک و گلاب و گوهر نثار می‌کند:

ز دینار گنجی فرو ریختند
می و مشک و گوهر بر آمیختند

ببخشید بر هر که بودش نیاز
دگر هفته گنج درم کرد باز
(ج6/ 272ـ 273)

58ـ اردشیر پس از شناختن فرزندش شاپور، گنج زر و گوهر و دینار و مشک و عنبر و یاقوت بر او نثار می‌کند:

گهر خواست از گنج و دینار خواست
گرانمایه یاقوت بسیار خواست

بر او زر و گوهر بسی ریختند
زبر مشک و عنبر بسی بیختند
(ج 7 / 142 ـ 143)

59ـ روز ورود بهـــرام گور، از هنـــد به ایران هم آذین بسته و درم و دینـــار و مشــــک و زعفــــران نثار می‌کنند:

چو آگاهی آمد به ایران که شاه
بیامد ز قنوج خود با سپاه

ببستند آذین براه و بشهر
همی هر کس از کار برداشت بهر

درم ریختند از کران تا کران
هم از مشک و دینار و هم زعفران
(ج 7 / 2352ـ2354)

پی‌نوشت‌ها:

1ـ آنچه که بر سر یا پای کسی پاشند / فرهنگ فارسی معین

2ـ نام درختی است که ثمر آن را حب‌البان خوانند و در فارسی تخم غالیه گویند ... و به معنی لادن هم هست و آن نوعی از عنبر و مشمومات باشد که به عربی حصین‌البان گویند و بیدمشک را نیز گفته‌اند / برهان قاطع

3ـ شهــری است در ناحیه فرخ‌آباد در 50 میلی رود‌ گنگ / فرهنگ جامع شاهنامه

4ـ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران / ص 182

5ـ مرموک، یکی از گیاهان معطر از تیره نعناعیان و یکی از گونه‌های مریم گلی / فرهنگ‌فارسی محمد معین

6ـ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران / ص 534

7ـ زعفران از دیر باز تا امروز / ص 218

8 ـ همان / ص 378

9ـ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران / ص 182

10ـ «ظاهرا کلمه دبق باید معرب واژه دبه فارسی باشد، دبه ظرفی بود که از سریش می‌ساختند و برای نگهداری روغن بکار می‌رفت (مکنزی، فرهنگ کوچک زبان پهلوی، 287)، دبق برای چسبیدن مواد ترکیبی حنوط چون کافور و مشک زعفران بر پیکر میت استفاده می‌شده است» / زعفران از دیرباز تا امروز، ص 364

11ـ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران / ص182

12ـ مـــدادها و مرکب‌هایی که با آن چیز نویسند، دوده‌ها / فرهنگ فارسی محمد معین

13ـ زعفران از دیرباز تا امروز / ص 365

14ـ نام ملکه اندلس معاصر اسکنــدر مقدونی که به نوشابه معروف است. / فرهنگ جامع شاهنامه

15ـ دایرهًْ‌المعارف نو / ج 5 / ص 4213

16ـ زعفران از دیر باز تا امروز / ص 110

17ـ همان / ص 367

منابع و ماخذ:

ـ برهان قاطع، محمدحسین بن خلف تبریزی، به اهتمام محمد معین، تهران، امیرکبیر،‌ 1376

ـ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران، عبدالعظیم رضایی، تهران، در، 1381

ـ دایرهًْ‌المعارف زعفران از دیرباز تا امروز، محمدحسن ابریشمی، تهران، امیرکبیر، 1383

ـ دایرهًْ‌المعارف نو، عبدالحسین سعیدیان، تهران، علم و زندگی، 1378

ـ شاهنامه فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان،‌ تهران، قطره، 1379

ـ فرهنگ جامع شاهنامه، محمود زنجانی، تهران، عطایی، 1380

ـ فرهنگ فارسی، محمد معین، تهران، امیرکبیر، 1378

نویسنده:

تاریخ: سه شنبه 19 مرداد 1400 ساعت: 0:52

تعداد بازديد : 94

به این پست رای دهید:

اداب و ایین در شاهنامه فردوسی

آداب و آيين در شاهنامه فردوسي
سيد محمود سيد صادقي*

سيد عمادالدين موسوي

آداب
آداب استقبال
استقبال يكي از مراسم و آيين هايي بوده كه توسط بزرگان و سران كشور براي احترام گذاشتن به ميهمان

هايي كه وارد كشور ميشدند انجام ميشده كه حتي گاهي با آذين بستن شهر نيز همراه بوده است.
»همه مهتران پيشباز آمدند پر از درد و گرم و گداز آمدند
چو آمد به نزديكي اصفهان پذيره شدندش فراوان مهان
بيامد ز ايران دلاراي پيش خود و نامداران به آيين خويش)همان، ج(11 :7
»پذيره شدش با فراوان سپاه ابا بدره و برده و تاج و گاه)همان، ج(42 :7
»به آيين همه پيشباز آمدند گشاده دل و بي نياز آمدند)همان، ج(71 :7
»چو آمد به نزديك شهر يمن پذيره شدش كودك و مرد و زن
برفتند نعمان و منذر ز جاي همان نيزهداران پاكيزه راي)همان، ج(281 :7
»ببستند آذين به راه و به شهر همي هر كس از كار برداشت بهر
درم ريختند از كران تا كران هم از مشك و دينار و هم زعفران همان، ج(439 :7
»جهانديده با هديه و با نثار فراوان بيامد بر شهريار
به هر بوم و بر كو فرود آمدي ز هر سو پيام و درود آمدي)همان، ج(83 :8
آداب ديدار پادشاهان:
مراسمي كه براي استقبال از يك پادشاه برگزار ميشد بسيار با شكوه بود.سوار بر اسبهاي اصيل و پر از سيم

و زر ميشدند و به استقبال شاه ميرفتند و او را به داخل كاخ ميآوردند و از او با بهترين خوراكيها و
نوشيدني ها پذيرايي ميشد.
»همه ويژه با گوهر و سيم و زر يكي چتر هندي ز طاوس نر
به ديبا بياراسته پشت پيل همي تاخت آن لشكر از چند ميل
دو شاه گرانمايه و نيك ساز رسيدند پس يك بديگر فراز
به نزديكي اندر فرود آمدند كه با پوزش و با درود آمدند«)فردوسي، ،1382ج(442 :7
»گرفتند مر يكدگر را به بر دو شاه سرافراز با تاج و فرّ
دو شاه و دو لشكر رسيده به هم همي رفت هر گونه از بيش و كم
به زين بر نشستند هر دو سوار همان پر هنر لشكر نامدار
به ايوانها تخت زرين نهاد برو جامه خسرو آيين نهاد
بره بر بره مرغ بريان نهاد به يك تير پرتاب بر خوان نهاد
مي آورد و برخواند رامشگران همه جام پر از كران تا كران
فرو ماند زان كاخ شنگل شگفت به مي خوردن انديشه اندر گرفت«
) همان،ج(443 :7
آداب زندگي:
يكي از آدابي كه در فرهنگ ايراني و تمامي كتابهاي به يادگار مانده به خصوص شاهنامه بر آن تاكيد و

توصيه ي بسيار شده آداب زندگي و درست زندگي كردن است براي فردايي كه در انتظار هر انساني قرار دارد
ميباشد.
»پس زندگي ياد كن روز مرگ چنانيم با مرگ چون باد و برگ« )همان، ج(54 :8
»به موبد چنين گفت هرمز كه مرد دلير است و شادان به دشت نبرد
از آن پس چه گويي چه شايدبدن همه داستانها ببايد زدن
بدو گفت موبد كه جاويد زي كه خود جاودان زندگي را سزي«)همان، ج(436 :8
»چو خواهي كه يابي ز هر بد رها سر اندر نياري به دام بلا
نگه كن بدين گنبد تيز گرد كه درمان ازويست و زويست درد«فردوسي، ،1382ج(17 :1
»يكي بد كند نيك پيش آيدش جهان بنده و بخت پيش آيدش«)همان، ج(153 :3
»يكي جز به نيكي جهان نسپرد همي از نژندي فرو پژمرد
مدار ايچ تيمار با او بهم بگيتي مكن جان و دل زو دژم«)همان، ج(152 :3
»چو خواهي كه آزاد باشي ز رنج بي آزر و رنج آگنده گنج
بي آزاري زيردستان گزين بيابي ز هر كس به داد آفرين« )همان، ج(179 :7
»هر آنكس كه پوزش كند بر گناه تو بپذير و كين گذشته مخواه«)همان، ج:7
(190
آداب موسيقي:
همان طور كه هر چيزي مثل غذا خوردن، شكار رفتن، پيشباز و... آداب و رسوم خاص خود را داشت

موسيقي زدن نيز آداب و اصول خاص خود را داشت كه نمونه ي آن در اشعار زير آورده شده.
»بدو گفت هركس كه شاه جهان گزيدست رامشگري در جهان
ز كشور بشد تا به درگاه شاه همي كرد رامشگران را نگاه«)همان، ج(226 :9
»همه جامه را باربد سبز كرد همان بربط و رود و ننگ و نبرد
يكي سرو بن سبز و برگش گشن ورا شاخ چون رزمگاه پشن
بر آن سرو شد بربط اندر كنار زماني همي بود تا شهريار
ز ايوان بيامد بدان جشنگاه بياراست پيروزگر جاي شاه« )همان، ج(227 :9
»زننده بر آن سرو برداشت رود همان ساخته پهلواني سرود
سرودي به آواز خوش بركشيد كه اكنون تو خوانيش داد آفريد
زننده دگرگون بياراست رود برآورد ناگاه ديگر سرود
كه پيكار گردش هم خواندند چنين نام ز آواز او راندند
سرآمد دگر باره بانگ سرود همان ساخته كرده آواز رود)«فردوسي، ،1382ج(228 :9
»همي سبز در سبز خواني كنون برين گونه سازند مكر و فسون
ببد باربد شاه رامشگران يكي نامداري شد از مهتران)«همان، ج(229 :9
آداب ميگساري:
»چو كشكين بخوردند ميخواستند زبانها به زمزم بياراستند

زن پير گفت ار ميت آرزوست مي است و يكي نيز كهنه كدوست« )همان، ج(129 :9
»بريدم كدو را كه نو بد سرش يكي جام كردم نهادم برش
زن پير رفت و بياورد جام از آن جام بهرام شد كام
يكي جام پر بر كفش برنهاد بر آن تا شود پيرزن نيز شاد« )همان، ج(12 :9
»بفرمود تا ميگساره ز راه مي آرند و ميخواره نزديك شاه« )همان، ج(332 :7
»چو نان خورده شد مي گرفتند و جام نخست از شهنشاه بردند نام)«همان، ج(313 :1
»پرستنده باده را پيش خواند بخوبي سخنها فراوان براند
بدو گفت كامشب تويي باده ده بطاير همه باده ساده ده
همان تا بدارند باده به دست بدان تا نخسبند و گردند مست« )همان، ج(224 :7
»بفرمود تا خوان بياراستند مي و جام و رامشگران خواستند)«فردوسي، ،1382ج(147 :7
»شما ميگساريد با من سه روز چهارم چو خورشيد گيتي فروز)«همان، ج(152 :7
آداب مهمان داري:
از جمله آداب مهم ديگري كه در شاهنامه زياد به چشم ميخورد آداب مهمانداري است كه علاوه بر

مراسم استقبال و پذيرايي شاه او را با خود به شكار و مي خوردن نيز دعوت ميكند.
»ز جايي كه آمد فرستادهاي ز تركي و رومي و آزادهاي
ازو مرزبان آگهي داشتي چنين كار را خوار نگذاشتي
بره بر بدي خوان او ساخته كنارنگ زآن كار پرداخته
ز پوشيدنيها و از خوردني نيازش نبودي به گستردني
بدان تا پذيره شدندي سپاه بياراستي تخت پيروز شاه
كشيدي پرستنده هر سو رده همه جامههاشان به زر آژده
فرستاده را پيش خود خواندي به نزديكي تخت بنشاندي
به پرسش گرفتي همه راز اوي ز نيك و بد و نام و آواز اوي
به ايوانش بردي فرستادوار بياراستي هرچي بودي به كنار«
)همان، ج(177 :7
»وز آن پس به خوان و ميش خواندي بر تخت زرينش بنشاندي
به نخجير برديش با خويشتن شدي لشكر بيشمار انجمن«
)همان، ج(178 :7
آداب نخچير:
»چنان بد كه يك روز پرويز شاه همي آرزو كرد نخچيرگاه

بياراست برسان شاهنشهان كه بودند از او پيشتر در جهان
هزار و صد و شصت خسرو پرست پياده همي رفت ژوبين بدست«
(211 :9، ج1382 ،)فردوسي
»پس اندر بدي پانصد بازدار هم از واشه و چرخ و شاهين كار
پلنگان و شيران آموخته بزنجير زرين دهن دوخته
قلاده بزر بسته صد بود سگ كه در دشت آهو گرفتي به تگ«
)همان، ج(212 :9
»بيامد چو گرد اسب را زين نهاد به نخچيرگاه رفت زان خانه شاد
همي كرد نخچير تا شب ز كوه برآمد سبك بازگشت از گروه«
)همان، ج(314 :7
»چنان بد كه روزي به نخچيرگاه پراكنده شد لشكر و پور شاه
همي راند با اردوان اردشير جوانمرد را شاه بد دلپذير
به هامون پديد آمد از دور گور از آن لشكر گشن برخاست شور
بزد بر سرون يكي گور نر گذر كرد بر گور پيكان و پر«
)همان، ج:7
(121
آيينها
آيين ها نيز به صورت نمونه آورده شده .

آيين تاج گذاري
»بر تخت زرين يكي زيرگاه نهادند و پس برگشادند راه

نشست از بر تخت بهرامشاه به سر بر نهاد آن كياني كلاه
دبيرش بياورد عهد كيان نوشته بر آن پر بها پرنيان
گواهي نوشتند يكسر مهان كه بهرام شد شهريار جهان«
)همان، ج(62 :9
»چنين گفت كاين پادشاهي مراست بدين رهنما پاك يزدان گواست«
)همان،ج:9
(63
»جهاندار بنشست بر تخت عاج به سر بر نهاد آن دلفروز تاج
به يزدان پناهيد كو بد پناه نماينده راه گم كرده راه
بشد خسرو و برد پيشش نماز چنين گفت كاي شاه گردن فراز
نشست تو بر گاه فرخنده باد يلان جهان پيش تو بنده باد
تو شاهي و ما بندگان توايم بخوبي فزايندگان توايم
بزرگان برو گوهر افشاندند بر آن تاج نو آفرين خواندند
ز گيتي برآمد سراسر خروش در آذر بد اين جشن روز سروش«
(302 :7، ج1382 ،)فردوسي
آيين جشن و سرور
»سيم روز جشن و مي و سور بود غم از كاخ شاه جهان دور بود

)همان،ج(307 :7
»از آن پس در گنج بگشاد شاه بدينار و ديبا بياراست گاه
)همان،ج(307 :7
»دل از داوريها بپرداختند به آيين يكي جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادكام گرفتند هريك ز ياقوت جام
مي روشن و چهره شاه نو جهان نو ز داد و سر ماه نو
پرستيدن مهرگان دين اوست تن آساني و خوردن آيين اوست«
)همان،ج(1:79
»جهان انجمن شد بر آن تخت او شگفتي فرومانده از بخت او
به جمشيد بر گوهر افشاندند مر آنروز را روز نو خواندند
بزرگان به شادي بياراستند مي و جام رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار به ما ماند از آن خسروان يادگار«
)همان،ج(42 :1
»شب آمد برافروخت آتش چو كوه همان شاه در گرد او با گروه
يكي جشن كرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده كرد«
)فردوسي، ،1382ج(34 :1
آيين دفن مردگان
»يكي دخمه كردش بر آيين او بدان سان كه بد فرّه و دين او

بشستش از آن خون به روشن گلاب چو آمدش هنگام جاويد خواب
تنش زير كافور شد ناپديد از آن پس كسي روي او را نديد
به دخمه درون تخت زرين نهاد يكي بر سرش تاج زرين نهاد
نهادش به تابوت زر اندرون برو بر ز مژگان بباريد خون«
)همان، ج(403 :6
»به ديبا بياراست جنگي تنش قصب كرد در زير پيراهنش
همي ريخت كافور گرد اندرش بدين گونه بر تا نهان شد سرش«
)همان، ج(167 :9
»تنش را به ديبا بياراستند گل و مشك و كافور و مي خواستند
يكي دخمه كردند شاهنشهي يكي تاج شاهي و تخت مهي
نهادند بر تخت زر شاه را ببستند تا جاودان راه را«
)همان، ج(51 :8
»سكوبا بشستند به روشن گلاب پراكند بر تنش كافور ناب
ز ديباي زربفت كردش كفن خروشان بر آن شهريار انجمن«
)همان، ج(106 :7
آيين كشورداري
يكي از عوامل موفقيت و پيروزي ايرانيان باستان شيوه و اصول خاص و مردانه اي بود كه انها در

كشورداري انجام ميدادند.
ذبيح االله صفا مينويسد: »ايرانيان همواره در كشورداري و جنگها اصول مردي و مردانگي را رعايت مي-
كردند، اما تورانيان براي نجات خود به جادو و تزوير و افسون دست ميزدند و از نامردي و گريز باك
ندارند« )صفا، .(243 :1383
»كنون از خردمندي اردشير سخن بشنو و يك به يك يادگير
بكوشيد و آيين نيكو نهاد بگسترد بر هر سوي مهر و داد
هنرمند را خلعت آراستي ز گنج آنچه پرمايه تر خواستي
بديوانش كارآگهان داشتي ببي دانشي كار نگذاشتي
بلاغت نگهداشتندي و خط كسي كاو بدي چيره بر يك نقط
شتابنده بد شهريار اردشير چو ديدي به درگاه مرد دبير
چو رفتي سوي كشور كاردار بدو شاه گفتي درم خوار دار
نبايد كه مردم فروشي به گنج كه بر كس نماند سراي سپنج
درم بخش هرماه درويش را بده جيز مرد بدانديش را
اگر كشور آباد داري به داد بماني تو آباد وز داد شاد«
(174 :7، ج1382 ،)فردوسي
»جوانان دانا و دانش پذير سزد گر نشينند بر جاي پير
چو لشكرش رفتي بجايي به جنگ خرد يار كردي و رآي درنگ
سپه را بدادي سراسر درم يلان تا نباشند يك تن دژم«
)همان، ج17 :7
نتيجه گيري
فردوسي در سراسر شاهنامه به آنچه كه ميگويد اعتقاد كامل دارد و اين اعتقاد را عيناً به خواننده القا ميكند.

شاهنامه به خاطر محتواي غني و چند سويه بودنش بلافاصله پس از نگارش آن مورد استقبال افراد و طبقات
مختلف جامعه قرار گرفت آگاهان بر ارجمندي و عظمت فرهنگ پربار ايران نيك ميدانند كه شاهنامه تنها
تاريخ و روايات داستاني و اساطير ايران قديم نيست بلكه بيان كنندهي فرهنگ پرشكوه ايران است
فردوسي در شاهنامه آداب و آيينهاي ضروري زندگي، مسائل ديني و مذهبي، اخلاقيات، رعايت نمودن سنن
اجتماعي و ... را مدنظر دارد و راه و رسم زندگي را در ابعاد فردي و اجتماعي با استفاده از پند و اندرز بيان
مينمايد. در يك كلام ميتوان گفت شاهنامه آييننامه اجرايي زندگي ايدهآل ميباشد.
منابع
استاريكوف، )بي تا(، فردوسي و شاهنامه، ترجمه رضا آذرخشي، تهران: سازمان كتابهاي جيبي.

حسيني،زهرا:، 1388اسطوره و جلوه هاي اساطيري در شاهنامه فردوسي،انتشارات حق شناس
خالقي مطلق، جلال، ) ،(1388سخنهاي ديرينه، به كوشش علي دهباشي، تهران: افكار، چ سوم.
رنجبر، احمد، ) ،(1363جاذبه هاي فكري فردوسي، تهران: اميركبير.
سرامي، قدمعلي:،1368از رنگ گل تا رنج خار،شركت انتشارات علمي فرهنگي
صفا، ذبيح االله، ) ،(1383حماسه سرايي در ايران، تهران: فردوسي.
فردوسي، ابوالقاسم، ) ،(1382شاهنامه فردوسي، تصحيح عباس اقبال آشتياني، مجتبي مينوي و سعيد نفيسي، به
اهتمام بهمن خليفه، تهران: طلايه.
كوياجي كوورجي،جهانگير:1371پژوهشي در شاهنامه،دولت خواه، جليل،نشر زنده رود

نویسنده:

تاریخ: جمعه 15 مرداد 1400 ساعت: 3:05

تعداد بازديد : 327

به این پست رای دهید:

صید و اداب آن در شاهنامه

صيدو آداب در شاهنامه فردوسي

دكتر علي غروي دانشگاه سپاهيان انقلاب ايران

در شاهنامه داستانهاي بسيار از رابطة ميان انسان و حيوان در ايران باستان ديده مي‌شود . قديميترين اشارت دراين باب داستان كيومرث بشر اول است . عصر او در شاهنامه يادآور دوراني است كه بشر لباس دوختن ورزه پوشيدن و آيين حرب را نمي‌دانسته است و نيز يادآور دوران انس بشر با جانداران و آميزش افسانه‌يي آن دو بايكديگر است : وقتي كه كيومرث سوكوار فرزند است دد و مرغ و نخجير با او همراهند و هنگامي كه به جنگ دشمنان مي‌رود در سپاه او پلنگ و گرگ و شير خدمت مي‌كنند .

تاريخ طبري بلعمي اهلي كردن پاره‌يي از جانوران چون خروس و ماكيان را به كيومرث نسبت مي‌دهد و مي‌نويسد كه كيومرث خروس و ماكيان را به ميان فرزندان برد و گفت : (( ايشان را نيكو داريد و عجم خروس و بانگ او بوقت ، خاصه خروس سفيد را ، خجسته دارند و گويند خانه‌اي كه خروس باشد ديوان اندر نيايند )) .

هوشنگ پسر سيامك و نوة كيومرث آتش را كشف كرد و از ميان جانوران وحشي گاو و خر و گوسفند را اهلي كرد و بكار گرفت و آنانكه مويي نيكو داشتند كشت و از چرمشان لباس ساخت . طبري مي‌نويسد كه هوشنگ به سگان شكار آموخته است يعني آنانرا تعليم داده است تا صيد را بگيرند و نگاه دارند و نزد صياد بياورند . تهمورث ، پسر هوشنگ ، طبق روايت شاهنامه اول بار درندگاني چون يوز و سياه گوش . باز و شاهين را رام كرد و شكار گرفتن آموخت و مردم از اين كار در شگفت شدند . به روايت فارسنامة ابن البلخي هوشنگ امر كرد تا جانداراني چون گاو و گوسفند را پروار كنند و گوشت آنها را بخورند و سباع و ديگر حيوانات زيان كار را بكشند . اما شاهنامه شروع اين كار را به ضحاك نسبت مي‌دهد و مي‌نويسد كه ايرانيان تا زمان ضحاك خورش از رستنيها مي‌ساختند و از (( هرچه از زمين سربرمي‌آورد )) مي‌خوردند و كشتن حيوانات را كاري ناپسند مي‌دانستند و از آن اكراه داشتند .

در شاهنامه تغذيه كردن از گوشت جانواران رايي اهريمني شمرده مي‌شود . اهريمن خواست تا ضحاك را با خون پرورد و دلير كند و او را به فرمان خويش كند . نخست ضحاك را زردة خايه خورش داد و چندگاه با آن تندرست داشتن. ضحاك بخورد و بر او سخت آفرين كرد . ابليس او را وعده داد كه فردا خورشهاي ديگر سازد كه سربسر پرورش باشدش و همه شب انديشه كرد كه فردا چه سازد . چون فردا شد خورشهاي از كبك و تذرو سفيد ساخت و آورد . ضحاك خورد و سر كم خروش مهر او را سپرو . روز سوم خوان را به مرغ و بره آراست و روز چهارم از پشت گاو جوان خورش ساخت و با گلاب و زعفران آميخت . چون ضحاك خورد شگفت آمدش از هشياري او و گفت از من چه مي‌خواهي ؟ ابليس كتفش بوسه داد و دو مار سيه از آن برآمد .

***

دراين افسانه‌هاي تاريخي شاهنامه كه در باب صيد و اهلي كردن جانوران آمده است تاريخ با افسانه آميخته است . قوم ايراني در حدود 5 هزار سال قبل از ميلاد از يكدوره زندگي طولاني كه از راه شكار مي‌گذشت قدم بدورة شباني و كشاورزي گذارد . از كوهها به دشتهاي مركزي درآمد فعاليتهاي فلاحتي را توسعه بخشيد . آذوقه ذخيره كرد و گاو و گوسفند را رام نمود و اهلي كرد .

در بيشتر نواحي آسياي غربي بشر ده‌نشين شد . ظروف سفالين مزين ساخت و در راه توسعة تجارت گام برداشت . از كيومرث تا تهمورث يادآور چنين دوراني است .

بر اين روايتها اعتماد كامل نمي‌توان كرد . بعيد است كه اقوان نخستين ايراني گوشت بكار نبرده باشند چون زندگي اوليه ايشان از شكار بوده است . از اين كه ابليس به ضحاك از گوشت خورش ساختن و يا بروايت ديگر (( جم به مردم گوشت آموخته مقصود آن نيست كه نزد ايرانيان گوشت خوردن روا نبوده است . دراين‌جا يكي از اختراعات جم ياد گرديده و آن از گوشت چارپايان خورش ساختن است . )) . اساس اساطيري داستانسرائي دربارة پادشاهان پيشدادي از كيومرث تا فريدون و منوچهر نمايان است . اين تصورات ما قبل تاريخي كه در حافظة قوم ايراني باقي مانده در اين اساطير شكل گرفته است .

دورة پيشداديان عصر انتقال قوم ايراني از بدويت به تمدن است . در شاهنامه (( منظرة تدريجي ايرانيان از توحش حيواني بدوي به آغاز تمدن نشان داده مي‌شود كه ضمنا” بايد گفت بزودي بمرحلة عالي مي‌رسد زيرا شاعر پس از اين كه در داستانهاي اول راجع به پوشيدن پوست پلنگ ، استخراج آتش و رام كردن حيوانات اهلي حكايت مي‌كند در وصف سلطنت جمشيد (( عصر طلائي )) تمام عناصر تمدن و فرهنگ ايران را برمي‌شمارد . ))

***

به همان نسبت كه كشاورزي توسعه مي‌يابد نياز بشر به شكار كردن جانداران كمتر مي‌شود زيرا زندگي كشاورزي راحت تر و مساعدتر از زندگي گذشته است . توسعه تجارت امكان آنرا فراهم مي‌آورد تا گروهي قدرت اقتصادي بيشتر و زندگي آسوده‌تر و فرصت و فراغت بدست آورند .

از شكار و آيين آن ، قبل از ساسانيان ، در شاهنامه آگاهي مختصري آمده است . نخجير گاه رستم ، شكارگاه افراسياب و سياوش ، شكارگاه سياوش ، شكارگاه شاه كابل وصف شده است . ابيات پراكندة ديگرهم در توصيف شكار و شكارگاهها ديده مي‌شود .

كشتن جانوران درنده و زيان كار چون شير ، گرگ يا كرگدن ، گراز و مانند آن شكار محسوب نمي‌شود زيرا شكارگاهها جايي خرم و نزه بوده‌اند و به هنگام غم يا پس از رزمي سخت به آنجا مي‌رفتند و بزم مي‌آراستند .

از آنچه كه در شاهنامه مربوط به قبل از ساسانيان آمده دانسته مي‌شود كه :

1 شكارگاهها جايي خرم و نزه با آب روان و گلها و رنگ و بوي بوده كه بقول شاهنامه روان از او تازه مي‌گشته است .

2 پاره‌يي شكارگاهها در حاشية بيابانها بوده كه در آن جانداراني شكاري چون گور شكار مي‌كرده‌اند . نامداران ايراني به شكار گور ، به سبب چالاكي و تنوع در شكارش ، علاقه داشته‌اند .

3 دانسته مي‌شود كه شكارگاهها منحصر بوده است به پادشاهان و بزرگان و ديگران در آنجايها شكار نمي‌كرده‌اند.

4 ابزار صيد عبارت بوده است از : تير ، كمان ، گرز ، كمند ، شمشير ، تبر ، نيزه ، و گاو يوز و باز .

بهرحال صيد از پادشاهي كاووس تا سلطنت اشكانيان بتدريج تجمل بيشتر پيدا مي‌كند و به پادشاهان و امرا و بزرگان اختصاص مي‌يابد و شكارگاههاي بزرگ و منحصر بوجود مي‌آيد و بقول صاحب قابوسنامه كه مي‌گويد : (( بر اسب نشستن و به نخجير رفتن كار محتشمانست )) كار محتشمان ميشود زيرا كه كار عمدة ايشان رزم و بزم بود و بزم مختص هنگام فراغت و عبارت بود از : نخجير كردن و باده خوردن و بوسه شمردن .

در نامه‌اي كه خسروپرويز در باب بهرام چوبين به كارآگهان مي‌نويسد براي آنكه از نيت بهرام و داعية سلطنت او آگاه گردد مي‌پرسد : كه بهرام چگونه بربار مي‌نشيند و چون راي شكار مي‌كند و كارآگهان پاسخ مي‌دهند كه : بر كردار شاهان بربار مي‌نشيند و با يوز و باز در دشت به شكار مي‌رود و اين مي‌رساند كه اينگونه تجمل در شكار در دورة ساسانيان چنانكه خواهد آمد به پادشاهان و بزرگان اختصاص داشته است .

گيرشمن مي‌نويسد : در جامعه پارت ، مرد نجيب و آزاده جنگجو و سواري بود كه وقت خود را در جنگ و شكار بگذارند و در شاهنامه از كارهاي شايستة پادشاهان شمرده مي‌شود و همسان صفاتي چون بخشش و دانش مي‌آيد .

شك نيست كه فردوسي را در نظم شاهنامه مجال آن نبوده است تا تصوير دقيقتري از آداب صيد بدست دهد اما علاقة مفرطي را كه پادشاهان و محتشمان باين امر داشته‌اند از خلال سطور شاهنامه مي‌توان ديد و گاه اين علاقه سبب پيدايش تراژديهايي چون مرگ سياوش مي‌گردد .

در ويس رامين تصويرهاي زنده‌تر و دل انگيز تر مي‌توان يافت و شرح شيفتگي شاهان و شاهزادگان در آنجا گوياتر بيان شده است و مي‌تواند آگاهي وسيعتري از دوران اشكاني و اوايل ساساني بدست دهد ؛ دوره‌اي كه شاهنامه از آن به اختصار و اجنال گذشته است .

در شاهنامه موارد بسياري است كه به آموختن آيين شكار به شاهزادگان اشاره شده و بيشتر با مجلس آراستين و مي‌گساردن و بكار در آوردن باز و شاهين و يوز همراه است . چنين برمي‌آيد كه پادشاهان و محتشمان به شكار با باز و يوز همراه است . چنين برمي‌آيد كه پادشاهان و محتشمان به شكار با باز و يوز علاقه داشته‌اند و آنرا از اسباب حشمت و شكوه خودشان مي‌دانسته‌اند و گاه تا آنجا به اين كار دل مي‌بسته‌اند كه (( كدخدايي خويش )) را ازياد مي‌برده‌اند .

شاهنامه مي‌نويسد كه آنگاه كه سلطنت بر بهرام گور قرار گرفت و شاديش افزون گشت كارش همه بزم و نخجير و چوگان بازي بود .

آنگونه كه از كتابهاي تاريخ و ادب استنباط مي‌شود (( مشغوليت عمده و تفريح شاهان ساساني شكار بود و براي اين كار ترتيبي داشتند . در قرقگاهها ( فراديس يا باغهاي بزرگ سلطنتي ) جانوران شكاري زياد جمع مي‌كردند و يا در يك محل شكارخيز حيوانات شكاري را از جلو رانده به محوطه‌اي كه پرچين يا طنابي بدور آن كشيده بودند مي‌بردند . ))

بزرگان ايران ( در زمان ساسانيان ) وقت خود را ميان تمرينات جنگي و بكار بردن سلاح و شكار و عيش تقسيم كرده بودند و شكار قسمت بيشتري از زندگي آنان را در بر مي‌گرفت و پاره‌يي از پادشاهان و بزرگان در اين كار حد و اندازه نگاه نمي‌داشتند هرچه پادشاهان و بزرگان اعتنا و توجه بيشتر به آن مي‌كردند بر تجمل و شكوه آن افزوده مي‌گشت . پادشاهان ساساني اغلب با ساز و آلت و عدتي سخت با شكوه به شكار مي‌رفتند .

نام كساني كه در خدمت پادشاه به شكار مي‌رفتند از پيش آگهي مي‌شد و گروهي مأمور كردن مقدمات شكار بودند . همراهان و ملازمان پادشاهان نيز بر رسم و آئين خاصي ساز راه مي‌كردند . معمولا” گنجور اسباب سفر را آماده مي‌كرد و به شاهزادگان و بزرگان مي‌داد .

در شاهنامه ازين ساز نخجير به تفصيل در دو مورد سخن رفته است و آن آئين شكار دو تن از پادشاهان ساساني است :

بهرام گور و خسرو پرويز و ظاهرا” اين آراستگي و شكوهمندي از اوايل ساسانيان بوده است .

در مورد ساز نخجير بهرام شاهنامه وصفي با تجمل مي‌دهد : (( شاه با لشكر و ساز نخجيرگاه بيرون رفت ؛ سيصد تن از بزرگان ايران از بهر شكار بدرگاه رفتند ؛ با هر سواري پرستنده اي از ترك و روم و پارس بود ؛ ده شتر به ديبا آراسته با ركاب زر و پالان در ، ده اشتر براي نشستن پادشاه با گاه آراسته به ديبا ، هفت پيل با تخت پيروزه همرنگ نيل و پايه‌هاي زر و بلور ، براي نشستنگه شاه بهرام گور در پيش بود و با هر پيل سي غلام تيغ زن با كمرها و ستام زرين، صد استر براي رامشگراني كه افسر گوهر بر سر داشتند . صد و شصت باز با بازداران . دويست چرخ و شاهين . پس از همه مرغي سياه ، با منقار زرد ، دو چشمش چون دو جام پر خون ، نامش طغرل و آنرا خاقان براي بهرام فرستاده بود . پس از بازداران يوز داران صد و بيست يوز ، با طوقهاي گهر ، كه زنجير زر در او افكنده بودند مي‌بردند . شاهنشاه بدين سان بدشت آمد و تاجش از مشتري برگذشت . ))

تجمل شكار خسرو پرويز از اين هم فزونتر است : روزي خسرو پرويز قصد شكار كرد و برسم شاهنشاهان پيش از خود آئين شكار بياراست : سيصد اسب جنيبت زرين ستام با خسرو مي‌بردند ؛ هزار و صد و شصت بندة خسرو پرست ، پياده ، زوبين بدست ؛ هزار و چهل مرد شمشيردار زره پوشيده ؛ پس آنها هفتصد بازدار با باشه و چرغ و شاهين ؛ پس آنها سيصد سوار همه يوزدار ؛ هفتاد شير و پلنگ زنجير كرده و به ديباي چين تنگ بسته كه با زنجيرهاي زرين دهانشان را بسته بودند ؛ هفتصد سگ با قلادة زر كه در دشت به تك آهو مي‌گرفتند ؛ پس آنها دو هزار رامشگر كه رودروزشكار ساخته بودند و هريك بر اشتري سوار بودند و افسر زر بر سر نهاده بودند ؛ هشتصد شتر حامل كرسي و خرگاه و پرده‌سراي و خيمه و آخر چارپاي ؛ دو صد بندة مجمر افروز كه عود و عنبر مي‌سوختند ؛ دو صد برنا با دسته‌هاي نرگس و زعفران در پيش شاهنشاه مي‌رفتند تا باد بوي خوش به شاه رساند و صد آبكش پيشاپيش ايشان راه را آب مي‌زدند تا بادگرد نينگزد .

نشانه‌هايي ازين گونه آداب شكار را در داستان خسرو و شيرين نظامي و نقوش طاق بستان مي‌توان يافت .

در نقش طاق بستان در شكارگاه خسرو پرويز ، پنج صف فيل ديده مي‌شود كه بر هر يك دو فيلبان نشسته‌اند ؛ در بالا قايقي است كه بانوان بسيار در آن نشسته‌اند و بخواندن و كف زدن مشغولند و دسته‌اي از زنان پارو مي‌زنند . در وسط تصوير پادشاه باقدي فوق اندازة طبيعي حجاري شده ، در قايق ايستاده و كمان بزه كرده است و زني در طرف چپ او ايستاده و تبر بوي مي‌دهد . در طرف راست او ، زني ديگر به نواختن چنگ مشغول است . قايق ديگر ، در پشت سر شاه پراز نوازندگان چنگ است . در جاي ديگر بر گرد سر شاه هاله ايست و كماني سست شده در دست دارد . بالاي نقش ، پادشاه بر اسبش كه مهياي جهيدن است سوار است وزني در بالاي سر او چتري افراشته كه علامت قديمي شوكت سلطنت است . در پشت سر او صفي از زنان هستند بعضي در حال احترام ايستاده و پاره‌اي به رامشگري مشغولند ؛ دو تن شيپور در دست دارند و يكي تنبور مي‌نوازد . بر روي چوب بستني كه نردباني بر آن قرار داده‌اند زنان نشسته‌اند كه بعضي چنگ مي‌نوازند و برخي كف مي‌زنند .

روش شكار كردن در شاهنامه

روش شكار كردن با گذشتن زمان تغيير كرده و تكامل يافته است . معمولا” از سلاح رزم براي شكار استفاده مي‌كردند و آنرا نوعي تمرين جنگ مي‌دانستند . شكار سلاح و ابزار مختص بخودهم داشت مانند سگان شكاري و يوز و باز و انواع دام . شكار كردن هم به جاي شكار بستگي داشت : شكار در كوه ، شكار در دشت ، شكار در آب ، شكار در هوا ؛ و هم با نوع شكار : درنده ، پرنده ، دونده جانداران آبي و معلوم است كه ابزار شكار و طريقة صيد وابسته به نوع شكار و جاي آن بود .

معمولا” پادشاه و همراهان شكارگاهها را مي‌شناختند و اين شناختن از آنروي لازم بوده است كه هر شكار در جايي مخصوص مي‌چرد و آرام مي‌گيرد و در وقت معين به آب خوردن مي‌رود و جفت مي‌گيرد و مي‌زايد و بچه‌اش را در محلهاي معين مي‌پرورد و آگاهي از همة اينها براي نخجير گر اگر بخواهد كامياب شود لازم است .

در هر حال جانداران در طي قرنها طريقة پنهان شدن در طبيعت را بخوبي فراگرفته‌اند و هر حيوان به طريقي خاص خود را از ديد دشمن پنهان مي‌دارد . اين اختفاء در درندگان ، براي صيادان خطرناك بود . نخجير گر مي‌بايست طريقة اختفاء هر جاندار را بداند و او را در مخفي گاه بيابد و شكار كند . مثلا” صيادان شيرگير ، او را كه در بيشه‌ها مخفي بود مي‌جستند و شكار مي‌كردند و شكارگران مرغابي آبي در خم رودخانه‌ها آنها را مي‌يافتند و بانگ مي‌زدند تا مرغ برخيزد و شكارش كنند .

اگر شكارگاه ناشناخته بود ، دلاوري كه راه مي‌دانست با نخجير گران همراه مي‌شد .

همراهان پادشاه بسيار بودند و با بازداران و يوزداران و ديده‌بانان و نخجير والان از صد افزون مي‌شدند . اما ملازمان همه شكارگر نبودند . ملازمان در چادرها و پناهگاهها مي‌ماندند و نخجير گران به شكار مي‌رفتند .

به شكار نزديك شدن و كمين كردن و صيد نمودن در شاهنامه روشن نيست . به چند نوع از آن اشاره‌يي مبهم دارد . اما با ملاحظة متون ديگر مي‌توان پاره‌يي از روشهاي شكار كردن را استباط نمود :

در شكار مرغان آبي شكارگران پنهاني به نزديك شط مي‌رفتند و در جايي مناسب مي‌ايستادند ، پس يكي بانك مي‌زد و چون مرغان از آب بلند مي‌شدند شكارگر با تير آنها را شكار مي‌كرد . در خسرو و شيرين اصطلاح (( برگرد شط زنجي بستن )) بكار مي‌برد و معلوم مي‌شود كه در اين گونه شكارگاهي تعداد بسيار بود و شكارگاه را محاصرا مي‌كردند .

در شكارگاهها شكارگران پراكنده مي‌شدند و بدنبال صيد مي‌رفتند . جايي در شاهنامه سخن از (( گرد شدن سپاه )) و دسته جمعي تاختن از پي شكار است .

شكارگاه جايي بزرگ بود با آبها و سبزه‌ها ، خوش و نزه ، مناسب براي زيستن شكار . در آن كمينگاهها ساخته بودند تا نخجيرگران در آنجاي نشينند و شكار ايشان را نبيند .

در اين گونه شكار آن گروه كثير كه گاه از چند صد تن زياده بودند پراكنده مي‌شدند و هر دسته به كمينگاهي مي‌رفتند . ديده‌بانان از پيش بدنبال شكار مي‌رفتند و آنها را به سوي شكارگران مي‌آوردند . از شاهنامه برمي‌آيد كه نزديك شدن شكار را ديده‌بانان با بانگ مخصوص كه از آن به نعره برداشتن ياد شده است به كمين آوران مي‌رسانيده‌اند .

اين طريقة شكار به كوهستان اختصاص داشته است و دشوارتر از شكار در دشت بوده است .

در دشتها از اسب استفاده مي‌كردند و بدنبال گور ، غرم و آهو اسب برمي‌انگيختند و به شكار نزديك مي‌شدند . سلاح متداول و معمولي تير و كمان و كمند بود . از وسايل ديگر هم براي شكار كردن استفاده مي‌كردند . در شاهنامه از چاه در نخجير گاه سخن رفته است كه براي گرفتن جانداران شكاري تعبيه مي‌كردند و چنان بود كه در راه شكار گودالي مي‌كندند و سرش را با خس و خار مي‌پوشيدند .

صاحب قاموس كتاب مقدس مي‌نويسد : (( گودالي بزرگ و حفري عميق مي‌كاويدند و حيوانات بزرگ مثل شير و ببر و غيره را در آنها مي‌گرفتند )) و روشن مي‌شود كه اين رسم از دوران باستان بوده است .

گاه همين روش را براي شكار انسانها بكار مي‌بردند چنانكه رستم و زواره هردو در اين چاهها جان سپردند .

شكارگاهها

وقتي كه پادشاهان از رزم فراغت مي‌يافتند به بزم مي‌نشستند و شكارگاهها ، كه جايي خرم بود ، بزمگاه بود .

در شاهنامه به مناسبت سخن ذكري از شكارگاه شده است اما چنانكه از تواريخ برمي‌آيد ايجاد شكارگاهها از زمانهاي باستان مورد توجه بوده است . مادها ، بخصوص اژي‌دهاك ، علاوه بر قصرها و باغها ، شكارگاههاي پهناور داشتند كه براي زندگي جانداران شكاري مهيا شده بود .

كريستن سن مي‌نويسد : هنگامي كه هر قل دستگر درا غارت كرد علاوه بر غنايم بسيار ، در باغ قصر خسرو پرويز كه آنرا فردوس مي‌گفتند شترمرغ ، گورخر ، طاوس ، تذرو ، شير و پلنگ فراوان يافت .

در شكارگاهها گروهي كار تهية مقدمات صيد را بر عهده داشتند ، عملة صيد پيش از سپاه مي‌رفتند و چاه مي‌كندند و چرخ بر آن مي‌گذاشتند تا لشكر از آن آب بخورد .

چهرة اكتاي قاآن، مضبوط در گالري نقاشي چهره‌هاي امپراطوري در پكن

پادشاه با بزرگان و سالاران و سپاهيان مي‌امدند و سراپرده و خيمه و خرگاه مي‌زدند و بار و بنه بسيار همراه داشتند و گاه هشتصد شتر لازم بود تا ساز شكار پادشاهي چون خسرو پرويز را ببرد و چون شكارگاه مهيا مي‌شد شكارگران به شكار مي‌ايستادند و بقول شاهنامه دشت و كوه را از شكار تهي مي‌كردند . پس از آن مجلس مي‌آراستند و بساط شاهوار مي‌افكندند و بر بط زنان مي‌نواختند و ساقيان پياله مي‌دادند . و مي‌بود و گوشت شكار و رباب و خواب را در چشم كسي راه نبود البته شكارگاهها هميشه بزمگاه نبود گاه هم مقتل امرا و بزرگان هم بود . داستان رستم و احمد ساماني و سلطان سنجر نمونه هاي آن است .

جغرافي نويسان اوايل اسلام وصف شكارگاهها و مرغزارهايي را كه شكار فراوان داشته و گاه پاره‌يي ده فرسنگ در پنج فرسنگ بوده آورده‌اند در نزديك به پنجاه منطقفه در ايران قديم ياد كرده‌اند كه در آنجايها حيوانات فراوان مي‌زيسته و از مراكز عمدة صيد بوده است و ذكر آنها ازين مقال بيرون است .

” پاورقي ها ”

1 شاهنامة فردوسي ، چاپ مسكو ، ج 1 ، ص 29 تا 31 .

2 تاريخ طبري بلعمي ، به كوشش محمد پروين گنابادي ص 118 .

3 همان كتاب ص 128 .

4 فارسنامه ابن البلخي چاپ اروپا ص 27 .

5 ايران از آغاز تا اسلام ترجمة دكتر محمد معين ص 11 و 12 .

6 پورداود ، يادداشتهاي گاتها ص 428 .

7 فردوسي و شاهنامة او ، آ . استاريكف ، ترجمة رضا آذرخشي

8 غمي بد دلش ( رستم ) ساز نخجير كرد

كمر بست و تركش پر از تير كرد .

( شاهنامة فردوسي به كوشش محمد دبير سياقي ج 1 ص 385 )

بدان شاهزاده ( سياوش ) چنين گفت شاه ( افراسياب )

كه يكروز با من به نخجير گاه

بيا تا كه دل شاد و خرم كنيم

روانرا به نخجير بي غم كنيم

( همان كتاب ج 2 ص 534 )

كه نخجير گاه سياوش بد اين

بدين بود مهرش به توران زمين

چاپ سازمان كتابهاي جيبي 147 .

9 يكي جاي دارم كه بر دشت و كوه

بهر جاي نخجير گردد گروه .

( شاهنامة فردوسي بكوشش محمد دبير سياقي ج 3 ص 1526 )

10 قابوسنامه به اهتمام غلامحسين يوسفي ص 94 .

11 تو خود داني كه ويرو چون جوانست

بدشت و كوه بر نخجيرگانست

ندارد كار جز نخجير كردن

نشستن با بزرگان باده خوردن

( ويس و رامين . بكوشش محمد جعفر محجوب ص 145 )

گهي شادي گهي نخجير كردن

گهي باده گهي بوسه شمردن

(همان كتاب ص 296 )

12 شاهنامه فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 9 ص 2682 .

13 گيرشمن ، ايران از آغاز تا اسلام ، ترجمة دكتر محمد معين ، ص 265 .

14 چو گشتاسب ننشست يك شهريار

به رزم و به بزم و به راي و شكار

( شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ج 6 ص 1646 )

ز رزم و ز بخشش ز بزم و شكار

ز دانش جهان شد پر از يادگار

( شاهنامة فردوسي چاپ بروخيم ج 6 ص 1792 )

15 رجوع شود به شاهنامة بروخيم ج 3 ص 706 .

16 از آنجمله است بيان دلتنگي رامين :

اگر شاهم دهد همداستاني كنم يك چندگه نخجيرگاني

روم زين جاسوي گرگان و ساري بپرانم در او باز شكاري

تذروان را به بازان آزمايم سگان را نيز بر خوكان گشايم

گهي بيشه كنم بر خوك زندان گهي روي هوا بر مرغ پران

چو عزم آيد به پيش اندرشكارم جهنده يوز را بروي گمارم

بديدم شش مه اين ايوان دلگير ببينم باز شش مه دشت نخجير

( ويس رامين بكوشش محمد جعفر محجوب ص 133 134 )

17 نگاه كنيد به قابوسنامه ، چاپ طهوري ، سال 1343 ، ص 72 .

18 بدان گه كه شد پادشاهيش راست

فزون گشت شادي وانده بكاست

همه بزم و نخجير بدكار او

دگر اسب و ميدان و چوگان گوي .

( شاهنمامه . بكوشش محمد دبير سياقي ج 4 ص 1844 )

19 سايكس ، تاريخ ايران ج 1 ص 642 .

20 كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان ، ترجمة رشيد ياسمي . ص 535 و رجوع شود به ايران از آغاز تا اسلام ترجمة دكتر محمد معين ص 350 .

21 مثلا در مورد بهرام گور در شاهنامه مي‌نويسد :

بدان گه كه شد پادشاهيش راست

فزون گشت شادي و انده كاست

همه بزم و نخجير شد كار اوي

دگر اسب و ميدان و چوگان و گوي

( شاهنامة فردوسي ، به اهتمام دبير سياقي ج 4 ص 1844 )

و در هفت پيكر از مجموعة خمسه چاپ اسلاميه ص 352 سرزنش نامه‌اي براي بهرام گور آمده و از بي‌خبري و باده و شكار او شكايت دارد .

22 بپيش شاه رفت آزاده رامين

نكرده ساز ره بر رسم و آئين

شهنشه پيش گردان دلاور

بدو گفت اين چه نيرنگست ديگر

برو بستان ز گنجور آنچه بايد

كه ما را صيد بي تو خوش نيامد

( ويس و رامين ، به اهتمام دكتر محجوب ص 355 )

23 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 7 ص 2159

24 شاهنامة فردوسي بكوشش محمد دبير سياقي ج 5 ص 2478 2479 .

25 نگاه كنيد به خمسه چاپ اسلاميه داستان خسرو شيرين ص 160 .

26 نگاه كنيد به توصيف طاق بستان در كتاب ايران در زمان ساسانيان ص 492 .

27 ايران در زمان ساسانيان از كريستن سن ص 492 .

28 كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان ص 492 .

29 شاهنامه چاپ بروخيم ج 7 ص 2187 .

30 شاهنامه چاپ بروخيم ج 1 ص 157 .

31 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 6 ص 1649 و ج 7 ص 2187 .

32 هر آنكس كه بودند نخجير جوي

سوي آب دريا نهادند روي

( شاهنامة فردوسي ، بكوشش محمد دبير سياقي ج 4 ص 1877 )

33 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 1 ص 157 .

34 خسرو و شيرين ، خمسه نظامي ، چاپ اسلاميه ، ص 49 .

35 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 9 ص 2954 .

36 شاهنامة فردوسي چاپ بروخيم ج 2 ص 418 .

37 شاهنامه فردوسي ، چاپ بروخيم ج 4 ص 929 .

38 قاموس كتاب مقدس ص 572 .

39 پيرنيا ، مشير الدوله ، تاريخ ايران باستان ، قطع جيبي ، ج 1 ص 205 .

40 كريستن سن ، ايران در زمان ساسانيان ص 492 .

41 شاهنامة فردوسي ، چاپ بروخيم ج 7 ص 2187 .

42 نگاه كنيد به شاهنامة فردوسي ، چاپ برخيم ج 7 ص 2187 و ج 10 ص 3076 و شاهنامة فردوسي بكوشش محمد دبير سياقي ج 5 ص 2479 .

43 خسرو و شيرين نظامي ، خمسه ، چاپ اسلاميه ص 179 180 .

44 شاهنامه فردوسي ، چاپ بروخيم ، ج 7 ص 2187 .

نویسنده:

تاریخ: پنجشنبه 10 تير 1400 ساعت: 1:27

تعداد بازديد : 771

به این پست رای دهید:

آداب سیاسی و آئین مذاکره در شاهنامه

ديپلماسی قدمتی به بلندای تاريخ حكومت (دولت) دارد و به اين ترتيب ديپلمات همواره در كنار حكمران بوده است. عرصه‌ی سياست، آداب روابط سياسی و شخصيت بازيگران سياسی، برای بيشتر مردم حوزه ای مرموز و محاط در هاله های اسرارآميز است. آن چه در برداشت عمومی از اين قلمرو مشترك است، وجود امتيازات اغواكننده و شخصيت غالباً زيرك٬ برنامه ريز، مدبر٬ بی رحم و گاه عدالت پيشه‌ی سياست مداران است.

مرتضی منشادی - وحید بهرامی عین‌القاضی

ديپلماسی قدمتی به بلندای تاريخ حكومت (دولت) دارد و به اين ترتيب ديپلمات همواره در كنار حكمران بوده است. عرصه‌ی سياست، آداب روابط سياسی و شخصيت بازيگران سياسی، برای بيشتر مردم حوزه ای مرموز و محاط در هاله های اسرارآميز است. آن چه در برداشت عمومی از اين قلمرو مشترك است، وجود امتيازات اغواكننده و شخصيت غالباً زيرك٬ برنامه ريز، مدبر٬ بی رحم و گاه عدالت پيشه‌ی سياست مداران است. ديپلماسی فنّی تلقی میشد كه از شكل گرفتن در قالب قواعد گريزان بود. آن هايی هم كه ديپلمات بودند، بندرت از رموز اين فن نوشتند. شاهنامه روايت حكمرانی ايرانيان ازطلوع تاريخ آنان تا غروب حكومت ساسانيان است. جست وجو در شاهنامه برای استخراج آداب ديپلماسی و آیین مذاكره در دوران باستان، برخی از قواعد و ويژگیهای اين حوزه را بازنمايی میكند. سؤال اصلی در مقاله حاضر اين است كه آداب سفارت و آیین مذاكره در دوران گذشته ايران چگونه بوده است؟ در پاسخ به اين پرسش، مدعای مقاله آن است كه ديپلماسی به دليل تجربی بودن، قواعد و ويژگی هايی دارد كه در طول زمان يکسان مانده اند، اما تشريفات آن تغيير كرده است. روش فهم ما برای استخراج قواعد و ويژگی های ديپلمات و ديپلماسی در ايران باستان توصيف و تحليل بوده است.

مقدمه

نخستين جماعت های انسانی با مفهوم رهبری آشنا بودند و با توجه به سنت خود، بهترين افراد را برای اين سمت انتخاب می كردند. رهبری جماعت نيز به روابط سلسله مراتبی در اداره‌ی زندگی جمعی رسيد وحكومت تشكيل شد(گیدنز۱۳۸۳ ٬ صص۶۷ ۷۶٬) حكومت ها هم مانند افراد انسان منفرد و منزوی نبودند بلكه به اقتضای شرايط و احتياج با هم روابطی داشتند. موقعيت جغرافيايی و مكانی، روابط ميان حكومت ها را در محدود های از همكاری ناشی از همجواری تا جنگ دامن میزد. روابط ميان حكومت های ناهم جوار، ناشناخته تر، گه گاهی و نامعمول بود. به هر حال روابط بين حكومت ها يا « روابط دیپلماتیک » خوانده مي شوند، مقدمه ای برای برقراری انواع روابط سياسی و غير سياست (مانند تجارت) تلقی می شوند. به عبارت ديگر، ملاقات ميان بازيگران سياسی و مذاكره در طول تاريخ سياسی جامعه ها وجود داشته است.

ديپلماسی فنّی است كه در زمان صلح و جنگ به كار گرفته می شود، البته در دوران صلح، ديپلماسی و مذاكره دشوارتر انجام می شود. زمانی كه دولت ها نمی خواهند و يا نمی توانند با توسل به زور يا جنگ، خواست خود را به حكومت ديگر تحميل كنند، استفاده از فن مذاكره، يعنی توسل به روش هايی كه بدون اعمال زور، حكومت ديگر را به قبول چيزی كه به آن راضی نيست، وادار می‌كند، ضرورتی آشكار خواهد بود. ديپلماسی به اين مفهوم، از كهن ترين دوران زندگی سياسی وجود داشته است و هرگاه حاكمی نتوانسته است خواست خود را به زور بر فرما ن روای فرمانروای ديگری تحميل كند از روشی سود برده

است كه می توان آن را ديپلماسی نام نهاد. بنابراين ويژگی شاخص ديپلماسی، جنبه‌ی خارجی بودن آن يا اجرا شدن آن در خارج از محدوده‌ی اقتدار حكومت است. به عبارت ديگر، ديپلماسی اجرای سياست خارجی دولت است.

دولت ها در روابط ديپلماتيك خود سعی در كسب حداكثر موفقيت در مسائل مورد نظر به طريق مسالمت آميز را دارند. گاه ممكن است با ديپلماسی نامناسب بهترين مقاصد از دست برود و يا برعكس، يك هدف نامشروع به وسيله‌ی ديپلماسی خوب و هوشمندانه بدست آيد. بنابراين موفقيت ديپلماسی بستگی به فراست و زيركی ديپلمات و حسن تشخيص او در مقتضيات زمان و شرايط و احوال دارد. ديپلماسی فن و هنر است و ديپلمات خوب كسی است كه پيچيدگی ها و رموز آن را می شناسد. در اينجا بحث بر سربرقراری روابط ميان حكومت ها نيست، بلكه موضوع مورد علاقه اين مقاله آداب مذاكره (سفارت)و ويژگی های فرد مذاكره كننده(سفير) است. بدون ترديد محيط و شرايطی كه مذاكرات سياسی در آن انجام می شود، بر نتيجه‌ی مذاكرات تأثير می گذارد؛ به همين ترتيب شخصيت و ويژگی های مذاكره كننده برخنثی سازی يا كم اثر كردن فشار محيط و شرايط نامطلوب، مؤثر است.

با عنايت به اين نكات سؤال اصلی مقاله حاضر اين است كه آداب سفارت و آیین مذاكره در دوران ايران باستان چه ويژگی هايی داشته است؟ بنابراين كوشش می كنيم به كشف و بررسی ويژگی های يك ديپلمات در ايران باستان، به وسيله‌ی بازخوانی كتاب شاهنامه به عنوان يكي از مآخذ عمده‌ی روایت گر تاریخ ايران بپردازيم. شاهنامه‌ی حكيم ابوالقاسم فردوسی مجموعه ای از كتاب های خدای نامه، شاهنامه ابومنصوری، روايات شفاهی و برداشت از منابع ديگر است، و حكيم طوس به بازسرايی خاطره های ايران پرداخت و روايت های تاريخ ايران را تجميع نمود و توانست مجموع های از خاطرات اين منطقه را درهم آميخته و در ذخيره‌ی ذهنی ايرانيان ثبت كند.

به رغم آن كه درباره‌ی شاهنامه از منظرها و جنبه های گوناگون، پژوهش های زيادی انجام شده است، اما كم تر به موضوع مورد علاقه‌ی اين مقاله توجه شده است. آثار پژوهشی مربوط به شاهنامه را می توان در سه دسته‌ی كلی تقسيم كرد. گروه نخست، شامل آثاری می شود كه بر جنبه‌ی ادبی شاهنامه و زبان فاخر آن تأكيد می‌کند.««سوگ سیاوش»٬ « مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار»٬«هويت ايرانی و زبان فارسی» ٬« ارمغان مور» شاهرخ مسکوب(۱۳۵۴٬۱۳۵۶٬۱۳۷۳٬۱۳۸۴) و کتاب «از پاژ تا دروازه‌ رزان» محمد جعفر یاحقی(۱۳۷۱) ازجمله آثار اين دسته به شمار می‌آيند. دستة دوم، باورهای دينی، ملی و خردگرايانه‌ی فردوسی را شامل می شود.«با نگاه فردوسی» از پرهام (۱۳۷۳)٬ « بوسه بر خاک پی حیدر علیه السلام»٬ ابوالحسنی و « انسان آرمانی و کامل»رزمجو)۱۳۶۸) از این زمره اند.سومین گروه كه از نظر تعداد كمتر از دو گروه قبلی است ذربرگیرنده‌یآثاری است که پدیده‌های سیاسی در شاهنامه مورد بررسی قرار داده‌اند٬ به عنوان مثال٬ کتاب اعتماد مقدم با نام « شهریاری در ایران بر بنیاد شاهنامه»(۱۳۵۱) که حکومت و ویژگیهای حاکم را با نگاه به شاهنامه تحلیل کرده است .بررسی کرده است. محمد علی اسلامی ندوشن، نگرش فردوسی به جهان وجایگاه ایران در جههان را در کتاب «ایران و جهان از نگاه شاهنامه»(۱۳۸۱) بررسی کرده است. عناايت رضا در «پيوستگی آیین شاهنشاهی با زندگی و معتقدات ايرانيان»( ۱۳۵۵)علل شکل گیری نهاد شاهنشاهی را مورد بررسی قرار می دهد.ولفگانگ كناوت در«آرمان شهریاری درایران باستان»(۱۳۵۲) که به وسيله‌ی سيف الدين نجم آبادی به فارسی برگردانده شده است، شاه آرمانی و جايگاه او را در انديشه ايران باستان به بحث می گذارد. مجتبایی هم در « شهر زیبای افلاطون و شاهی در ایران باستان»(۱۳۵۲)ویژگیهای پادشاهی آرمانی در ايران را با ديدگاه افلاطونی تطبيق می دهد. فرهنگ رجايی در بخش دوم کتاب خود یا عنوان « تحول اندیشه‌ی سیاسی در شرق باستان»(۱۳۷۲) به طرح خطوط انديشه‌ی سياسی درایران باستان می پردازد.او از عواملی چون هم ترازی دين و سياست، تمايل به يكتا پرستی، تقسيم كار اجتماعی و انديشه‌ی شاهی در ايران باستان بحث می‌كند. اما شاهنامه محور كار او نيست و مباحث كلی را مطرح می كند. ابوالفضل كاوندی كاتب در مقاله « آیین شهرياري و روابط بين الملل در شاهنامه» که در مجله‌ی اطلاعات سياسی- اقتصادی(۱۳۹۲) به چاپ رسيده است، به نكته هايی در زمينه‌ی روابط سياسی وديپلماتيك اشاره می‌كند، اما به آداب، تشريفات و چگونگی اعزام و پذيرش سفرا و ويژگي های سفير نمی پردازد. بنابراين اگر فردوسی را چنان كه مجتبايی می گويد راوی صادق اسطوره ها و داستان های كهن ايران بدانيم آن گاه تمركز بر ويژگی های روابط سياسی‌از ديد ايرانيان باستان و استخراج آداب سفارت وآیین مذاكره از روايت های شاهنامه می تواند بسيار اساسی و كاربردی باشد. تازگی اين مقاله نيز در همين موضوع و منظر نهفته است.

۲-تعريف ديپلماسی

ديپلماسی پيشينه‌ای به درازای تاريخ حكومت ها(دولت ها)دارد. برخی پيشينه‌ی ديپلماسی را هم زما ن با دوران پارينه سنگی در قبايل استراليا، ساحل نشينان جزاير اقيانوس آرام، سياهان آفريقا، سرخ پوستان شمال و جنوب آمريكا و مردم چين و هندوستان به شمار می آورند (آلادپوش و توتونچيان، ۱۳۷۲ ص۳۳) واژه‌ی ديپلماسی در اصل از فعل يونان ديپلم ۳ گرفته شده است كه به معنای تا كردن است. كلمه‌ی ديپلما ۴ نيزاز فعل مذكور مشتق گرديده و حاكی از نوشته ی تا شده يا طومار مانندی است كه به هركس اعطا می گرديد، از اختيارات خاصی برخوردار می شد. بعدها اين كلمه به منشور يا سندی كه به فرستادگان دولت ها داده می شد اطلاق گرديد (آلادپوش و توتونچيان، ۱۳۷۲ ص ۳)مفهوم ديپلماسی از جمله مفاهيم پيچيده و دشواری است كه تا كنون تعاريف گوناگونی از آن به عمل آمده است. پدلفورد و لينكلن به نقل از ميزرا صالح ٬ ديپلماسی را اين گونه تعريف می كنند: « روابط سياسی رسمی متقابل ميان دول در حال صلح در جهت دستیابی به امتیازات بیش تر از طریق مذاکرات٬ وعده ها، تهديدات و مبادلات مختلف به منظور حمايت از شهروندان خود و فعاليت های آنان در سرزمين بيگانه و همچنين كسب اطلاعات و اختيار از موقعيت دول ديگر و كوشش در حل و فصل مسائل مشترک»(میرزا صالح٬ ۱۳۵۶٬ص ۱).

بيليس و اسميت نيز در كتاب خود، ديپلماسي را علاوه بر روابط ميان دول و حمايت از شهروندان خود، عامل بازدارنده‌ی تعارض و جنگ نيز می دانند و اين گونه بيان می‌كنند:« ديپلماسی با تلاش هایی برای مديريت و ايجاد نظم در محدوده يك نظام جهانی در ارتباط است و هدف از آن، ممانعت از تبديل تعارض به جنگ است. در چشم انداز خرد، ديپلماسی را می توان ابزاری سياسی تلقی كرد كه بازيگران بين الملل از آن برای اجرای سياست خارجی استفاده می كنند تا بتوانند به اهداف سياسی خود برسند»(بیلیس و اسمیت٬ ‍۱۳۸۳ ٬ صص ۷۱۳٬۷۱۶). تعريف ديگری نيز در اين راستا از ميرزا صالح وجود که دیپلماسی را « عمل هنرمندانه‌ی نماينده يا نمايندگان يك دولت در قالب منافع ملی كشور خود فارغ از قدرت حاكمه‌ی ساير دول از طريق سازمان ويژه ای كه بدين منظور تأسيس شده اند» می‌داند (میرزا صالح٬ ۱۳۵۶٬ص ۱). دانشگاه آكسفورد نيز در واژه نامه‌ی خود، ديپلماسی را اين گونه بيان می‌كند:« دیپلماسی اداره‌ی امور بين دولت ها به وسيله‌ی سفير و ديگر مأموران ديپلماتيك است»(صدر٬۱۳۸۲٬ص ۴).

در كل با توجه به تعاريف موجود در علوم سياسی، مي توان ديپلماسی را به دو مفهوم به كاربرد:

الف- مجموعه‌ی اقداماتی كه دولت از طريق نمايندگان و مأموران رسمی خود به مورد اجرا مي گذارد.

ب- روش ها و تكنيك هايی كه از طريق سياست خارجی در چهارچوب سيستم بين المللی صورت مي گيرد.

بنابراين براي بررسی ديپلماسی در گذشته كه مدنظر ما نيز هست، تنها می توان مفهوم الف را به كار برد چون مفهوم ب تعريفی جديد و مربوط به دوران معاصر است، كه در گذشته كاربردی نداشته است. بنابراين منظور ما از ديپلماسی در اين مقاله با تعريف ميرزاصالح از ديپلماسی هم خوانی دارد و ديپلماسی عبارت است از: ارتباط بين دول آزاد، مستقل و عاقل به منظور حصول و پيش برد مقاصد و هدف های معين و از قبل تعيين شده، كه اين عمل به وسيله‌ی آن حفظ منافع دولت و شهروندان كشور فرستنده نزد دولت پذيرنده است. هيأت ديپلماتيك و نمايندگان دول كه به سوی كشور وحكومت ديگر می‌روند در گذشته با نام سفير۵ يا فرستاده شناخته مي شدند.

۲-ديپلماسی سنتی

برای درك مفهوم ديپلماسی در گذشته و چگونگی انجام آن به بررسی مختصری از تاريخ ديپلماسی می پردازيم. بر پايه بررسی های تاريخی انسان ها از دوران گذشته با يكديگر روابط سياسی داشتند و برای تحكيم منافع ملی و رسيدن به اهداف خارجی خود، ناگزير به برقراری روابط متقابل با ملل هم جوار و دوربوده اند. در اين ميان، يونان، ايران و روم باستان جايگاه ويژه ای به خود اختصاص داده اند به گونه ای كه در، مورد ديپلماسي و چگونگی آن در تمد نهای فوق بحث و گفتوگوی زيادی شده است ( بیژنی ۱۳۸۴/۲ ص۱۸).ماهيت روابط ديپلماتيك در گذشته، يك سره فردی و شخصی بود و اغلب تمايلات شاه و ويژگی های شخصی ديپلمات از عوامل تعيين كننده در روابط بودند. دو وظيفه‌ی مهم ديپلمات ها در اين دوره يعنی مذاكره با طرف ديگر و ارسال اطلاعات و اخبار به مركز، اموری يك سره شخصی بودند و به جز پادشاه و يا دولت مردان برجسته، كمتر كسی بر اين روند نظارت داشت. در اين دوران، ديپلمات ها به سبب نبودن نظارت مردمی بر دستگاه های دولتی، تنها در برابر پادشاه پاسخگو بودند و روند روابط ديپلماتيك از ديد مردم جريانی يك سره بسته، مخفی و حتی در بعضی موارد ترسناك بود؛ زيرا با اندك تحرك مشهودی ازسوی ديپلمات ها، مردم خود را با جنگی بزرگ روبه رو می ديدند. اقتدار واختيار تصميم گيری ديپلمات ها در اين زمان بسيار زياد بود و به سبب همين ويژگی، در بیشتر زمان ها ديپلمات ها از ميان اشخاصی با قابليت زياد و مورد اعتماد بسيار شاهان گزينش می شدند و با تشريفات زيادی مورد پذيرش مقامات كشورميزبان قرار می‌گرفتند(بیژنی ٬ ۱۳۸۴٬ ص۱۱۹) .

بر اساس تعريفی كه از ديپلماسی و سفير عنوان كرديم، با بررسی موردی شاهنامه ، آداب سفارت وويژگی های سفير و آيين مذاكره را بيان و نقل می كنيم.

۳-ويژگیهای ديپلمات (سفير) درشاهنامه

امر سياسی در شاهنامه در صف آرايی خير و شر، نيكی، بدی و نور و ظلمت، به تصوير كشيده شده است. ديپلماسی در اين جهان بينی، نياز به كارگزارانی دارد كه همزمان با باور به دوگانگی، گاه حامل پيام ها و ايجاد گفت وگو برای هم زيستی و صلح ميان آن دوگانه‌ها هستند. در ابتدای شاهنامه كه هنوز حكومت ايرانی به شاخه های توران و روم تقسيم نشده بود و صرفاً در ايران زمين متمركز بود، در سایه‌ی امنيت و صلح ناشی از وحدت، فرستاده ای كه به ممالك اطراف می‌رفت، پيك صلح و پيوند بود نه پيام آور جنگ. نخستين فرستاده ای كه در شاهنامه نام برده می شود "جندل" پيك فريدون است كه برای خواستگاری از دختران سرو، شاه يمن، به اين كشور مي رود.«فریدون بسیار هوش»با برگزيدن جندل ٬ملاك هایی كه در انتخاب او به كار می برد، در حقيقت، مجموعه‌ای از ويژگی‌های ديپلمات (سفير)برای انجام مأموريت در بيرون از حوزه‌ی اقتدار حكومت را آشكار مي كند:

فريدون از آن نام داران خويش

يكی را گران مايه تر خواند پيش

كجا نام او جندل پرهنر

به هر كار دل سوز بر شاه بر

كه بيداردل بود و پاكيزه مغز

زبان چرب و شايسته‌ی كار نغز(فردوسی٬ ج٬۱۹۶۰٬ص۸۲)

خصوصياتی كه فريدون برای برگزيدن فرستاده بر آن ها تأكيد ورزيد، در تمام ادوار شاهنامه صفات ذكر شده به عنوان شرايط انتخاب فرستاده تكرار می شوند و شرايط اصلی برای انتخاب سفير به شمارآمدند. صفات ذكر شده براساس شاهنامه به شرح زير توضيح داده شده اند.

۱-۳گرانمايگی ۶

نخستين مشخصه‌ی فرستاده فريدون گران مايگی بود. اگر بخواهيم بدانيم گرا نمايه بودن در شاهنامه به چه معنايی به كارگرفته شده است و بر چه مشخصه ای برای يك فرستاده تأكيد می شود، می توانيم از بيتی كه راجع به مهراب كابلی آمده است، كمك بگيريم:

ابا آن كه مهراب از اين پايه نيست

بزرگست و گرد و سبك مايه نيست (فردوسی٬ج ۱٬۱۹۶۰٬ص۱۷۷)

در اين بيت سبك مايه نبودن مترادف با گرا ن مايگی به كار گرفته شده است كه با توجه به مصرع اول، می توان گران مايگي را به داشتن تبار و ارج مندی معنی كرد. از اين رو می توان اولين مشخصه‌ی يك فرستاده را(که با آوردن پسوند(تر) بر آن تأكيد شده است)٬ داشتن نسب والا و عزت و جلال دانست. اين دو ويژگی مهم ترين معيار تقسيم بندی مردم در جوامع مبتنی بر نظم سلسله مراتبی است. ايران باستان جامعه ای طبقاتی بود و تحرك عمودی در آن جامعه و جود نداشت. حكومت و مناصب سياسی در چنان جامعه ای در اختيار اقشار بالا قرار می گرفت و تبار و ثروت شرط لازم به شمار می آمد.

۲-۳پرهنربودن۷

پرهنر بودن به معنی كاردانی و شايستگی، ويژگی ديگر فرستاده فريدون نقل می شود كه در بيت دوم آمده است.معنی هنر در شاهنامه٬ دربرگیرنده‌ی « مجموعه‌ی فرهنگ و دانش و خردورزی» است.(حسینی٬ ۱۳۸۲٬ص۱۰۴) چنان كه فردوسی آنرا در بيتی در برابر«گوهر»قرار داده و بر آن ترجیح می/ دهد و می گوید:

سخن زين درازی چه بايد كشيد

هنر برتر از گوهر آمد پديد(فردوسی، ج۲٬۱۹۶۲٬ص۱۹۹)

يا اين بيت كه معنی «هنر» را مترادف با واژه‌ی فرهنگ به كار برده است:

گهر بی هنر زار و خوار است و سست

به فرهنگ باشد روان تن درست(فردوسی ٬ج ۸ ٬۱۹۷۰ ص۱۹۹)

به این ترتیب گران مایگی با «پرهنر» بودن همراه می شود. تردید اندکی وحود دارد که بدون کارآمدی و شایستگی٬ مذاکره به اهداف مورد مورد نظر برسد

۳-۳دلسوزبودن۸

اگر فرستاده ای واجد صفات گران مايگی و گردی و شجاعت و پرهنری و دانش و رأی و خرد وفرهنگ و دانش باشد، فرستاده ای نيكوست كه به بهترين وجه قادر به گزاردن پيام است، اما اگر دل سوزی

و شفقت اين فرستاده در حق فرستنده‌ی خويش نيز مسلم شود، اطمينان از حصول مطلب بيشتر می شود.

۴-۳-بيداردل وخردمندبودن

بيداردل ۹ بودن به معنی زيركی و هوشياری، يكی ديگر از ويژگی های فرستاده فريدون است، كه اين ويژگی در اكثر مواقع در كنار دانش و خردمندی می آيد؛ زيرا خرد و زيركی در برابر حيله ها و ترفندها ی دشمن از لوازم موفقيت است. به اين ترتيب در ايران باستان يكيی يگر از مشخصه های سفير، زيركی و هوشياری است. در شاهنامه برای اكثر سفيران خواه ايرانی و خواه بيگانه، اين ويژگی مورد اشاره و تأكيد قرارگرفته است. به عنوان مثال، می توان اين بيت را كه در مورد فرستاده‌ی فيلقوس به جانب داراب است، نقل كرد:

فرستاده ای آمد از فيلقوس

خردمند و بيدار و با نعم و بوس(فردوسی ٬ ج۶ ٬ ۱۹۶۷ ٬ص۳۷۶)

بیداردلی با خردمندی مترادف به كاربرده شده است. در شاهنامه برای پيك(سفير) كاووس كه به دربارشاه هاماوران فرستاده می شود صفات دانشمند و خردمند بودن ذكر می شود:

گزين كرد شاه از ميان گروه

يكي مرد بيدار دانش پژوه

گرانمايه و گرد و مغزش گران

بفرمود تا شد به هاماوران ( فردوسی ٬ ج۲ ٬ ۱۹۶۲ ٬ ص۱۳۱)

۵-۳پاكيزه مغز۱۰و باشرم بودن

براساس جهان بينی ايرانی، پندار نيك يكی از نشانه‌های ايمان به شمار می آمد. افكار و پندارها به اعمال انسان ها معنی می بخشند. پندار نيك مؤمنان را از غير مؤمنان جدا می كرد. به اين ترتيب در جها ن بينی دوگانه انگار، نماينده‌ی جهان نيك بايد افكار و اعمالش ستوده و نيك باشند تا شايستگی نمايندگی را داشته باشد. خصوصيت ديگريی كه برای جندل نخستين فرستاده ذكر شده است پاكيزه مغزی است اين واژه به معنی پندار نیک و صادق بودن در عمل به کار برده شده است است واکثر مواقع توأم با «با شرم بودن» است. اين خصوصيت در راستای ويژگی های قبلی و تأكيدی برآن هاست؛ زيرا اگر فرستاده ای واجد صفات گران مايگی، هنرمندی، دانش و خرد و فرهنگ باشد، فرستاده ای نيكوست كه به بهترين وجه قادر به گزاردن پيام است، اما اگر پاكيزه مغز بودن و باشرم بودن و شفقت اين فرستاده در حق فرستنده‌ی خويش نيز مسلم شود، اطمينان از او بيش تر می شود. برای نمونه، دومين فرستاده سلم و تور، در زمان منوچهر به دربار فريدون می‌آيد:

بجستند از آن انجمن هردوان

يكی پاك دل مرد چيره زبان

بدان مرد باهوش و با رأی و شرم

بگفتند با لابه بسيار گرم (فردوسی ٬ ج۱ ٬ ۱۹۶۰ ٬ ص۱۱۱)

سفير قيصر روم، برانوش، كه به نزد شاپور ذوالاكتاف آمد نيز دارای اين ويژگی بود:

فرستاده ای جست ب رای و شرم

كه دانش سرآيد به آواز نرم

دبيری بزرگ و جهان ديده ای

خردمند و دانا پسنديده ای (فردوسی ٬ ج ۷ ٬ ۱۹۶۸ ٬ ص ۲۴۶)

سفير(ديپلمات) خوب از دروغ و حيله هرچند موفقيت آميز باشد دوری می کند؛ زيرا اين شيوه هميشه اثر مسموم كننده باقی می گذارد و تنفّر طرف ديگر را بر می‌انگيزد و نتيجه به دست آمده از آن متزلزل است. رمز موفقيت در مذاكرات هم آهنگ ساختن علائق دو طرف با صداقت است نه با تزوير و نيرنگ.

۶-۳چرب زبانی ۱۱

چرب زبانی يا «سخن ور بودن»و سخن دانی يكی ديگر از ويژگی های يك فرستاده است. در شاهنامه چرب زبانی به معنای خوش سخنی و نكته سنج بودن است. بهترين و مؤثرترين ابزار يك فرستاده، زبان و سخن اوست كه با استفاده از آن قادر می‌شود تا از عهده‌ی كاری نيكو و بزرگ برآيد. به عبارت ديگر، داشتن كلامی رسا و بليغ و آراسته، آگاه بودن به راه و رسم سخن وری از ويژگی های ديپلمات به شمارآمده است. مأموريت و پيامی كه سفير حامل آن است هميشه خوشايند نيست و گاه احتمال سوء برداشت و بروز سوءتفاهم وجود دارد. سخن دانی و نكته سنجی در چنين شرايطی، ابزار برطرف كردن مشكلات است.در شاهنامه اين صفت براي همه‌ی سفيران و در اكثر موارد، تكرار می شود. به عنوان مثال سفيری كه اسفندياربه سوی رستم می فرستد چنين توصيف می شود

فرستاده بايد يكی تيز وير

سخن گوی و داننده و يادگير (فردوسی ٬ ج ۸ ٬۱۶۷۰ ٬ ص ۱۵۷)

اين بيت با اين هدف ذكر شد تا نشان دهد كه سخن دانی و نكته سنجی، درباره‌ی فرستادگانی كه با هدفی غير از آ نچه مورد تأكيد اين پژوهش است، گسيل می شدند، نيز شرط لازم به شمار می آمده است.

در داستان رزم خاقان چين با هيتاليان می خوانيم، خاقان كه قصد دارد با انوشيروان روابط دوستانه برقراركند، سفير خود را با اين ويژگی بر می گزيند:

سخن گوی مردی بجست از مهان

خردمند و گرديده گرد جهان ( فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰ ٬ ص۱۵۷)

به هرحال فرستاده بايد سخن‌دان و سخن سنج باشد، تا بتواند از سوء فهم احتمالی ممانعت كند و مأموريت خود را با موفقيت قرين سازد.

۷-۳جهانديده بودن۱۲

علاوه بر تمام ويژگی ‌های نخستين سفير كه ذكر شد، يكی ديگر از ويژگی‌هایی كه در شاهنامه تأكيد زيادي برآن می شود و ديپلمات بايد دارا باشد، و در بيت بالا در مورد رسول خاقان چين مورد اشاره قرار« جهان دیده بودن » است .اين صفت در راستا و متناسب با خصوصيات قبلی است. كسری سفيری به دربار قيصر می فرستد كه اين صفت در او آشكار است:

نهادند بر نامه بر مهر شاه

سواری گزيدند زان بارگاه

چنان چون ببايست چيره زبان

جهان ديده و گرد و روشن روان ( فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰ ٬ ص ۸۰)

همچنين پس از درگذشت قيصر روم، انوشيروان پيامی تسلیت آميز برای فرزند قيصر كه به جای پدر برتخت نشسته است، می فرستد و او را از پشتيبانی خود د لگرم می كند و برای اين كار فرستاد ه ای بامشخصات زير روان كرد:

گزين كرد ز ايران فرستاده ای

جهان ديده و راد آزاده ای (فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰٬ ص ۲۹۲)

جهان سياست، مجال اندكی برای آزمون و خطا دارد. ديپلماتی كه تجربه‌ی كافی نيندوخته باشد، در غوغای سياست گم می شود. تجربه، و به تعبير شاهنامه جهان ديدگی، شرط مواجهه با جهان بی قرار و دائماً متغير سياست است و جها نديده بودن فرستاده يا سفير، شرط لازم انجام مأموريت دشوار ديپلماتيك و مذاكره است.

۸-۳-دليربودن۱۳

صفت ديگری كه به تكرار برای ديپلمات در شاهنامه تعريف می شود، داشتن خلق و خوی منطبق بر آیین های پهلوانی و جوان مردی است؛ زيرا فرستاده‌ی ترسو قادر نخواهد بود در شرايط دشوار، مأموريت خود را به درستی انجام دهد. در موقعيت های عادی نيز، فرستاده‌ی ترسو ممكن است تحت تأثير قدرت و شوكت دربار پذيرنده قرار بگيرد و نتواند مأموريتش را با موفقيت به پايان برساند. اين ويژگی را همه‌ی حكومت ها برای فرستاده خود در نظر می گرفتند. برای روشن‌تر شدن مطلب می توان از آمدن رسول قيصر به دربار خسرو پرويز مثال آورد كه علاوه بر ويژگی هايی كه تا كنون برشمرديم، دلير بودن نيز از صفات او ذكر شده است:

چو گشت از نوشين نويسنده سير

نگه كرد قيصر سواری دلير

سخن گوی و روشن دل و يارگير

خردمند و گويا و گرد و دلير (فردوسی ٬ ج ۹ ٬۱۹۷۱ ص۸۰)

۴-آداب ورود به محل مأموريت

در اين قسمت به آداب و تشريفات و آیین مذاكره می پردازيم. ديپلمات (سفير/فرستاده )در بدو ورود موظف به رعايت آداب و تشريفات دربار مقصد است. او بايد از حركت نابجا و نسنجيده ای كه احتمالاً منجر به بدگمانی حكومت پذيرنده می شود، پرهيز كند، پيام را منتقل كند و پس از دريافت پاسخ به كشورش بازگردد. به عنوان مثال ارجاسپ به فرستادگان خود تأكيد می كند هنگامی كه به دربار گشتاسپ رسيدند در برابرش تعظيم كنند و بر آیین شاهان ادای احترام نمايند و به اطراف نگاه نكنند و چون شاه در مكان خود مستقر شد به او بنگرند و چون پاسخ را دريافت كردند بار ديگر اداء احترام كنند و از محضر او خارج شوند.

چو او را ببينيد بر تخت و گاه

كنيد آن زمان خويشتن را دو تاه

بر آيين شاهان نمازش بريد

بر تاج و بر تخت او مگذريد

چو هردو نشينيد در پيش اوی

سوي تاج تابنده ش آريد روی

گزاريد پيغام فرخش را

ازو گوش داريد پاسخش را

چو پاسخش را سربسر بشنويد

زمين را ببوسيد و بيرون شويد ( فردوسی ٬ ج ۶ ٬ ۱۹۶۷ ٬ ص۷۷)

هنگامی كه سلم و تور فرستاده‌ی خويش را به دربار فريدون گسيل داشتند به او سفارش مشابهی كردند.

۵-آداب پذيرش سفير

پذيرش سفير آداب خاصی داشت. زمانی كه ورود او به اطلاع دربار پذيرنده می رسيد، نظاميان به استقبال سفير می رفتند و به عبارت ديگر او را تا دربار همراهی می كردند. محل پذيرش فرستاده به بهترين صورت تزيين می شد و شاه و درباريان با جامه‌ها ی فاخر و زيورآلات در محل پذيرش كه همان دربار بود جمع می شدند. اين تشريفات نشان اعتبار، قدرت و شكوه كشور پذيرنده بود. نكته‌ی قابل توجه آن كه در شاهنامه آیین پذيرش ديپلما ت های بيگانه اگرچه هسته‌ی مشتركی دارد، اما هر قدر كه در دوران تاريخی پيش می آييم و به ميزانی كه روابط سياسی گسترد ه تر و متنوع تر می شود، جزئيات بيش تری مورد توجه قرار می گيرد. از موارد تشريفات و شيوه‌ی پذيرش سفير از كشور بيگانه می توان، دربار اردشير را نقل كرد كه شاه در مجلسی با شكوه فرستاده را می پذيرفت:

هيونی سرافراز و مردی دبير

برفتی به نزديك شاه اردشير

بدان تا پذيره شدندی سپاه

بياراستی تخت پيروزه شاه

كشيدی پرستنده هر سو رده

همه جامه هاشان به زر آزده (فردوسی ٬ ج ۷ ۱۹۶۸٬ ٬ص۱۷۷)

در مورد ديگر به خسرو انوشيروان آگاهی دادند كه فرستاده‌ی هند با فيل و چتر و هزار بار شتر به كشور رسيده و درخواست دارد كه بار بيايد. شاه دستورداد تا سپاهيان از او استقبال كنند:

هم آنگه چو بشنيد بيدار شاه

پذيره فرستاد چندی سپاه ( فردوسی ٬ ج ۲ ٬۱۹۶۲ ٬ ص ۱۵۳۶)

همچنين چون خسرو پرويز آگهی يافت كه فرستادگان قيصر با هديه و نثار به دربار او می آيند، دستور داد تا آنان را با احترام بپذيرند و بزرگان و گران مايگان به پيشواز آن ها بروند:

پذيره فرستاد خسرو سوار

گران مايگان گرامی هزار(فردوسی٬ ج ۹ ٬۱۹۷۱ ٬ ص۱۳۱)

انوشيروان فرستادگان خاقان چين را به گرمی پذيرفت و از احترام به آنان چيزی فروگذاری نكرد. هيأت ديپلماتيك چين يك ماه مهمان پادشاه ايران بودند. در تمام اين مدت با احترام فراوان با آن ها رفتار شد.

فرستاده را جايگه ساختند

ستودند بسيار و بنواختند(فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰ ٬ ص ۱۶۷)

چو خوان و می آراستی ميگسار

فرستاده را خواستی شهريار

ببودند يكماه نزديك شاه

به ايوان بزم و به نخجيرگاه ( فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰ ٬ ص ۱۶۸)

۶-شيوه‌ی ابلاغ پيام وانجام مأموريت

فرستاده يا سفير كه حامل پيام است، برای ابلاغ آن آدابی را رعايت می کند كه نخستين آن رعايت كامل احترام به شاه و پذيرنده‌ی پيام است. شيوه‌ی ابلاغ پيام نيز همگام با تحول و پيچيدگی حكومت و روابط سياسی، با تشريفات بيش تری انجام می شود. چنان كه از شاهنامه بر می آيد رسم بر اين بود كه، هنگام رسيدن فرستاده ی بيگانه به بارگاه و دادن پيام، برای بزرگداشت پادشاه، زمين را می بوسيدند، برشاه آفرين می خواندند و او را ستايش می كردند: اين آداب از نخستين مأموريت ديپلماتيك تا آخرين آن مشابه است. سفير فريدون( جندل )در مقابل شاه يمن:

زمين را ببوسيد و چرمی نمود

بر آن كهتری آفرين برفرود ( فردوسی ٬ ج ۱ ٬ ۱۹۶۰ ٬ ص۴۹)

و چون فرستاده ي انوشيروان نزد خاقان چين رسيد:

چو آمد بر شاه تركان چين

زمين را ببوسيد و كرد آفرين (فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰ ٬ص۱۷۸)

فرستادگان ارجاسپ چون به پيش گاه گشتاسب رسيدند مانند بندگان او را نيايش كردند و نامه‌ی خسرو را به او دادند:

نيايش نمودند چون بندگان

به پيش گزين شاه فرخندگان (فردوسی ٬ ج ۶ ٬ ۱۹۶۷ ٬ ص ۷۷)

فرستادگان خسرو پرويز چون به بارگاه قيصر رسيدند، به او احترام زيادی گذاشتند، او را ستايش كردند و هدايای خود را تقديم كردند:

رسيدند نزديك قيصر فراز

چو ديدند بردند پيشش نماز

همه يك زبان آفرين خواندند

بر آن تخت زر گوهر افشاندند (فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰ ٬ص۲۵۳)

چون فرستاده‌ی قيصر نزديك تخت پادشاه ايران رسيد، به گونه ای مشابه ايرانيان، ادای احترام كرد:

چو آمد به نزديك تختش فراز

برو آفرين كرد و بردش نماز (فردوسی ٬ ج ۸ ٬ ۱۹۷۰ ٬ ص۲۵۳)

فرستاده شاه هند به دربار خسرو انوشيروان هم رفتار مشابهی دارد:

چو آمد بر شهريار بزرگ

فرستاده ي نامدار سترگ

به رسم بزرگان نيايش گرفت

جهان آفرين را ستايش گرفت( فردوسی ج ۲ ٬ ۱۹۶۲ ٬ ص۱۵۳۶)

۷-امانتداری در ابلاغ با توجه به شرايط

سفير، آورنده/برنده‌ی پيام است. پيام با توجه به شرايط حاكم بر روابط دو حكومت، گاه دل آزار و بعضاً خشن و حاكی از اعلان خصومت است. سفير در ابلاغ اين گونه پيام ها با خطر زندانی شدن و حتی مرگ مواجه بود. در چنين شرايطی او بايد چگونه و با چه شيوه و زبانی پيام خود را ابلاغ كند؟ به هرحال رفتار او در وهله‌ی نخست بايد مبين عظمت و قدر تمندی كشور و حاكم فرستنده‌ی سفير باشد. به عنوان مثال، هنگامی كه خراد برزين به دربار قيصر رسيد، قيصر به او دستور داد كه بر تخت بنشيند وليكن او پاسخ داد كه شاه ايران و قيصر آن قدر جايگاه بلندی دارند كه شايسته نيست او در حالي كه نامه‌ی شاه را در دست دارد و در پيش قيصر است، بنشيند:

بدو گفت قيصر كه برزين گاه

نشيند كسی كو بپيمود راه

چنين گفت خراد برزين كه شاه

مرا در بزرگی نداد است راه

كه در پيش قيصر بيارم نشست

چنين نامه‌ی شاه ايران به دست

مگر بندگی را پسند آيمت

به پيغام او سودمند آيمت(فردوسی ٬ ج ۲ ٬ ۱۹۶۲ ٬ ص ۱۷۱۴)

اين شيوه‌ی پيام رسانی نشان از پيچيدگی روابط سياسی دارد. پادشاه در بالاترين سلسله مراتب سياسی جاي گرفته است و فرستادگان او ظرافتهای ديپلماسی را آموخته‌اند. رفتار سفير خسرو پرويز در برابر قيصر را می توان اين گونه فهميد كه علاوه بر تأكيد غلوآميز بر شأن شاه ايران، قيصر را نيز تكريمی دل نشين می كند؛ هم اقتدار و شوكت پادشاه خود را به رخ قيصر می كشد و هم بهانه ای برای قيصر باقی نمی گذارد.

۸-جمع آوري اطلاعات

نكته ای كه بايد در پايان اضافه كنيم آن است كه ديپلمات ( سفير) علاوه بر مأموريت اصلی، اطلاعات ديگری را هم جمع آوری می كند. سلم و تور از فرستاده‌ی خود كه عازم ايران و دربار فريدون شاه است،اطلاعاتی به شرح زير طلب می كنند:

بجستند هرگونه ای آگهي

زديهيم و زتخت شاهنشهی

زشاه آفريدون و از لشكرش

زگردان جنگی و از كشورش

و ديگر زكردار و گردان سپهر

كه دارد همي بر منوچهر مهر

بزرگان كدامند و دستور كيست

چه مايستشان گنج و گنجورکیست( فردوسی ٬ ج ۱ ٬ ۱۹۶۰ ٬ص ۷۰)

هنگامی كه بهرام گور قصد داشت به هندوستان لشكركشی كند چون اطلاعات كافی از قدرت نظامی شاه هندوستان نداشت، ابتدا خود را به صورت فرستاد ه‌ای درآورد و ناشناس به هندوستان رفت تا پادگان شنگل را ببيند و اطلاعات مورد نياز را كسب كند.

به تنها ببينم سپاه ورا

همان رسم شاهی و گاه ورا

شوم پيش او چون فرستادگان

نگويم به ايران به آزادگان (فردوسی ٬ ج ۷ ٬ ۱۹۶۸ ٬ ص۱۷۷)

نتيجه گيری

ديپلماسی، تجربه‌ی عملی در زندگی سياسی است. تجربه و منطق پيوندی ناگسستنی دارند. تجربه در مواجهه با واقعيت معنی پيدا می كند و منطقی بودن يا نبودن كنش را نشان می دهد. از اين چشم انداز، ديپلماسی به عنوان فن و هنر مذاكره، از پويايی زيادی برخوردار است. به عبارت ديگر، فنون ديپلماسی هم گام با شرايط دچار تغيير می شوند. به اين ترتيب به نظر می رسد ميان ديپلماسی كهن و مدرن ارتباطی وجود ندارد. در ديپلماسی امروز، ممكن است بعضي از ارز شهايی كه در قديم برای انتخاب سفير برمی شمردند، تغيير كرده باشد؛ زيرا وسايل ارتباطی وسيع و سريع امروز به مأموران ديپلماتيك امكان می دهد كه حتی درباره‌ی جزئيات انجام مأموريت خود از دولت خويش دستور و راهنمايی بگيرند، با وجود اين مواقعی پيش می آيد كه ديپلمات بايد فوراً از حضور ذهن و قدرت سنجش دقيق و هوش و تخصص خود استفاده كند. بنابراين شرايط انتخاب ديپلمات هرچند مانند سابق انحصارگرايانه و نخبه گرايانه نيست، اما آن ويژگی ها، به كلی از بين نرفته است. در ديپلماسی از طريق استقراء تجربيات، قواعد و قاعده مندی هايی به وجود آمده است كه ناشی از ويژگی‌های سياست اند. شاهنامه هسته‌ی ديپلماسی و تكرارتجربيات را به عنوان قواعد اين فن و هنر آشكار می كند. بلافاصله اشاره كنيم كه شاهنامه با هدف آموزش سياست و ديپلماسی نگاشته نشده است؛ بلكه شاهنامه را بايد روايت سياست و حكومت در ايران باستان دانست. استخراج آداب سفارت و آیین مذاكره با اين آگاهی و با فرض اتكای آن ها به قواعد ناشی از تجربه صورت گرفته است. اگر بخواهيم با كمك شاهنامه، ويژگی های مذاكره كنندگان را برشمريم، می توانيم هشت مورد اصلي را اين چنين نام ببريم:

۱-گران مايگی

۲- پر هنر بودن

۳-دل سوز بودن

۴- بيدار دل و خردمند بودن

۵-صداقت و باشرم بودن

۶-سخن ور بودن

۷- جهان ديده بودن

۸-دلير بودن

نخستين ويژگی سفير يعنی برخوردار بودن از پايگاه طبقاتی بالا و داشتن ثروت و مكنت، امكان تطميع اورا كاهش می دهد. به عبارت ديگر او ديرتر فريفته تشريفات می شود و به دليل بی نيازی مالی، كم تر دچار وسوسه های مالی و مادی خواهد شد. شايستگی و تخصص، كه دومين ويژگی فرستاده است، او را برای رويارو شدن با شرايط غير منتظره آماده می كند. مذاكره فرآيندی پويا و متّكی به موقعیت هاست. در طول مذاكره امكان تغيير در موقعيت و به وجودآمدن شرايط جديد وجود دارد ٬ «پرهنر» بودن سفير درچنین شرايطی اهميت زيادی پيدا می كند. ويژگی دل سوزی به معنای وفاداری به آرما نها است. سفير نماينده و حامی منافع حكومت و دولت خود است. دل سوزی و پای بندی سفير به منافع و مصالح كشورش او را در مسير اهداف كشور نگه می دارد. چهارمين صفت، يعنی خردمندی، سفير را قادر می سازد تا صحيح را از ناصحيح تميز دهد و در خرد چنان باشد كه اشاره را دريابد و پيش از آ نكه طرف سخن گويد حجت را بازشناسد. در تجربه سيال سفارت، احتمال وقوع و مطرح شدن مسائل و موارد پيش بينی نشده، همواره وجود دارد. خردمندی و هوشياری معيارهايی برای تشخيص سريع و به موقع چنان مسائل و مواردی بوده و مذاكره را در راستای هدف يا اهداف از پيش تعيين شده نگه می دارند. پاكيزه مغز بودن و با شرم بودن در منظومه‌ی باورهايی دوگانه انگارانه اهميت فراوان دارد. سياست گويا با فريب و ريا هم زاد است؛ اما فرد مؤمن به عدم امتزاج خير و شر، نمی تواند تركيب آن ها را بپذيرد. فرستادگان ايرانی در نظر، نمايندگان صفات اهورايی اند و در عمل مكلّف به انجام هنجارهای نيك هستند. پندار نيك پشتوانه‌ی كردار نيك است. بر اين اساس، فرستاده با دارابودن صفت پندارنيك (پاكيزه مغزی )٬ از اعمال شرم آور پرهيز می كند، آرمان های جامعه خود را پاس می دارد و اين همه، لاجرم در كردار او آشكار می شود. سخن وری و زبانی دل كش داشتن ويژگی ديگر است؛ زيرا بيان قدرت و افسونی انكارناپذير دارد، و فرستاده را در مهياسازی و تلطيف فضای مذاكره ياری می كند. مذاكره در محيطی متفاوت با محيط مألوف سفير انجام می گيرد. گاه در طول مذاكره كار به مجادله می كشد و گاه با طرح مطالب غير مرتبط، از مسير مستقيم خارج می گردد. سخن دانی و نكته دانی، سلاح مقابله در چنين شرايطی است. البته در فضای مذاكره اين احتمال هم وجود دارد كه سفير مورد نظر، ناگزير شود مذاكر هايی كه در مسير مطلوب او پيش نمی رود، از مسير منحرف كند.

علاوه براين ها ممكن است سفير حامل پيامی باشد كه به درستی فهميده نشود و نياز به توضيح و تشريح داشته باشد. با توجه به چنين موقعيت هايی سخن دانی و نكته سنجی در امر مذاكره اهميت می يابد. باتجربه و جهان ديده بودن نيز كه يكي از مهمترين صفات فرستاده است؛ چون مذاكره و ديپلماسی رموزی دارد كه خارج از آموزش و در شمار صفات اكتسابی است و فقط در طول دوران و به مرور زمان می توان به رموز آن آگاه شد. تجربه و مواجه‌ی عملی و طولانی با امر سياسی، غموز سياست را فاش می سازد. در حوزه‌ی سفارت و ديپلماسی، مجال آزمون و خطا اندك است. سفيری كه تجربه‌ی لازم را در شناخت امر سياسی نداشته باشد، اسير امواج پياپی سياست می شود و موفقيت اش متزلزل خواهد بود. در انتها سفير بايد از جرأت ودليری برخوردار باشد؛ زيرا جرأت بزرگ ترين سپر در برابر مسائل خوف ناك و نيرومندترين يار و ياور در نجات از مخمصه های انجام مأموريت و رسيدن به مطلوب است. بنابراين در صورت جمع شدن تمامی اين موارد ديپلمات را می توان ايده آل و خبره دانست، كه هرگز به چيزی جز دستیابی به كمال مطلوب و منافع مردم و كشور خود نمی انديشيد.

علاوه بر صفات و بايسته‌های مذكور، انجام مأموريت و شيوه‌ی ابلاغ پيام و نوع پذيرش ديپلمات، آدابی داشت كه سفير و ميزبانان موظف به رعايت آداب و تشريفات بودند تا منجر به بدگمانی يكی از حكومت ها نشود و پيام به بهترين نحو منتقل و پاسخ داده شود. آداب دانی مستلزم آموزش است. آداب ديپلماتيك و آيين مذاكره قواعدی عام دارند كه در قالب تشريفات و مقررات انجام می گيرد و اين هسته‌ی مركزی ديپلماسی است. در شاهنامه از نخستين مأموريت ديپلماتيك تا آخرين آن و در شرايط جنگ و صلح اين آیین و آداب به تصوير كشيده شده است. جنبه‌ی متغير آن آداب و آیین، تبعيت از زمان و مكان است. نكته‌ی انتهايی آ نكه فرستاده/سفير، وظيفه‌ی جمع آوری اطلاعات را نيز داشته است. جمع آوری اطلاعات از دربار و كشور پذيرنده‌ی سفير، تصميم گيری را ساد ه تر می سازد. اين هم از مواردی است از ابتدای شاهنامه تا انتهای آن به وسيله‌ی فرستادگان انجام می شده است. امروز نيز يكی از وظايف سفارت خانه‌ها جمع آوری اطلاعات از سرزمين و دولتی است كه پذيرنده‌ی آن ها است.

-----

مرتضي منشادی: استادیار علوم سياسی دانشگاه فردوسی مشهد(نويسنده مسؤول) ٬ manshadi@um.ac.ir

وحيد بهرامی عين‌القاضی: دانشجوی كارشناسی ارشد علوم سياسی دانشگاه فردوسی مشهد vahid.bahrami@stu-mail.um.ac.ir

۳- Diploum

۴-Diploma

۵-bassador

۶-به معنی بزرگی٬ارجمندی٬عزت و جلال(دهخدا٬ ۱۳۴۵)

۷--به معنی پرفضیلت٬ صاحب فضیلت بسیار(دهخدا٬ ۱۳۴۵)

۸- به معني: دل سوزنده، مهربان، غم خوار، خيرانديش(دهخدا٬ ۱۳۴۵)

۹-به معنی:هوشیاری(دهخدا۱۳۴۵).

۱۰-به معنی پاك رأی، كسی كه مغز و انديشه پاك و درست دارد (دهخدا٬ ۱۳۴۵)

۱۱- به معنی: خوش سخنی، گفتن سخنان دل انگيز و مطبوع طبع مستمع ( دهخدا ٬ ۱۳۴۵)

۱۲- به معنی آنكه بسيار در اقطار عالم سفر كرده، مجرب، آزموده، كاركشته و تجربه كار( دهخدا ٬ ۱۳۴۵)

۱۳- دلاور، شجاع (دهخدا ٬ ۱۳۴۵)

منابع

آلادپوش، ع. و توتونچيان، ع.(۱۳۷۲) ديپلمات و ديپلماسی. تهران: وزارت امور خارجه.

اسلامی ندوشن، م.(۱۳۸۱). ايران و جهان از نگاه شاهنامه. تهران: اميركبير.

اعتماد مقدم، ع(۱۳۵۰). آيين شهرياری در ايران بر بنياد شاهنامه فردوسی. تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و هنر.

بيژنی، م (۱۳۸۴بهمن و اسفند).ديپلماسی در گذر زمان. اطلاعات سياسی-اقتصادی ۲۲۱و۲۲۲

بيليس، ج. و اسميت، اس..( ۱۳۸۳).جهانی شدن سياست: روابط بين الملل در عصر نوين: زمينه تاريخی و نظریه ها، ساختارها و فرآيندها (ترجمه‌ی ا. راه چمنی) جلد۲. تهران: موسسه فرهنگي مطالعات تحقيقات بين المللي ابرارمعاصر.

ثاقب فر،(۱۳۸۷). شاهنامه فردوسی و فلسفه تاريخ ايران. چاپ دوم. تهران: انتشارات معين.

حسينی، ف.(۱۳۸۲). تفاهم ملل و گفتگوی تمدنها در شاهنامه. پايان نامه كارشناسی ارشد، دانشگاه فردوسی مشهد، مشهد.

دهخدا، ع( ۱۳۴۵). لغتنامه‌ی دهخدا تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

رجايی، ف. (۱۳۷۲). تحول انديشه سياسی در شرق باستان. تهران: نشر قومس.

رضا، ع.۱(۱۳۵۵). پيوستگی آيين شاهنشاهی با زندگی و معتقدات ايران (ويژگی ها و مزايای آيين شاهنشاهی ) تهران: شورای عالی فرهنگ و هنر، مركز مطالعات و هماهنگی.

صدر، ج.(۱۳۸۲) . حقوق ديپلماتيك و كنسولی .چاپ ششم. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

فردوسی، ا.(۱۳۸۲). شاهنامه برپايه چاپ مسكو۲ جلد، تهران: هرمس.

فردوسی، ا.(۱۹۷۱). شاهنامه ۹جلد. مسكو: آكادمی علوم اتحاد شوروی.

كاوندی كاتب، ا.(۱۳۹۲). آیین شهرياری و روابط بين الملل در شاهنامه فردوسی. اطلاعات سياسی-اقتصادی٬ دوره جديد٬ ۲۸ (۲۹۳).

كناوت، و.(۱۳۵۵). آرمان شهرياری ايران باستان، از كسنفن تا فردوسی، از روی آثار نويسندگان يونان و رم وایران (رجمه س. نجم آبادی). نتشارات وزارت فرهنگ و هنر.

گيدنز، آ.(۱۳۸۳). جامعه شناس ی (ترجمه م. صبوری (چاپ يازدهم. تهران: نشرني.

مجتبائي، ف.(۳۵۲).شهر زيبای افلاطون و شاهی آرمانی در ايران باستان تهران: انتشارات انجمن فرهنگ ايران باستان.

منجد، ص.(۱۳۶۳). سفيران، سفارت در اسلام و سفارت در غرب(ترجمه پ. اتابكی). تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.

ميرزا صالح، غ(۱۳۵۶). مقدم های بر تاريخ تئوری ديپلماسی. جلد اول. تهران: انتشارات دانشگاه ملی ایران.

منبع: امرداد

موضوع: اسطوره ,

نویسنده:

تاریخ: يکشنبه 6 تير 1400 ساعت: 1:23

تعداد بازديد : 103

به این پست رای دهید:

خدا در شاهنامه

نویسنده‌: مهندس عبدالرّحیم خورشیدی*

«فردوسی سروده‌ی نامور خود را با حمد خدا آغازیده و این سنت حسنه را در مطلع همه باب‌ها و فصول دیگر نیز تکرار کرده است جز این هرجا که فرصت یافته و موقعیت را مناسب دیده، همچنان ستایش خردمندانه‌ی خدا را از یاد نمی‌برد. بدین‌رو شاید بتوان از میان همین ابیات ستایشگرانه و خردورزانه، به نظرگاه او درباره‌ی خداوند جان و خرد، راه یافت و بر برگ‌بار خداشناسی این مرز و بوم افزود.»
حکیم ابوالقاسم فردوسی در سال 329 هجری در منطقه توس خراسان متولد و در سال 411 از دنیا چشم از جهان فرو بست در مدت 30 سال شاهنامه را سرود. شاهنامه در بین فارسی‌زبانان و فارسی‌خوانان جایگاهی بلند دارد. به‌ طوریکه یادم می‌آید آن وقت که رادیو و تلویزیون نبود شب‌های طولانی زمستان پدرم برای ما شاهنامه از حفظ می‌خواند و شب را با داستانهای شاهنامه به‌ سحر می‌رسانیدم هرچند پدرم سواد نداشت و از جایی نخوانده بود بلکه از نقّال قهوه‌خانه‌ی پدری شنیده بود.
هدف این نوشتار بررسی «خداشناسی فردوسی در شاهنامه» است. خداشناسی از دید هر سه قسم توحید (ربوبی، الوهی، و اسماء و صفات) را مد نظر دارد. مطالعات و مقالات زیادی به عنوان دین و خداشناسی و اعتقاد فردوسی صورت گرفته است اما دید توحیدشناختی و اقسام آن تاکنون کاری انجام نگرفته است یا حداقل نگارنده از آنها بی‌خبر است.[2]
روش کار به این صورت بوده که ابتدا به شرح واژه‌های عبادت، توحید و اقسام آن پرداخته‌ام و سپس بعضی از اشعار مرتبط با موضوع را جمع‌آوری نموده و آنرا به سه عنوان توحید ربوبی، توحید الوهی، و توحید اسماء و صفات تقسیم کرده‌ام و سپس متناسب با شعر آیات و احادیث منطبق با آن پیدا نموده و با استفاده از تفسیر نور تألیف استاد گرانمایه دکتر مصطفی خرمّدل معنا و‌ترجمه نموده‌ام. این مطالب در حد تحقیق دانشجویی درس دو واحدی صورت می‌گیرد و گرنه جای کار وسیعتری وجود دارد که زمان و کار زیادی را طلب می‌کند هدف اساسی طرح ایده‌ای نو بوده و بسط و توسعه را باید برای یک پایان نامه دانشجویی کامل گذاشت.

هدف از خلفت:
دانشمندان اسلامی و مفسرین قرآن کریم هدف و غایت از خلقت انسان و جن را عبادت و بندگی می‌دانند وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْأِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (ذاریات: 56) و عبادت را عین توحید دانسته و کشمکش و خصومت بین پیامبران و امت‌هایشان بر سر توحید می‌دانند: وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ. (نحل: 36)
ترجمه: ما به میان هر ملتی پیغمبری را فرستادیم (و محتوای دعوت همه پیامبران این بود است) که خدا را بپرستند و از طاغوت (شیطان، بتان، ستمگران و غیره) دوری کنید. (نحل: 36)

مفسرین توحید را به سه قسم تقسیم می‌کنند: 1-توحید ربوبی 2-توحید الوهی 3-توحید اسماء و صفات.[3]
توحید ربوبی:
توحید افعال و کرد خداوند است گرچه کفار زمان پیامبر بدان معترف بودند اما آنها را داخل اسلام ننمود و پیامبر اسلام (ص) با آنها به جنگ برخاست و اموالشان را حلال شمرد. برای نمونه نه حصر، آیاتی چند را ذکر می‌کنیم: قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَمَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلا تَتَّقُونَ. (یونس: 31).

‌ترجمه: بگو: چه کسی از آسمان و زمین به شما روزی می‌دهد یا کیست که زنده را از مرده بیرون می‌آورد، و کیست که کار[هستی]را تدبیر می‌کند؟ خواهند گفت: خدا. پس بگو: آیا پروا نمی‌کنید.

چنانچه در آیه پیداست مشرکان به صفات رزاقیت، المحیی، المیمت، مالک، و مدبر بودن خدا معترف بودند و جز الله خدایی نمی‌شناسند اما خداوند بر آنها نهیب می‌زند که چرا ایمان نمی‌آورند و تقوی پیشه نمی‌کنند.

قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَمَنْ فِیهَا إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلا تَذَکَّرُونَ قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلا تَتَّقُونَ قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلا یُجَارُ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ. (سوره مؤمنون:84-89)

ترجمه: بگو زمین و کسانی که در زمین هستند از آن کیستند؟ اگر دانا و فرزانه‌اید. (بر اساس ندای فطرت و بداهت عقل) خواهند گفت: (همه کائنات، و از جمله زمین و ساکنان آن) از آن خدایند. بگو پس چرا نمی‌اندیشید و یادآور نمی‌گردید (که تنها مالک کائنات و شایسته پرستش است و بس؟) بگو: چه کسی صاحب آسمانهای هفتگانه و صاحب عرش عظیم است؟ (آیا ملک کائنات و فرمانروایی بر آنها از آن کیست؟). خواهند گفت: از آن خدا است. بگو: پس چرا پرهیزکاری پیش نمی‌گیرید (و خویشتن را از فرجام شرک و کفر و عصیان نسبت به یزدان، صاحب و فرمانده جهان به دور نمی‌دارید؟!) بگو: آیا چه کسی فرماندهی بزرگ همه چیز را در دست دارد (و ملک فراخ کائنات و حکومت مطلقه بر موجودات، ار آن اوست؟) و او کسی است که پناه می‌دهد (هر که را بخواهد) و کسی را (نمی‌توان) از (عذاب) اوپناه داد. اگر فهمیده و آگاهید؟! خواهند گفت: از آن خداست. بگو: پس چگونه گول (هوی و هوس و وسوسه شیطان را) می‌خورید و (از حق کناره‌گیری می‌کنید، انگار) جادو و جنبل می‌شوید؟[4]

در تفسیرو بیان این آیات استاد عبدالرحمن حبنکة المیدانی می‌گوید:

«آنان (مشرکان) در مقابل پاسخگویی به این سوال نمی‌توانستند تصور کنند که ربوبیت آسمانها هفتگانه و ربوبیت عرش عظیم از آن خدایان باشد، چرا که اینها ملک خداوند یگانه است و هیچ یک از مشرکان این پندار را نداشتند، بلکه بر این باور بودند که خدایان در پدید آوردن چیزی در روی زمین عاجز و قاصرند و پدید آوردن آسمانها و عرش و تغییرات در آنها از آن پروردگار جهانیان است.

ربوبیت صفتی است که در برگیرنده تمام تصرفات خدایی«خالق» و«ربّ» است بدانچه تحت سلطان ربوبیت خدا است در هر حرکتی ار حرکات و هر سکنه‌ای از سکنات و هر تغییری در ذات و صفاتش. هیچ مشرکی را توانایی غلو و زیاده‌روی نیست که چنان پندارد پروردگاری«آن چنانی» غیر الله، (که تنها اوست پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار عرش عظیم است)، توانایی خلقت و پدید آوردنشان را داشته باشد.»[5]

حتی فرعون- با تمامی ‌سرکشی و کفر و عصیانش – خداوند سبحان از زبان موسی علیه السلام با وی چنین می‌گویید: قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنْزَلَ هَؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ وَإِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (اسرا: 102)

ترجمه: (موسی به فرعون) گفت: تو که (خوب) می‌دانی که این معجزه‌های روشنی بخش و (دلایل واضح) را جز صاحب آسمانها و زمین نفرستاده است (و تو کاملا آگاهانه حقایق را انکار می‌کنی) و من معتقدم که تو ای فرعون! (از حق روگردانی و سرانجام اگر از سرکشی خود بر نگردی) هلاک می‌گردی.[6]

پس معنای توحید ربوبی اعتقاد به این است که خداوند، پروردگارآسمانها و زمین است و خالق هرچه در آن ومیان آنها است. مالک امر درهستی که هیچ شریکی ندارد است. کسی نمی‌تواند حکم و فرمانش را نادیده بگیرد و همواست که روزی دهنده هر موجود زنده‌ای است. مدبر هر امری اوست که بلند می‌کند و به پایین می‌کشاند، دهنده وبخشنده او است سود وضرررساننده (الضار و النافع) و عزت‌بخش و خوارکننده نیز همو اوست، و غیر او هر کی باشد و هر چی باشد نمی‌تواند سود و زیانی نه برای خود و نه دیگران داشته باشد مگر باذن خدا.

این نوع توحید را فقط کسانی که انکار وجود خدا می‌کنند قبول ندارند.

توحید الوهی:

فعل بنده است در مقابل خدا است. تنها خدا را شایسته عبادت و خضوع و طاعت و بندگی مطلق دانستن است، پس غیر او را نباید عبادت و بندگی نمود و برای او شریک و همتا قرارداد.

زمانی توحید محقق می‌گردد که توحید الوهی به توحید ربوبی منضم گردد. مشرکان صدر اسلام با اینکه به توحید ربوبی معترف بودند اما مسلمان به حساب نمی‌آمدند چرا که غیر خدا را عبادت می‌کردند یهود و نصاری عزیر و مسیح بن مریم را فرزندان خدا می‌دانستند و احبار و رهبان را به عبادت می‌گرفتند و حلال و حرام را از آنان می‌گرفتند و برایشان قانون غیر خدایی وضع می‌کردند.

وقتی گفته می‌شود توحید منظور توحید الوهی است که مهمترین انواع توحید است.

توحید اسماء و صفات:

این نوع از توحید اشاره به اسماء الحسنی و صفات الهی دارد که آنها را به‌ طور مطلق شایسته خدا می‌داند.

وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمَائِهِ سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (اعراف: 180)

ترجمه: خدا داری زیباترین نامها است (که به بهترین معانی و کاملترین صفات دلالت می‌نمایند پس به هنگام ستایش یزدان و درخواست حاجات خویش از خدای سبحان) او را بدان نامها فریاد دارید و بخوانید و به‌ترک کسانی بگویید که در نامهای خدا به تحریف دست می‌یازند (و واژه‌های به کار می‌برند که از نظر لفظ یا معنی، منافی ذات یا صفات خداست). آنان کیفر کار خود را خواهند دید.[7]

همچنین در سوره اخلاص خداوند صفاتی را برای خود بیان می‌کند که تنها مختص و شایسته او است.

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ

ترجمه: بگو: خدا، یگانه یکتا است خدا سرور والای برآوردنده امیدها و برطرف کننده نیازمندیها است نزاده است و زاده نشده است وکسی همتا و همگون او نمی‌باشد.[8]

در جای دیگر خدواند متعال خود را اینچنین معرفی کرده و خط بطلان به تشبیه و تمثیل خود توسط عقل بشری می‌زند:

لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ (شوری: 11)

ترجمه: هیچ چیزی همانند خدا نیست (و نه او در ذات وصفات به چیزی از چیزهای آسمان و زمین می‌ماند، ونه چیزی از چیزهای آسمان و زمین در ذات و صفات بدو ماند) و او شنوا و بیناست (و پیوسته بر کارگاه جهان نظارت می‌نماید و از جمله زاد و ولد انسانها و حیوانها را می‌پاید)[9]

مفهوم عبادت:

دکتر یوسف قرضاوی عبادت را اینگونه تعریف می‌کند:

«نهایت خضوع همراه با نهایت محبت، پس خضوع کامل با محبت کامل معنای عبادت است.»[10]

صورتهای عبادت متعددند از جمله:

الف: دعا و نیایش.

پیامبر اسلام دعا را مغز عبادت می‌داند (الدعاء مخ العبادة) یا به روایتی دیگر (الدعاء هو العبادة).

ب: برپایی شعائر دینی مانند: نماز، روزه، حج، صدقه، زکات، نذر، ذبح و غیره آنهم فقط برای خدا.

ج: انقیاد و اذعان دینی نسبت به احکام شرع خدا. که حلال و حرام وحدود را مشخص نموده و شئون مختلف زندگی را با قوانین شرع نظام بخشیده است.

مفهوم شرک:

توحید که حق خالص خدا بر بندگان است شرک، شریک قرار دادن کسی در این حق است. مثلاً همراه خدا کسی را به خدایی بگیرد و او را عبادت و اطاعت کند یا از او استعانت بطلبد و استغاثه کند.

خدا این شرک را حرام نموده و صاحب آنرا نمی‌بخشد.

إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً (نساء: 116).

ترجمه: بی‌گمان خداوند شرک ورزیدن به خود را (از کسی) نمی‌آمرزد و بلکه پایین‌تر از آن‌را از هر کس که بخواهد (و صلاح بداند) می‌بخشد.[11].

شرک دارای مراتبی است علما و مفسرین به سه دسته تقسیم نموده‌اند:

1-اکبر 2-اضعر 3-خفی.[12]

توحید در باور ابوالقاسم فردوسی:

سخن هر چه بایست توحید نیست

به نا گفتن و گفتن او یکیست

فردوسی در این بیت اعلام می‌کند هر سخن و گفتاری که از توحید نباشد بیهوده و عبث است که گفتن و ناگفتنش یکسان است و این پندار ریشه در اندیشه توحیدی وی دارد هر چند کتاب وی شاهنامه کتاب آموزش دینی و تفسیر و عقیده نیست اما در هر جا که برایش امکان داشته باشد مفاهیم خداشناسی را بیان می‌کند و پایبندی خود را بدان اعلام می‌دارد.

در ادامه می‌گوید:

نخست از جهان آفرین یاد کن

پرستش بر این یاد بنیاد کن

یاد خدا را مقدمه هر کاری می‌داند چنانچه در احادیث نبوی آمده است:

«هر چیزی که به نام خدا آغاز نشود ابتر است».

ذکر و یاد خدا را اساس پرستش و عبادت می‌داند، چرا که در بینش اسلامی فلسفه غایی عبادات ذکر و یاد خدا است.«واقم الصلاة لذکری»

توحید ربوبی در باور ابوالقاسم فردوسی:

شب و روز و گردان سپهر آفرید

خور و خواب و تندی و مهر آفرید

جز او را مدان کردگار بلند

کزو شادمانی و زو مستمند

خداوند گردنده خورشید و ماه

روان را به نیکی نمایند راه

بدویست کیهان خرم به پای

هموداد و داور به هر دو سرای

بهار آرد و تیرماه و خزان

برآرد پر از میوه دار رزان

حکیم طوس پدید آوردن شب و روز و سپهر و خور و خواب، عشق و محبت و شادمانی، خورشید و کیهان و گردش آن و آمدن فصلها و رسیدن میوه‌ها را از قدرت و ذات خدای متعال می‌داند و اعتقادش را به توحید ربوبی به‌ طور واضح بیان می‌کند.

از آغاز باید که دانی درست

سرمایه گوهران از نخست

که یزدان ز نا چیز آفرید

بدان تا توانی آرد پدید

خالق هستی انسان را از ذره‌ای ناچیز آفریده است:

فَلْیَنْظُرِ الْأِنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ خُلِقَ مِنْ مَاءٍ دَافِقٍ یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ إِنَّهُ عَلَى رَجْعِهِ لَقَادِرٌ (طارق: 5-8)

ترجمه: انسان باید بنگرد و دقت کند که از چه چیز آفریده شده است؟! او ازآب جهنده ناچیزی آفریده شده است آبی که از میان استخوان پشت و استخوانهای سینه بیرون می‌آید بی‌گمان خداوند (تعالی که انسان را در آغاز از آب نطفه آفریده است. همو) قادر است که بار دیگر انسان را (پس از مرگ به زندگی) برگرداند.

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

زنام و نشان وگمان برترست

نگارنده بر شده پیکرست

در ابیات فوق اشاره به رزاق بودن، خالق بودن، ‌هادی بودن ومدبر هستی بودن خدا اشارت دارد.

جهان را فزایش زجفت آفرید

که از یک فزونی نیاید پدید

ز چرخ بلند اندر آمد سخن

سراسر همین است گیتی زبن

وَالَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا وَجَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْفُلْکِ وَالْأَنْعَامِ مَا‌ترکَبُونَ (زخرف: 12)

ترجمه: و همان کسی است که همه جفتها (و نرها و ماده‌ها اعم از انسانها وحیوانها وگیاهان) را آفریده است. و برای شما از کشتیها و چهارپایان مرکبهایی تهیه دیده است که بر آنها سوار می‌گردید.

حکیم توس به قانون زوجیت اشاره می‌کند و تعبیری از آیه قرآن را بیان می‌دارد.

جز او را مخوان کردگار سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

از آدمی‌ طلب می‌کند خدایی را خدا بدانند که پدیدآورنده و کردگار سپهر و فروزنده ماه و ستارگان است. تنها به او معترف باشد.

نگارنده چرخ گردنده اوست

فزاینده فر بنده اوست

خدای متعال خالق حرکت هستی است و هم اوست که بنده را به‌ سوی کمال و رشد سوق می‌دهد. پس غیر خدا را خواندن و طلبیدن چه سودی می‌تواند داشته باشد؟

توحید الوهی در باور ابوالقاسم فردوسی:

همه بی‌نیاز است و ما بنده‌ایم

به فرمان و رایش سر افکنده‌ایم

فرزانه توس نهایت خضوع و سرسپردگی به فرمان خدا اعلام می‌کند. خدایی که بی‌نیاز است (الله الصمد) و ما همه بنده این خدای بی‌نیاز هستیم. آری همه ما بنده‌ایم و بایست مطیع و فرمانبردار اوامر او باشیم.

چنین گفت: کز داور راد پاک

دل ما پر امید و‌ترس است و باک

یکی از صفات مؤمنان این است که پروردگارشان را با امید و‌ترس می‌خوانند همان خوف و رجا یا رغبت و رهبت است:

وَیَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً وَکَانُوا لَنَا خَاشِعِینَ (انبیاء90)

مؤمن نباید از مکر خدا و عذاب ایمن باشد در همان حال نباید دچار یأس و نومیدی گردد بلکه بین خوف و رجا به‌ سوی پروردگار در حرکت باشد. چنانچه در بیت زیر بر این صحه می‌گذارد.

ببخشایش امید و ‌ترس از گناه

به فرمانهای ژرف کردن نگاه

که یک سر به یزدان نیایش کنید

ستایش ورا فزایش کنید

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (احزاب: 41)

ترجمه: ای مؤمنان بسیار خدای را یاد کنید (و هرگز او را فراموش ننماید).

یکی از خصایص و وظایف موحدین ذکر یزدان واحد و احد است و این ذکر هر چه فزون‌تر باشد کمال و تعالی آدمی را بهتر تضمین می‌کند.

به دانش گرای و به یزدان گرای

که اویست جان ‌ترا رهنمایی

فردوسی گرایش به دانش و یزدان موجب رهنمایی جان و روح آدمی می‌داند چرا که تعبد جاهلانه بی‌دانش را بر نمی‌تابد. چنانچه غزالی در احیاء علوم الدین، حکایت آن مرد متعبدی را نقل کرده: که می‌خواست با درختی شرکی مبارزه بکند چون دانش نداشت گول شیطان را خورد و شیطان بر او مسلط شد.

برین همنشان است پرهیز نیز

که نفروشد او راه یزدان به چیز

از نشانه‌های تقوی نفروختن دین و تقوی به متاع دنیا است کاری که بسیار وعاظ السلاطین و شیوخ المضیره در قدیم و جدید انجام داده و می‌دهند، گمراهی را می‌خرند و هدایت و راه یزدان را واگذار می‌کنند. و چه تجارت تباهی است.

أُولَئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ (بقره: 16)

ترجمه: اینان رهنمودهای (پروردگار) را به (بهای) گمراهی فروخته‌اند و چنین بازرگانی و معامله آنان سودی در بر ندارد و راه یافتگان (طریق حق و حقیقت) به شمار نمی‌آیند.

به چیز کسان کس میازار دست

هر آنکس او هست یزدان پرست

حکیم توس نتیجه خدا پرستی را خدمت به خلق می‌داند و آزار رساندن و تجاوز به حقوق دیگران را منافی خداپرستی می‌داند چنانچه از پیامبر نقل است «خیرکم انفعهم للناس» و یا در حدیث دیگری می‌فرماید: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده» مسلمان را کسی می‌داند که مسلمان از زبان و دست او در امان باشند.

در جایی دیگر مثل همین بیت را فردوسی سروده است:

بترس از خدا و میازار کسی

ره رستگاری همین است و بس

ای کاش حاکمان و محکومان به توصیه حکیم فرزانه، عمل می‌کردند!

همیشه پیش یزادن نیایش کنید

شب تیره او را ستایش کنید

یکی از آموزه‌های اسلام در مقوله تزکیه نفس و تادیب آن دعا و نیایش در سحرگاهان و شب هنگام است زمانی که مردمان در خوابند و عاشقان معبود بیدار، با او خلوت کرده و راز و نیاز می‌کنند امید مغفرت دارند و از عذاب روز باز پسین در هراسند.

حکیم نیک می‌داند برای‌تربیت رجال و مردان خدایی نیایش شب هنگام بسیار اساسی و ضروری است.

یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ (انعام: 52)

ترجمه: کسانی که سحرگاهان و شامگاهان خدای را به فریاد می‌خوانند و منظورشان (تنها رضایت) او است.

ستودن نداند کس او را چو هست

میان بندگی را ببایدت بست

آنچنان که شایسته است نمی‌توان حق خداوندی را در پرستش و ستودن او بجای آورد و بایستی تا آنجا که ممکن است کمر بندگی بسته و در مسیربندگی و عبودیت خداوند حرکت کنیم (ما عبدناک حق عبادک)

بدین آلت رای جان و زبان

ستود آفریننده را کی توان؟

این بیت همچنین اشاره به معنای فوق دارد چنانچه شیخ سعدی -علیه الرحمه- هم بیان نموده است:

بنده همان به که زتقصیرخویش

عذر به درگاه خدای آورد

ور نه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که بجای آورد

بلکه بایستی:

پرستنده باشی و جوینده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگا

آری بایستی در مسیر بندگی باشی تا راه خدا را پیدا کنی و خدا نیز راهش را به تو نمایان خواهد کرد.

وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ (عنکبوت: 69)

ترجمه: کسانی که برای (رضایت) ما به تلاش ایستند و در راه (پیروزی دین) ما جهاد کنند. آنان را در راههای منتهی به خود رهنمود (و مشمول حمایت و هدایت خویش) می‌گردانیم. وقطعا خدا با نیکو کاران است. (وکسانی که خدا در صف ایشان باشد پیروز و بهروزند).

جهاندار چون گشت یزدان پرست

نیازد به بد ورجهان نیز دست

حکیم فرزانه توس شاید آمال و آرزوی خود را در حاکمانی جستجو می‌کند که یزدان پرست باشند نه هوی و خود پرست، سلاطین و حاکمانی چون مست قدرت هستند، از ریختن خون و تعدی و تجاوز به حقوق مردم ابایی ندارند چرا که خدا و روز پسین را باور نمی‌دارند. چنانچه فرعون به حدی از خود پرستی وتکبر رسید که گفت: انا ربکم الاعلی.

قَالَ فِرْعَوْنُ مَا أُرِیکُمْ إِلَّا مَا أَرَى وَمَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ (29)

ترجمه: و فرعون گفت: من جز آنچه صلاح دیده‌ام و پیشنهاد کرده‌ام صلاح نمی‌بینم، و من جز به راه هدایت و منتهی به سعادت، شما را رهنمود نمی‌کنم.

فردوسی شرط اساسی را برای حاکم یزدان پرست بودن او می‌داند تا مردمان در رفاه و آسایش بسر برند.

آنچنان نباشد که او را اینچنین دعا کنند: خدایا جانش بستان!!!!

ز فرمان و رایش کسی نگذرد

پی مور بی او زمین نسپرد

شاعر توس اشاره به قدرت مطلق خداوند نموده، کسی را یارای خروج از حکم او نیست و هیچ جنبده‌ای بدون امر و فرمان او توان و اجازه حرکت ندارد، حتی جانور ریز و ناچیزی مثل مور نمی‌تواند پای خود را بلند کرده و گام بر دارد. شاعر با نهایت بلاغت آنرا بیان کرده است.

به یزدان گرای و به یزدان پناه

بر اندازه زو هرچه باید بخواه

به یزدان پناه و به یزدان گرای

که اویست بر نیک و بد رهنمای

حکیم فرزانه در دو بیت با مصرعهای اول مشابه دعوت به خدای جوی و پناه بردن به خدا می‌کند، چرا که خداست راهنمای بشر راههای نیک و بد را به او بشناساند و او را در مسیر بندگی خود قرار دهد.

وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ (عنکبوت: 69)

در مصرع دوم بیت اول آدمی را‌ترغیب می‌کند تنها از خدای هر چیز را به‌اندازه بخواهد، نه از هیچ دیو وآدمی یا بت و سنگی و یا مزار و قبه‌ای.

نیایش ز اندازه بگذاشتند

همه در زمان دست برداشتند

به نیروی یزدان بیابیم دست

بدان بد کنش مردم بت پرست

چو نومید گردد ز یزدان کسی

ازو نیک بختی نیابد بسی

در این ابیات شاعر تنها با توسل، به نیروی لا یزال الهی و عجز و لابه کردن به درگاه او، امید تسلط بر کافران و بت پرستان را دارد. و نا امیدی از رحمت خدا را جز بدبختی و گمراهی نمی‌داند که بر گرفته از آیه:

قَالَ وَمَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ (حجر: 56)

ترجمه: گفت: چه کسی است که از رحمت پروردگارش مأیوس شود. مگر گمراهان (بی خبر از قدرت و عظمت خدا!)

بترسید یکسر ز یزدان پاک

مباشید ایمن بدین تیره خاک

خوف از خدا اساس بندگی است چرا که خوف از خدا موجب نهی نفسی از هوی و هوس می‌گردد. بنده واقعی خدا فکر روزی را می‌کند که بدین خاک تیره چهره در نقاب بر کشد و یاد مرگ را فراموش نمی‌کند.

وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَى (نازعات:40- 41)

ترجمه: و اما آن کس که از جاه و مقام پروردگار خود‌ ترسیده باشد. و نفس را از هوی و هوس بازداشته باشد قطعا بهشت جایگاه او است.

زیزدان شناسید یک سر سپاس

مباشد جز پاک یزدان شناس

تنها سپاس و ستایش را متعلق به یزدان دانسته و از انسانها می‌خواهد پاک از شرک و خرافات و عادتهای پلید باشند و خدای را آنچنان که شایسته است بشناسند.

(مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ (حج: 74)

ترجمه: آنان خدای را آن گونه که باید بشناسند نشناخته‌اند (چرا که سنگها و دیگر آفریدگان عاجز و ضعیف راهمتای خدا می‌سازند) به حقیقت خدا توانا (بر هرکاری و) چیره (بر هرچیزی) است. (چرا که همه کائنات را آفریده است او همچو بتان و معبودان دروغین نیست که بر آفرینش مگسی توانایی ندارند).

منی چون به پیوست با کردگار

شکست اندرآورد و برگشت کار

مثال فرعونیان است هنگامیکه انا ربکم الاعلی می‌گویند وخدا آنان را عبرتی برای جهانیان قرار داد. وقتی که فرد به اوج قدرت مادی و جاه و مقام می‌رسد بیشتر باید شاکر نعمت‌های خدا باشد... اما وای به روزی که دچار عجب و غرور گردد آن وفت است که کار بر می‌گردد و بختش واژگون می‌گردد. به‌قول امام شافعی: ما طار طیر و ارتفع الا کما طار وقع.

و چنین است این بیت نیز:

چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش

چو خسرو شوی بندگی را بکوش

ز هر بد به دادار کیهان پناه

که او راست بر نیک و بد دستگاه

خداوند در سوره‌های قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس آدمیان را فرا می‌خواند از بدیها و شرور به خدای یگانه پناه برند تا از شر این مخلوقات در امن باشند. اشاره فردوسی برخاسته از این سوره‌ها می‌باشد.

کند برتو آسان همه کار سخت

ز رای دلفروزو پیروزبخت

هنگامیکه به خدای جهانیان پناه بری همه کارهای سخت را بر تو آسان می‌کند چرا که‌اندیشه و فکر تو را از موجودی غیر خدا پاک می‌سازد و سرانجامی نیکو را نصیبت می‌گرداند.

چو یزدان بود یار و فریادرس

نیازد به نفرین ما هیچ کس

حکیم خدا پرست در این بیت دامن خود را از شرک در دعا و استغاثه پاک می‌کند و تنها خدا را یار و فریادرس می‌داند، نه آدمیان نه جنیان نه سنگ و چوب. این معنا و مفهوم ایاک نعبد و ایاک نستعین است. و این خود بیانگر خلوص توحید این دهقان شاعر بوده است.

پس آنکه بگویش که‌ترس خدای

بیاید که باشد به هر دو سرای

ترس و خوف از خدا شاعر مدح نموده و آنرا مایه سعادت در هر دو سرای می‌داند.

ازویست نیک و بد و هست و نیست

همه بندگانیم و، ایزد یکیست

خدا را قوه فاعل در هستی می‌داند و معتقد است حسن و قبح عقلی نیست، بلکه منتسب به وحی می‌داند. تعجب این است بسیاری از نویسندگان و محققین او را از معتزله شمرده‌اند گویا این بیت شعر را ندیده‌اند یا... شاید هم نادیده انگاشته‌اند.

جز او را مخوان کردگار سپهر

فروزنده ماه و ناهید ومهر

وزو بر روان محمد درود

به یارانش بر هریکی برفزود

بیت اول همچون موارد دیگر اقرار به توحید ربوبی پروردگار است ودربیت دوم‌ترجمه: اللهم صلی علی محمد و صحبه. یا بعبارتی دیگرشعار لا اله الا الله و محمد رسول الله اقرار به الله و به نبوت محمد وسلام درود بر یاران رسول خدا، آنانی که چراغی پر فروغ بودند که یار و همدم پیامبر اسلام بودند بدیهی است اگر فردوسی نهج شیعی می‌داشت می‌بایست صحابه را لعن و نفرین کند نه درود بفرستد.

توحید اسماء و صفات در باور ابوالقاسم فردوسی:

زنام و نشان و گمان برتر است

نگارنده بر شده پیکر است

نیابد بدو اندیشه راه

که او برتر از نام و جایگاه

عظمت و بزرگی خداوند را یاد کرده وخدا را از گمان و اندیشه انسان برتردانسته است.

ذَلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ (102) لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ (انعام: 103)

ترجمه: آن (متصف به صفات کمال است که) خدا و پروردگار شماست. جز او خدایی نیستٍ؛و او آفریننده ی همه چیز است. پس وی را باید بپرستید (وبس؛چرا که تنها او مستحق پرستش است و حافظ و مدبر همه چیز است چشم‌ها (کنه ذات) او را درنمی‌یابند، و او چشمها را درمی‌یابد (و به همه دقایق ورموز آنها آشناست) و او دقیق (است و با علم کامل و اراده شامل خود به همه ریزه‌کاری‌ها آشنا و از همه چیزها) آگاه است.

که هست او ز فرزند وزن بی‌نیاز

به نزدیک او آشکار است راز

بیابی چو گویی یزدان یکیست

ورا یار و رهنما و انباز نیست

مصرع اول بیت اول و دوم تفسیر ( قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1) اللَّهُ الصَّمَدُ (2) لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ (3) وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ (4) است. خدا بی‌نیاز و صمد است و خداوند را زن و فرزند نیست و رازها نزد خداوند آشکار هستند و چیزی از خدا مخفی نمی‌ماند.

(إِنَّ اللَّهَ لا یَخْفَى عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْضِ وَلا فِی السَّمَاءِ (آل عمران: 5)

ترجمه: شکی نیست که هیچ چیز نه در زمین و نه در آسمان از خدا پنهان نمی‌ماند (کوچک باشد یا بزرگ، پدیدار باشد یا پنهان، دور یا نزدیک).

یکی را برآرد به چرخ بلند

یکی را خوار وزار و نژند

این بیت تفسیر و معنای این آیه می‌باشد: قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (آل عمران: 26)

ترجمه: بگو ای پروردگارا! ای همه چیز از آن تو! تو هر که را بخواهی حکومت و دارایی می‌بخشی و از هر که بخواهی حکومت و دارایی را باز پس می‌گیری، و هر کس را بخواهی عزّت و قدرت می‌دهی و هر کس را بخواهی خوار می‌داری، خوبی در دست تو است و بی‌گمان تو بر همه چیز توانایی.

بدانگه که لوح آفرید و قلم

بزد بر همه بودنیها رقم

فردوسی حکیم در اینجا اشاره به تقدیر الهی دارد چنانچه در حدیث پیامبر آمده است:”رفع القلم و جفت الصحف". و این بیانگر آشنایی وی بر احادیث نبوی شریف دارد.

نتیجه‌گیری:

در آنچه در این مقاله به رشته تحریر در آمد واضح و معلوم گشت که حکیم ابوالقاسم فردوسی به هر جنبه توحید توجه و عنایت داشته است بخصوص توحید الوهی که رابطه انسان با خدا را معلوم می‌کند. فردوسی در محیطی زیسته است که منبع اساسی تفکر مردم قرآن و سنت بوده است و او در اشعار خود آنها را دست مایه فکر و اشعار خود ساخته است، همچون بسیاری از شاعران و نویسندگان گذشته و هم عصر با وی که فکر و ایدئولوژی خود را از این دو منبع اساسی گرفته‌اند.

فردوسی از مظاهر شرک رویگردان بوده و عبادت و استعانت و استغاثه را فقط مخصوص و متعلق به خدا می‌داند و بدینوسیله توحید خود را خالص می‌گرداند. بررسی و تحلیل از فکر و اندیشه و شخصیت فردوسی بدون آشنایی با قرآن و سنت کار اشتباهی است که بسیاری در این دام افتاده‌اند. بحث‌های کلامی و فلسفی و مذهبی قدیمی و متروک که امروزه مطرح نیستند و دردی را دوا نمی‌کنند و جز سردرگمی و دور شدن از اهداف تعلیمی و ‌تربیتی نتیجه‌ای ببار نخواهد آورد و این نسل نیز حال و حوصله این سلسله مباحث را ندارند.

اما توجه خاص نگارنده به جنبه اعتقاد توحیدی وی بخاطر این بوده که تا حال کسی یا مقاله یا متنی را (با توجه به بضاعت خویش) ندیده، که این جوانب را بررسی کرده باشد. بهر حال چنانچه امام مالک فرموده: کل یؤخذ من کلامه و یترک الا صاحب هذا القبر (رسول الله). اندیشه هر کسی قابل الک زدن است خوب و نافع را گرفته و بی‌خاصیت و غیرمفید را به‌ دور باید انداخت.

کتاب‌شناسی و منابع:
1- http://www.bashgah.net/pages-4275.html1
2- خرمدل مصطفی، تفسیر نور؛ تهران: نشر احسان، 1384 سوره‌ی مؤمنون آیات‎ 84-89.
3- ابن تیمیة، محمد ابن عبدالوهاب، مجموعة التوحید، بی تا، دارالفکر ‌مدینة المنوره، ص3.
4- المیدانی عبدالرحمن حسن حبنکة، معارج التفکیر ودقایق التدبیر؛ دمشق: دارالقلم، 1342هجری-2006م.
5- القرضاوی یوسف، حقیقة التوحید؛ قاهره: مکتبة وهبة، 1399هجری-1979م. ص24.

مراجع و پانوشتها
--------------------------------
* دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی.
[2] - در جستجوی اینترنتی مطلبی مرتبط با این عناوین پیدا نشده است.
[3] -ابن تیمیه، محمد ابن عبدالوهاب، مجموعة التوحید، بی تا، دارالفکر مدینة المنوره، ص3.
[4] -خرمدل مصطفی، تفسیرنور، تهران: نشر احسان، 1384؛ سوره‌ی مؤمنون84-89.
[5] - المیدانی عبدالرحمن حسن حبنکة، معارج التفکیر ودقایق التدبیر؛ دمشق: دارالقلم، 1342هجری-2006م.
[6] - پیشین.
[7] - پیشین.
[8] - پیشین.
[9] - پیشین.
[10] - القرضاوی یوسف، حقیقة التوحید؛ قاهره: مکتبة وهبة، 1399هجری-1979م، ص24.
[11] - پیشین.
[12] -ابن تیمیة، محمد ابن عبدالوهاب، مجموعة التوحید، بی تا، دارالفکر ‌مدینة المنوره، ص5.

موضوع: اسطوره ,

نویسنده:

تاریخ: پنجشنبه 3 تير 1400 ساعت: 2:44

تعداد بازديد : 95

به این پست رای دهید:

اسطوره های هندی

شبه قاره هند که وسعت آن تقریباً به اندازه اروپا، از اقیانوس آتلانتیک تا کوه های اورال است، مأوای مردمی با پیشینه های گوناگون است که به زبان های مختلف صحبت و سنت های دینی و فرهنگی خاص خود را دنبال می کنند. اغراق نیست اگر بگوییم تقريباً هر یک از ایالت های این سرزمین پهناور برای خود کشوری جداگانه به شمار می آید. نیرویی که اکثریت هندی ها را متحد می کند، ساختاری اجتماعی است که عمیقاً در باورهای دینی و اصول مشترک قومی ریشه دارد. این باورها و اصول در مجموعه غنی اسطوره هایی بازتاب می یابند که ستون فقرات دین و فرهنگ هندی را تشکیل می دهد.

اسطوره شناسی هندی

اسطوره های هندی از شخصیت های بی شمار و گوناگون آکنده است. بعضی از آن ها از جمله هشت خدایی که بر جهت های اصلی فرمان می رانند ( اشتاد یک پالاها ) یا هشت نگهدارنده آسمان ریشه در کیش ودایی دارند.

ایندره، خدای باران، آگنی ، خدای آتش ( که به ترتیب نگهبان شرق و جنوب شرقی هستند)، سوريا یا خورشید و او شاها يا الهه طلوع از آن جمله اند. شماری دیگر، شخصیت هایی پیچیده اند که منشأ محلی خود و پذیرش بعدی در مجع خدایان هندی را به نمایش می گذارند.

عده ای دیگر، بخصوص الهه ها، در ادیان قومی ریشه دارند و در کنار ارواح ( بهوتها) و جنیان ( گاناها ) و خدایان مار - مانند ( ناگاها) در مکان های دوردست زندگی می کنند. خدایان اصلی دارای خانواده های گسترده و ملتزمانی از شخصیت های کم اهمیت تراند که مرتاضان و ریشی ها (حکیمان)، خنیاگران آسمانی ( گندهروها ) ، زیبارویان و روسپیان آسمانی ( اپسراها ) و شمار نامشخصی از موجودات نیمه آسمانی را شامل می شوند و همه آن ها شادمانه در امور انسانی مداخله می کنند. این مجموعه شخصیت های متنوع و زنده، الهام بخش اسطوره های بی شماره اند که در پوراناها (داستان های قدیم) بازگو شده اند.

منابع اسطوره های هندی

هند که سرزمین عالی ترین اسطوره هاست، در هیچ یک از زبان های متعدد خود برای واژه اسطوره معادلی ندارد.

اسطوره ها در کلیت فرهنگ هندی سیلان دارند، یادگارهای رویدادهای اسطوره ای در جای جای این کشور پراکنده اند و اسطوره های کهنه به بیانی تازه بازگو و اسطوره های جدیدی خلق می شوند.

کلیه کسانی که بخواهند منتخبی از اسطوره های هند را روایت کنند با این مسأله مواجه می شوند که کدامیک را باید کنار گذاشت. هر داستان با داستان های متعدد دیگری مرتبط است که از داستان پیشین هیجان انگیز تر است، و هر یک از آن ها در اقیانوسی از داستان ها غرق می شوند.

اغلب این داستان ها از آثار سانسکریت، از قبیل پوراناهای کلاسیک و حماسه ها استخراج می شوند. ب

بعضی اسطوره ها از قبیل داستان زندگی دو قدیس شیوا به نام های کتها و کاریکل آمائيار از پریا پورانام گرفته شده اند که یک اثر تامیلی قرن دوازدهم است. داستان هایی که با معابد یا مکان های خاص مرتبط اند، عمدتا به منابع تامیلی یا کَنه دایی مربوط می شوند.

باید توجه داشت که هر اسطوره را می توان در پوراناهای مختلف و شماری از استهلا پوراناها دید.

معروف ترین نگاره هند امروزی که یک هزار سال قبل در جنوب هند خلق شده، شیواناتاراجا، «خدای رقص» است.

دین ودایی

پاره ای از نخستین آثار بازمانده سنت های دینی در شبه قاره هند، پیکرک های آئینی زنان است که به میانه هزاره سوم قبل از میلاد (ق م) تعلق دارد. این پیکرک ها از موهنجودارو و هراپا واقع در پاکستان امروزی به دست آمده اند که از مهم ترین محوطه های مربوط به تمدن سند به شمار می آیند. بعضی پژوهشگران این پیکرک های الهه ها، حیوانات، درختان و نمادهای جنسی را با آغاز دین هندی مربوط می دانند.

تمدن سند در میانه قرن دوم ق.م افول کرد. این واقعه احتمالا بر اثر فشار ناشی از نفوذ تدریجی آریایی ها اتفاق افتاد که سراسر بخش های شمالی این شبه قاره را درنوردیدند.

فقدان شواهد باستان شناختی برای یک تمدن مشخص آریایی، از طریق میراث های مکتوب فراوان جبران شده است. آریایی ها که اعتبار معرفی زبان سانسکریت، یعنی زبان متون مقدس هندی، به آن ها تعلق دارد، چهار مجلد «ودا» یا کتاب های معرفت را از خود به جای گذاشتند. در این مجموعه سرودها، خدایانی ستایش می شوند که شماری از آن ها سرانجام راه خود را به قلمرو هندویسم امروزی گشودند.

اغلب خدایان ودایی تجسم بخشنده پدیده های طبیعی از قبیل طلوع، باران، آتش یا تندراند. دین ودایی که برهمنسیم نیز نامیده می شود بر آیین های قربانی پرداخت شده ای استوار بود که منحصر به وسیله کاهنان برهمن انجام می گرفت.

یکایک واژه های این مراسم می بایست با آهنگی خاص ادا می شد و هر یک از حرکات آن آکنده از معانی اسطوره ای بود. هیچ معبد یا نگارهای وجود نداشت. در عوض، این آیین حول محراب قربانی متمرکز بود که ساحت پرداخت شده آن تصویر کیهان را منعکس می کرد. قربانیان اهمیت فراوان داشتند، زیرا باعث تجدید حیات خدایانی می شدند که خود پاسدار رستگاری انسان بودند.

نظم اجتماعی اهمیتی حیاتی داشت. هر فرد از بدو تولد به یکی از چهار کاستی ( وارنا، رنگ) تعلق داشت که در رأس آن ها بر همنان قرار داشتند، و اینان تنها کسانی بودند که بر سنت های ودایی آگاه بودند و می توانستند به نیابت از سایر طبقات این آیین ها را انجام دهند. سایر طبقات عبارت بودند از: جنگاوران ( کشتری ها) ، کشاورزان و پیشه وران ( ویشی ها ) و طبقات پست ( شودره ها ).

در هزاره اول ق.م متون مهم دیگری نیز تدوین شد: اوپانیشادها که بر فلسفه تأكيد داشتند، و برهمن ها که حاشیه هایی بر آیین های ودایی بود. دو حماسه بزرگ هندی راماین و مهابهارات نیز در پی آن ها تنظيم شد. هسته اصلی آن ها احتمالا متعلق به حوالی قرن های ششم تا چهارم قم است، اما شکل کنونی آن ها به قرن های اول میلادی تعلق دارد.

بنیانگذاری هندویسم

کیش ودایی به مرور زمان در بخش های وسیعی از شبه قاره پراکنده شد و به تدریج با کیش های محلی مربوط به الهه ها، درختان، مار - خدایان و بسیاری خدایان دیگر در ارتباط قرار گرفت. نتیجه این تلاقی باروری همه جانبه افکار و تعالیم دینی بود که بر تحولات بعدی تأثیری ماندگار برجای گذاشت. در فاصله قرن های پنجم و ششم قم، دو جنبش که در دین ودایی اهمیت بسیار زیادی دارد، یعنی جینیسم و بودیسم، پیروانی زیادی جذب کردند و به دو دین عمده هندی تبدیل شدند.

در یکی دو قرن پیش از مسیحیت نیز دو سنت دینی جدید پدیدار شد که یکی حول خدای ویشنو (ویشنویسم) و دیگری حول خدای شیوا (شیویسم) دور می زد.

هرچند الهه ها همواره مورد احترام بودند، اما یک الگوی مشخص پرستش الهه بین قرن های هشتم و نهم میلادی شکل گرفت. تصور بر این بود که الهه بزرگ، انرژی لازم را به کل کیهان تزریق می کند. همه این کیش ها وفاداری و ایثار ( بهکتی) را تشویق می کردند و خواستار اطاعت بی چون و چرای پیروان از یک خدای برگزیده ( ایشتادواتا) بودند. هندویسم معاصر عمیقاً در این اصول ریشه دارد. فقط از رهگذر ایثار و وفاداری است که می توان به یک زندگی معنادار رسید و در نهایت چرخه ولادت دوباره ( سامسارا) را درهم شکست.

پوراناهای هندی و پوراناهای محلی

متون سانسکریت طی قرن ها تدوین شده اند و می توان آن ها را نوعی دایره المعارف فرهنگ هندی به شمار آورد. کهن ترین تاریخ آن ها احتمالا قرن های اول میلادی و جدیدترین متون، مربوط به حوالی قرن شانزدهم است.

این متون که عمدتا منظوم اند، معمولاً در قالب نوعی گفتگو میان یک فرزانه و گروهی از پیروان تنظیم شده اند که پرسش های شان پیش درآمدی بر عبودیت است. در حالت ایده آل، محتوای هر پورانا شامل مطالبی در باب آفرینش، ویرانی و بازآفرینی تبارشناسی خدایان، حکیمان و پادشاهان، چرخه های کیهانی و تاریخ سلسله های مختلف است. اما همیشه این طور نیست. روایت های مزبور با انواع اطلاعات کلامی، فلسفی، علمی، آیینی و طالع بینی قطع می شوند. آنچه مخصوصا به تجربه جاری دین هندو مربوط می شود، بخش هایی است که فضیلت های ناشی از اجرای آیین های گوناگون و انجام زیارت های مختلف را گوشزد می کند. در بعضی پوراناها بخش های مفصلی به شمایل نگاری و ساخت تندیس و معبد اختصاص دارد.

هجده پورانای اصلی و هجده پورانای فرعی وجود دارند که در شکل گیری هندویسم اهمیتی بی همتا دارند. فرهنگ پورانی تنها وسیله اشاعه اصول دینی و اخلاقی در میان اکثریت مردم بیسواد و محروم شدگان از دسترسی به سنت ودایی، از قبیل زنان و اجتماعات طبقه پایین بود.

یکی از پیامدهای مهم این نوع ادبی، شکل گیری استهله پورانا های متعدد است که حاوی گزارش هایی از منشأ اسطوره ای محوطه های مقدس (استهله) است. استهله جایی است که یک خدا ظاهر می شود، یا حادثه ای اسطوره ای در آن اتفاق می افتد. گرچه اغلب اسطوره ها در پوراناهای کلاسیک ریشه دارند، سنت محلی نیز در تحول آن ها نقش مهمی ایفا می کند. یکی از کارکردها و شاید مهم ترین کارکرد این سنت ها مرتبط کردن یک مکان با یک واقعه اسطوره ای است، به گونه ای که واقعه مزبور به واقعیتی محسوس بدل می شود. این آثار که به زبان سانسکریت تحریف شده یا یکی از زبان های متعدد محلی نوشته شده اند، برای مطالعه و فهم سنت های تاریخی و دینی معابد محلی اهمیت بسزایی دارند.

اسطوره های هندی(قسمت 1)

خدایان مهم در هند

ویشنو

ويشنو (به معنای همه جاگیر) که به «نگهدارنده» نیز معروف است، نماد ثبات، نظم و قانون است و معمولاً به هیأت پادشاهی آسمانی تصویر می شود که به صورت ادواری با چهره های مختلف به زمین می آید تا تعادل میان نیروهای خیر و شر را برقرار سازد.

گفته می شود که او در همه پادشاهان وجود دارد، و لذا از پادشاهان انتظار می رود که قانون مقدس ( دهرم) را حمایت کنند و آن را ارتقا دهند. دو همسر ویشنو، یکی بهوديو ( الهه زمین) و دیگری لاکشمی (نشانه بد یا خوب) است. همسر دوم، شری لاکشمی نیز نامیده می شود که الهه ثروت و فراوانی است.

وسیله نقلیه او یک یک عقاب آسمانی به نام گرد ( بلعنده) است. ویشنو وجه دیگری نیز دارد و آن هنگامی است که شناور بر پشت مار خود آب های اولیه را هدایت و رهایی ( مكشا) را نمایندگی می کند. آفرینش، بی وقفه از او جاری می شود: این تنها قطعه ای از چرخه جاودانه آفرینش های بدون آغاز و انجام است. جهان که به نظر دایمی و پایدار به نظر می رسد صرفا حبابی بر سطح یک اقیانوس است. به همین ترتیب، در زمان مقتضی ویشنو به ویران کننده کیهان تبدیل می شود. او در پایان یک چرخه کیهانی جهان را دوباره می بلعد، و پیش از یک آفرینش تازه آن را بازیافت می کند.

شیوا

در میان خدایان هندو، شیوا یکی از پیچیده ترین شخصیت ها است که وظایف متضاد ریاضت کشی و سرپرستی خانواده را در خود جمع کرده است. در مقام استاد بزرگ یوگا از جهان رویگردان و به دوره های طولانی مراقبه (مدیتشن) مشغول است.

با موهای گوریده و تزیین شده با مارها، گردن بندهایی از جمجمه و سرمست از بنگ (بهنگ)، همراه با ملازمان ( گاناها ) خود در قلمروهای سوزان رفت و آمد می کند. وی در حاشیه تمدن زندگی می کند و از انسان ها می خواهد که از قید زنجیرهای نظم مستقر به در آیند و هدف غایی رهایی را در آغوش گیرند.

شیوا استاد موسیقی، خدای رقص، اغواگر زنان زاهدان، و شوهر پروتی (دختر کوهستان) نیز هست. دو پسر او که هر دو در شرایطی معجزه آسا ولادت یافته اند گانشا ( خدای گاناها ) با کله فیل، و یکی از محبوب ترین خدایان هندو، و کرتیكیه ی شش کله هستند. وسیله نقلیه شیوا گاو سفید نندی( شادمانی) است.

معروف ترین نماد شیوا که در اغلب معابد گرامی داشته می شود، لینگا یا اهليل است که به طور سنتی بر یک پاستون قرار دارد و این پاستون، یونی یا اندام زاینده زنانه را نمادین می کند. این نماد گویای آن است که شیوا عصاره وجود به شمار می آید. قدرت او به سراسر قلمرو آفرینش نفوذ می کند و به آن حیات می بخشد.

نگارۂ معروف دیگر شیوا، ناتاراجا یا خدای رقص است که پنج قدرت متعال را بازگو می کند. وی آفریننده، ویران کننده و نگهدارنده کاینات و عامل تأیید و افشای حقیقت و اعطا کننده لطف و رحمت است. شیوا، مانند ويشنو، نسبت به سرنوشت آفرینش خود کاملا بی اعتنا است. همان طور که در آغاز چرخه ای از آفرینش، جهان با رقص او هستی می یابد، در پایان نیز با رقص ویرانی، جهان را خاکستر می کند.

شیوا در هیأت ادیکومب اشوارا

در بعضی معابد هندو نگارۀ خاصی که دارای منشا ماوراء طبیعی است پرستش می شود. این نگاره می تواند یک لینگا (نشانه، جنسیت، نماد شیوا) باشد، مانند آنچه در معبد کومبکونام وجود دارد و ادیکومب اشوارا به معنی «خدای اولیه کوزه» نامیده می شود.

این معبد مهم ترین معبد شهر باستانی و زندۂ تامیل نادو است. داستان مرتبط با این معبد، آفرینش دوباره را پس از ویرانی ادواری کائنات و نیز شیوا را در هیأت ادیکومب اشوارا تقدیس می کند. کوزه ( کومبهه)، مانند تخم طلا یا زهدان، نوعی نماد باروری است که گوهر کلیه آفرینه های جاندار و بی جان کیهان را در خود دارد. به یک معنا خود کوزه تصوری از کاینات و آکنده از امکانات بیشمار است.

در این داستان روایت می شود که وقتی زمان آتش سوزی و در پی آن توفان بزرگ فرا می رسد و یک دوره ( کالپ) به پایان خود نزدیک می شود، برهما نزد شیوا می رود و از او سؤال می کند که جهان چگونه باید از نو آفریده شود. شیوا به او اندرز می دهد که مقداری خاک را با اکسیر جاودانگی (امریت) ترکیب و کوزهای زرین درست کند و آن را در وداها و بذرهای آفرینش قرار دهد. بر این اساس، برهما کوزه را می سازد، آن را با برگ های خوش یمن معمول تزیین می کند، در کیسه ای توری قرار می دهد و به آب می سپارد. این محموله، دستخوش امواج آب و باد به سمت جنوب شناور می شود. در مسیر حرکت این کوزه برگ های زینتی جدا و به اماکن مقدس تبدیل می شوند. سرانجام به فرمان یک صدای آسمانی، سفر کوزه به پایان می رسد. شیوا در هیأت یک شکارچی وارد می شود و با پرتاب تیری کوزه را می شکند و می گشاید. اکسیر جاودانگی و بذرهای آفرینش بیرون می ریزند. هنگامی که آب ها عقب می نشینند، برهما خاک را با اکسیر جاودانگی درهم می آمیزد، تا در حضور همه خدایان یک لینگا بسازد که شیوا در دل آن ناپدید می شود.

این اسطوره صرفنظر از طرح پاره ای قضایای تکرار شونده، با عوارض زمین در کو مباکونام نیز مرتبط است زیرا بخش های معینی از این شهر به عنوان مکان مراحل گوناگون این داستان تقدیس می شوند. به عنوان مثال، در مکانی که گفته می شود شیوا برای پرتاب تیر خود ایستاده بوده یک معبد احداث شده است. قطراتی از اکسیر جاودانگی که از کوزه بیرون ریخته منشأ دو بركه مقدس به شمار می آیند.

مهم تر از همه عقیده بر این است که لینگای مورد پرستش در معبد ادیکومب اشوارا همان لینگایی است که شیوا در دل آن ناپدید شده است. به علاوه، بر اساس این اسطوره، معبد ادیکومب اشوارا در کو مباکونام از دیگر معابد موجود در آن اطراف که در محل فرو افتادن برگ های زینتی ساخته شده اند مهم تر است.

دیو

دیو الهه بزرگی که جلوه های بی شمار دارد و می توان آن ها را به دو دسته عمده تقسیم کرد: تغذیه کننده، بخشنده و نگهدارنده، یا ترسناک، بدکنش و ویرانگر.

دیو را می توان در هیأت یک جوان، زنی خوش اندام و هوس انگیز (امبا یا مادر)، جگدهتری (نگهدارنده جهان)، و آناپورنا (انباشته از غذا) تصویر کرد.

از سوی دیگر، او الهه مخوف جنگ، موسوم به دورگا (دور از دسترس) است که وسیله نقلیه اش یک شیر یا یک ببر یا کالی (سیاه) است که نماد تباهی، ویرانی و مرگ است. تجلی زشت او با دنده های برآمده، زبان آویزان، موهای ژولیده و چشمان وق زده، بیان تصویری شکنندگی و ناپدیداری زندگی انسان و ضرورت تعالی او از طریق رها شدن از قیود اوهام (مايا ) است. یکی از فعالیت های اصلی دیو حفظ و نگهداری آفرینش در مقابل دست اندازی نیروهای شیطانی است.

برهما

در متون ودایی متأخر، برهما به عنوان عامل آفرینش ستوده شده است، اما در اسطوره شناسی پورانی خصلت او تغيير می کند و بیشتر اهمیت خود را از دست می دهد. گرچه هنوز هم به آفرینش مربوط است، اما کارکرد اصلی او نیروی تعادل بخشنده میان قدرت مرکزگرای ویشنو و چهره مرکز گریز شیوا است. وی معمولاً با چهار کله نشان داده می شود که براساس افسانه ها از چهار دهان او بیرون آمده اند. همسرش سخن است. وسیله نقلیه او هنس یا غاز است.

سایر موجودات آسمانی

در اسطوره های هندو مرتاضان و ریشی ها نقشی برجسته دارند. آن ها به واسطه قدرت های روحی که بر اثر سالها ریاضت شدید به دست می آید، از نیرویی ماوراء طبیعی برخوردار می شوند. بعضی از آن ها به سخت گیری معروف اند و بسیاری از خدایان و انسان ها مشمول پیامدهای هولناک خشم آن ها می شوند.

یکی از معروف ترین آن ها آگاستيا ( به حرکت درآورنده کوهستان) حکیمی ستایش شده و قهرمان بسیاری از افسانه ها است. یکی از بزرگترین کارهای او آباد کردن هند جنوبی و ابداع زبان تامیلی است.

یکی دیگر از شخصیت های مقدس، مرتاض به شدت کج خلقی به نام دورواساس (بد لباس) است که بخشی از شیوا شناخته می شود.

ریشی های دیگری که به دلیل ذهن های کنجکاو خود معروف اند عبارت اند از: مرکنديه از (زادگان مریکنده) و نرد (اندرز دهنده ). هر دو حکیم فوق، اندکی از قدرت فریب دهندگی ویشنو را در اختیار داشتند. اما نرد به عنوان رئیس موسیقیدانان بهشت و غیبت کننده قهار معروف است. دو مرتاض رقیب دیگر به نام های وسیشته (دارنده ثروت) و ویشوامیتره ( دوست جهانی) نیز به همین اندازه معروف اند و در شماری از اسطوره ها نقش مهمی ایفا می کنند.

میان این خدایان و اضداد آن ها کشمکش هایی دایمی و پایان ناپذیر وجود دارد. این ضد خدایان ( اسوره ها ) زادگان دایتی ( دايتياها ) و دانو ( دانواها ) هستند. آن ها در شهرهای متعدد جهان دیگر سکونت دارند و نیروهایی منفی را نمایندگی می کنند که به ناگزیر بخشی از آفرینش اند.

نقشمایۀ تکرار شونده بسیاری از اسطوره ها این است که چگونه یک ضد خدا می تواند با نیروی ریاضت و حقه خدایان را تهدید و آن ها را وادار به مرحمت الطاف ویژه ای کند که قدرت آسمانی آن ها را به مخاطره می افکند. خدایان پس از کوتاه آمدن های متعدد سرانجام قادر می شوند توازن میان قدرت و خسران رقیبان خود را دوباره مستقر سازند.

منبع: اسطوره های هندی - آنا ال. دالاپیکولا - ترجمه عباس مخبر

موضوع: اسطوره ,اسطوره شناسی,

نویسنده:

تاریخ: يکشنبه 30 خرداد 1400 ساعت: 0:17

تعداد بازديد : 138

به این پست رای دهید:

مروری کلی بر کتاب اسطوره های سرخپوستان آمریکا

مروری کلی بر کتاب اسطوره های سرخپوستان آمریکا

نوشته آلسی ماریوت و کارول ک.راچلین ترجمه:محمد شریفی چاپ دوم

علی عظیمی نژادان

کلود لوی استراوس انسان شناس برجسته ساختارگرای فرانسوی، برخلاف بسیاری دیگرازانسان شناسان غربی چون «لوی برول» و «مالینوفسکی» که با وجود تفاوت های مشربی که با همدیگر داشتند، کم وبیش با نگاهی از موضع بالا به اقوامی که به اصطلاح ابتدایی نامیده می شدند نگاه می کردند وآنها را در مجموع فاقد تفکر به حساب می آوردند-براین اعتقاد بود که اولا اطلاق واژه “ابتدایی” و”اولیه”به قبایل و بومیان بسیاری ازمناطق دنیا(یعنی اقوامی که ظاهرا وارد مناسبات شهری و تمدن جدید نشده اند)فاقد دقت کافی است وبهتر است که به جای به کار بردن این واژه ها به این اقوام،”اقوام بدون نوشتار” اطلاق کنیم و ثانیا معتقد بود که نگرش کلی این اقوام برخلاف نگاه مالینوفسکی(که با مطالعه قبایل تروبریاند گینه نو تفکر آنها را وابسته به نیاز های اولیه زیستی از جمله نیاز های جنسی می دانست)نگرشی­غیرسودجویانه است و درنقطه مقابل تفکر لوی برول این اقوام را دارای تفکر ولی از نوع متفاوتی از اندیشه علمی دوران مدرن قلمداد می کرد.چرا که به زعم او گرچه اندیشه آنها بر خلاف دیدگاه علمی،توانایی مسلط شدن بر طبیعت را به بشرنمی دهد اما در بنیاد خود، هدفش دست یابی به یک شناخت عمومی و کلی از جهان از کوتاه ترین راه ممکن است.بنابراین در یک کلام لوی استراوس تمام تلاش های علمی اش برای اثبات این نکته بود که هیچ تمایز اساسی و ریشه ای میان شیوه اندیشیدن انسانهای با فرهنگ شفاهی(یا انسانهای اولیه به تعبیر علم گرایان) و انسانهای با فرهنگ کتبی متمدن شهر نشین وجود ندارد و«اسطوره ها» که عناصر و ابزار اصلی اندیشیدن این انسانهاست به اندازه «علم» و«فلسفه امروزی»،دارای وجوه منطقی و عقلانی هستند اما با روش و هدفی متفاوت.جالب است که ارنست کاسیرر فیلسوف شهیر آلمانی تبار هم با وجود اینکه بسیاری از دیدگاههایش با لوی برول مشابهت هایی داشت اما در کل اسطوره ها را مانند لوی استراوس جلوه ای از جلوه های معرفت ویکی از صورت های نماد پردازی وجهان سازی بشر در نظر می گرفت و بعد ها با ملاحظه تبعات حاکم شدن برخی از ایدئولوژی های جدید چون فاشیسم و نازیسم در ایتالیا و آلمان برای تبیین این نظام های ایدئولوژیک نیز ازمفهوم نظام های اسطوره گرا نام برد و خصلت غیر عقلانی برای آنها قایل شد و حسن نگاهش در این بود که دنیای مدرن را هم خالی از عناصر اسطوره ای نمی دید.(برای اطلاعات بیشتر در این زمینه ها میتوان به کتاب اسطوره ومعنا مجموعه گفت وگوها با لوی استراوس و کتاب ارنست کاسیرر نوشته یدالله موقن مراجعه کرد) .اما از نوشته های برخی دیگر از اسطوره شناسان چون میرچا الیاده محقق برجسته پدیدار شناس رومانیایی بهترازبقیه می توان اسطوره های اقوامی چون سرخپوستان را تجزیه وتحلیل کرد.چرا که او در زمره معدود متفکرانی بود که از همان دهه ۱۹۶۰ و۱۹۷۰ میلادی در کتابهایش بخصوص به اسطوره های اقوام آزتک ها و مایاها(اقوام اصلی سرخپوستی مناطق پرو ومکزیک) به خوبی اشاره کرده ودرتجزیه وتحلیل مفهوم اسطوره از افسانه های این اقوام نیزبه خوبی استفاده کرده بود و برای تبیین مسایل مختلف هم از نظریات آنها سود جسته بود.(در این زمینه مثلا می توان به کتابی چون اسطوره و واقعیت الیاده مراجعه کرد).

واقعیت امر این است که تا مدتهای طولانی اکثر مورخین و محققین اسطوره شناس به اسطوره های تمدنهای باستانی چون:مصر،روم،یونان،ایران،چین و…به مراتب بیشتر از اسطوره های اقوام سرخپوستی اهمیت می دادند.چرا که آنها را صورتی از اقوام ابتدایی می دانستند و خارج از تمدن به حساب می آوردند.اما افرادی چون الیاده شاید برای نخستین بار بر این نکته انگشت نهادند که اتفاقا اساطیر این اقوام به دلیل دور بودن از خرد گرایی به نسبت بسیاری دیگر از اساطیر،اصیل تر وناب ترند.در واقع می شود گفت که اگر اسطوره ها در تمدنهایی چون یونان و ایران باستان شکل و حالت نظام مند و آگاهانه ای پیدا کرده اند( یعنی به عصر لوگوس تعلق دارند) ودر نهایت تبدیل به دین شده اند،اساطیر اقوام به اصطلاح ابتدایی چون سرخپوستان ساده تر وجذاب ترند( چون به عصر میتوس تعلق دارند) و با کارهای هنری همسنخی بیشتری دارند.فراموش نباید کرد هنرمندان بزرگی چون پیکاسو تحت تاثیر صور ازلی سرخپوستان آمریکا،اساطیر آفریقا واسترالیا آثار نوین خود را ابداع کردند.بهر حال اسطوره های سرخپوستان در نوع خود بسیار جذاب وشگفت انگیزند که آگاهی از آنها نه تنها برای علاقمندان به حوزه های جامعه شناسی و مردم شناسی می توانند بسیار مفید واقع شوند بلکه در بسیاری از مواقع آنها می توانند مصالح(ماتریال)خوبی برای بسیاری از داستان نویسان ما باشند تا بتوانند آثار مفید ومتفاوتی را خلق کنند.فراموش نباید کرد که یکی ازآسیب های مهم ادبیات معاصر(اعم از شعر و داستان) وبه طور کلی هنرنوین ایرانی درعدم استفاده درست از اسطوره های مختلف بومی و جهانی در ساختارشان است.امری که در غرب به دلیل استفاده درست ومنطقی از آنها به خلق آثار درخشانی در سبک های مختلف ادبی وهنری چون “یولیسس” جیمز جویس،”شرق بهشت” جان اشتاین بک،”سرزمین هرز” الیوت،”انجیل به روایت متی” پازولینی و بخصوص آثار مهم رئالیسم جادویی نویسندگان آمریکای لاتین و…منجر شده است.لازم به یادآوری است که در زبان فارسی کتاب های چندان زیادی در زمینه افسانه ها واسطوره های سرخپوستان منتشر نشده است یعنی اگر از کتاب های مردم پسندانه تری چون آثار مختلف کارلوس کاستاندا مانند افسانه قدرت وحقیقتی دیگر(از مروجان مکتب شمنیزم و از پیروان دون خوان ماتئوس از عرفای نواحی شمال مکزیک) و کتابی چون “چهار میثاق” دون میگوئیل روئیز که بگذریم از مهمترین آثار جدی تر در این زمینه می توان به اسطوره های آزتکی ومایایی(نوشته کارل توب وترجمه عباس مخبر)،اسطوره های اینکا(نوشته گری اورتون،ترجمه عباس مخبر)،اسطوره ها وافسانه های سرخپوستان آمریکا(نوشته ریچارد ارداز وآلفونسو اریتز،ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور)وکتاب اسطوره های سرخپوستان آمریکا(نوشته آلیس ماریوت،کارول ک.راچلین)اشاره کرد که این کتاب آخری درابتدای سال ۱۳۹۲ به همت محمد شریفی نویسنده وشاعر معتبر ایرانی وتوسط نشر نون انتشار یافت و پس از مدت کوتاهی به چاپ دوم هم رسید.شریفی که در کارنامه خود آثار مهم وتاثیر گزاری چون مجموعه داستان “باغ اناری” و مجموعه شعرهای” سقوط پردر باران” و “مگر سکوت خداوند” را منتشر کرده است.در زمینه ترجمه نیزکارهایی را انجام داده که آنها نیز به نوبه خود حایز اهمیت هستند که از جمله آنها می توان به کتاب «ایران در شرق باستان»(اثر ایران شناس برجسته ارنست هرتسفلد)و همین کتاب اسطوره های سرخپوستان آمریکا که با خواندن آنها تسلط خوب مترجم را بر زبان انگلیسی به خوبی می توانیم ملاحظه کنیم. کتاب افسانه سرخپوستان دارای زمینه داستان پردازی است و مترجم با سابقه خوبی که در نوشتن داستان و سرودن شعر دارد به خوبی توانسته که ساختار کلاسیک و آرکاییک(فخیم)افسانه های مندرج در این کتاب را با منطق زبانی درست به زبان فارسی منتقل کند.امری که فرضا آقای دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور(اسطوره شناس واز شاگردان برجسته استاد مهرداد بهار) با وجود تسلط کم نظیری که بر مبانی اسطوره شناسی و اسطوره های ملل مختلف دارد در ترجمه کتاب مهم اسطوره ها و افسانه های سرخپوستان آمریکا موفق به این امر نشده است.علت این امر روشن است چرا که شریفی بیش از محتوی در بند بلاغت و زبان آوری وانتقال فرمالیستی اثر به خواننده ایرانی است و اسماعیل پور به خاطر زمینه کاری اش بیش از لفظ،بر محتوی و معنای افسانه ها تمرکز دارد.در عین حال باید توجه داشت که دو کتاب مزبور تنها در راستای نمونه های روایی اسطوره ها وافسانه های سرخپوستان تنظیم شده است ودر کل فاقد تحلیل ونقد و بررسی فرهنگستانی از تاریخ و فرهنگ جوامع سرخپوستی هستند.”افسانه های سرخپوستی در نزد کسانی که به الگوی داستان های پری وار وقصه های عامیانه اروپایی و آسیایی عادت کرده اند،اغلب ممکن است آشوب گونه،متناقض یا حتی ناقص به نظر برسد.پی رنگ(طرح های داستانی)بسیاری از این افسانه ها در ظاهر شتابی ویژه دارند،سنت را به مبارزه می طلبند و گاه با آغاز وپایانه های مشخص وکمال یافته ای آراسته می شوند.مثلا کویوتی(گرگی)در یکجا آفریننده ای نیرومند ودر جای دیگر بزدل و ترسو است.نوزادان با استعدادها ونیروهای هشدار دهنده،جلوه گر می شوند،زایش و مرگ ومیر مثل روزها و شب ها متغیراند.حکایات بیشتر بصورت زنجیره ای روایت می شوند،بطوریکه مثلایک کلام،یک شخصیت یا یک آرمان وابسته خودش را در ذهن القا می کند وقصه گوی دیگر را وامی دارد که در داستان سرایی با وی هم داستان شود.مثلا باد زوزه کشنده،چشمه جوشان و کلاغ قار قار کننده،همه بی درنگ حکایاتی را رقم می زنند که افسانه آمیزهستند.این حکایت ها هم برای بزرگسالان وهم برای کودکان روایت می شوند وگاهی هم به صورت اجزای مهم جشن ها وآفرینش های خود به خودی در می آیند.از این گذشته،بعدها به گونه واحد های کامل در می آیند واغلب،حکایات ضمنی ناتمام وپی در پی دارند،تسلسلی که عمیقا در سنت های یک قبیله ریشه دوانده است”(به نقل از پیشگفتار اسطوره ها…ریچارد ارداز ترجمه اسماعیل پور صفهه ۱۶). اما کتاب ماریوت وراچلین(با ترجمه شریفی)به ۴ بخش مختلف تقسیم شده است.بخش اول “جهان فراسوی جهان ما” نام دارد که بیشتر پیرامون چگونگی خلقت و آفرینش جهان وانسان دور می زند.بخش دوم به نام “جهان پیرامون ما” است.

در ادامه بخش پیشین به چگونگی پیدایش زن ومرد،پیدایش ذرت،ظهور بوفالوو…می پردازد.بخش سوم پیرامون “جهانی که اینک در آن زندگی می کنیم” است و بخش چهارم درباره جهانی که پس از مرگ به آن می رویم،صحبت می کند که به اموری چون چگونگی به وجود آمدن مرگ می پردازد.همانگونه که اشاره شد در تمامی بخشها موضوعات به صورت داستانی ذکر شده است که مختص به قبایل مختلف سرخپوستی اعم از قبایل سرخپوستی شمال آمریکا(مثل کیووا و مسکواکی)،جنوب شرقی آمریکا(مانند چروکی)ریا،جنوب غربی(مثل توا)،مرکز آمریکا(چه ین)و…می باشند.البته در این میان برخی از افسانه های ذکر شده هم حالت میان قبیلگی دارند ودر میان تقریبا همه قبایل رایج هستند.مثل داستان پرنده قدرت که در انتهای بخش سوم کتاب آمده است.با مطالعه مجموع این افسانه ها به شباهت ها وبیش از همه به تفاوت های نسبتا فراوان عقاید و آداب ورسوم قبایل مختلف سرخپوستی در زمینه های مختلف پی می بریم.

اینکه مثلا خدای “چه ین ها”ماهئو(به معنای روح کل)نام دارد و خدای قبیله مدسی موسوم به “کوموکومس” است.که در هردو قبیله (مانند بسیاری از قبایل دیگر)آفرینش موجودات از جمله انسان از طریق برآوردن مشتی گل از اعماق آب و ترکیب آنها با همدیگر حاصل می شود.یا اینکه در برخی قبایل مانند “چروکی” توان وقدرت وجودی زنان بیشتر از مردان است مثل قدرت مادربزرگ-عنکبوت در انتقال نور خورشید به سرزمین تاریک جانوران(که دیگر حیوانات موفق به چنین کاری نشدند)،یا اینکه قبیله “کومانچی”تنها قبیله ای در میان قبایل سرخپوستان است که برای خرس احترامی قایل نیستند،از او هراسی ندارند واورا واجد نیروهای فوق طبیعی نمی دانند در صورتی که مثلا “چه ینی ها”و”آراپاهوها”خرسها را به مثابه نیاکان خود قلمداد می کردند و معتقد بودند که آنها قادر به مجامعت با افراد بشر هستند،تا حدی که خوردن گوشت خرس را نوعی آدم خواری محسوب می کردندیا مثلا با خواندن برخی اسطوره ها مثل اسطوره “چگونه و چرا:لاک پشت منقوش”به آمیزش و اختلاط برخی اسطوره ها با اسطوره های مناطق دیگر(در اینجا با عناصر مسیحی)پی می بریم.البته موارد بسیار زیادی از شخصیت ها وافسانه های اسطوره ای مهم در میان بسیاری از قبایل سرخپوستی وجود دارد که در گزینش نویسندگان این کتاب نیامده است.مثل اسطوره “کلاغ”که در برخی قبایل سرخپوستی نامش به عنوان آفریدگار جهان ذکر شده است(که اصولا در هیچیک از اسطوره های مهم دنیا چنین موردی را نداریم که یک پرنده خالق موجودات عالم باشد)که گفته شده که او هم آدم را از ترکیب مقداری گل رس و چوب آفرید.یا اسطوره آب که در برخی قبایل نامش به عنوان یک ایزد بانو ذکر شده وحتی گفته شده که او همسری داشته بنام تلاکوک که به عنوان مخزن وذخیره کننده آبها عمل می کند.این زوج اسطوره ای ۴ ندیمه داشتند که آنها هم مونث بودند،در چهار جهت شمال،جنوب،شرق وغرب می ایستند و چهار نوع باران را به وجود می آورند(به نقل از دانشنامه اساطیر جهان نوشته رکس وارنر)البته نباید فراموش کرد که در اکثر اساطیر مناطق جهان خدایان آب،ایزد بانو هستند مثا ایزد بانوی آناهیتا در ایران.اسطوره گرگ نیزدرمیان اکثر قبایل سرخپوستی اهمیت دارد.مثلا افراد قبیله “اکناگون”بر این عقیده بودند که گرگ تمامی موجودات اهریمنی و غولهای زمین را ازبین برده وبا سفر به اکناف زمین سرخ پوست ها را راهنمایی کرده وراه ورسم زندگی را به آنان آموخته است.میرچا الیاده محقق برجسته رومانیایی در مورد داستانهای دروغین و راستین در اسطوره ها می گوید که:«در جوامعی که اسطوره هنوز زنده و جاری است.بومیان به دقت میان داستان های واقعی(true stories)و داستانهای دروغین(false stories)فرق می گذارند.مثلا سرخپوستان قبیله “پائونی” داستانهایی را که با آفرینش وآغاز گیتی سرو کار دارد را در میان داستانهای واقعی قرار می دهند و همین افراد داستانهایی را که پیرامون شاهکارها و ماجراهای نه چندان اخلاقی و آموزنده کویوت یا همان گرگ چمنزار(prairire wolf) گفته می شود را در زمره داستانهای دروغی قرار می دهند.در داستانهای واقعی بازیگران اصلی عبارتند از موجودات الوهی،فوق طبیعی،آسمانی یا اختری ودر مرحله بعدی نوبت به داستانهایی می رسد که ماجراهای شگفت وخارق العاده قهرمانان ملی را حکایت کنند ودر مرحله آخر داستانهایی که به دنیای جادو درمانگران مربوط می شود،اینکه چگونه فلان ساحریا افسونگر به نیروی فوق بشری اش دست یافت و…پس می توان گفت که ما در داستانهای واقعی با موجودات و امور مقدس وفوق طبیعی سرو کار داریم،در حالی که داستانهای دروغین از محتوایی غیر دینی و کفرآلود برخوردارند.زیرا “کویوت”در اساطیر پائونی و سایر قبایل سرخ پوست آمریکای شمالی به عنوان شخصیتی شیاد،فریبکار،استاد تردستی،ولگرد وهرزه تمام عیار شهرت زیادی دارد”(اسطوره و واقعیت نوشته میرچا الیاده صفحات ۲۱ و۲۲،ترجمه مانی صالحی علامه،نشر پارسه ۱۳۹۱).اما در پایان باید گفت که بزرگترین اشکالی که از آقای محمد شریفی در ترجمه کتاب اسطوره های سرخپوستان آمریکا می توان گرفت حذف دیباچه مهم این کتاب از ترجمه خود است.دیباچه ای که در صورت چاپ حدود ۲۵ صفحه کتاب را در بر می گرفت که ضمن توضیح نسبتا جامعی پیرامون تاریخ سرخپوستان پیش ازمواجهه آنها با مهاجران و مهاجمان غربی (ونیزی­ها،اسپانیایی ها،فرانسوی ها،انگلیسی ها وآمریکایی هایی که از قرن ۱۵ ام به بعد به تدریج وارد سرزمین سرخپوستان شدند) شیوه جمع آوری و به دست آوردن اطلاعات نویسندگان این کتاب را از اسطوره ها و آداب ورسوم سرخپوستان قبایل مختلف شرح می دهد وتجزیه وتحلیل نسبتا خوبی از برخی شخصیت های اسطوره ای سرخپوستان به ما ارایه می دهد و یک طبقه بندی هم از این کاراکتر ها به ما ارایه میدهد.برای حسن ختام بخش از انتهای این دیباچه را با ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور با هم می خوانیم(که در ابتدای کتاب ریچارد ارادز واریتز به چاپ رسیده است)”اسطوره ها وافسانه های سرخپوستی از روی روایات باستانی به گونه شنیداری،بازسازی و تدوین شده است.بسیاری از این روایات را مولفان در پی تحقیق میدانی خود مدون کرده اند.این اسطوره ها وافسانه ها در بیمارستان ها،کنار اجاق هیزمی آشپز خانه های ییلاقی،در کنار باتلاق ها در حالی که بومیان مشغول جمع آوری بوریا بودند،در اتاق های پذیرایی یا در مراسم آیینی جادویی بومیان گرد آوری شده است.در برخی موارد،مولفان از آثار منتشر شده دیگرانسان شناسان سود برده اند و هرجا لازم بوده،در اسطوره ها وافسانه هایی که به نحو ادبی ترجمه شده بود،تا حدودی دست برده اند تا به توصیف وروایت گونه شفاهی سرخپوستان نزدیک شود وزیبایی و شیرینی آن را حفظ کنند…دنیای سرخپوستی به چهار بخش تقسیم شده است:چهار فصل،چهار بخش روز یا چهار بخش زندگی و فراتر از همه،چهار گوشه جهان.برخی شخصیت های نوعی تقریبا به طور جهانی در میان سرخپوستان آمریکایی شمال مکزیک توزیع گردیده است.در میان آنها قهرمان(hero)،شعبده باز(trickster)،شعبده باز قهرمان(از تلفیق این دو)،مادر بزرگ عنکبوت(grand mother spider)و نوه های او،دوقلوهای جنگاور(twin war gods) به چشم می خورند.”(دیباچه ای بر اسطوره های سرخپوستان آمریکا صفهه ۴۵ و۴۶ کتاب اسطوره ها وافسانه های سرخپوستان آمریکا نوشته ریچارد ارادز-آلفونسو اریتز ترجمه اسماعیل پور نشر چشمه چاپ چهارم بهار ۱۳۸۸)

نویسنده:

تاریخ: يکشنبه 9 خرداد 1400 ساعت: 22:13

تعداد بازديد : 91

به این پست رای دهید:

انواع حماسه های ایران  وجهان

انواع حماسه های ایران و جهان

کوش نامه

کوش نامه منظومه‌ای حماسی اساطیری است که در قرن ششم هجری توسط ایرانشاه بن ابی الخیر در سال‌‏های ۵۰۰ تا ۵۰۴ هجری به زبان فارسی نوشته شده است.

کوش‏‌نامه که در نخستین سال‏‌های سدهٔ ششم هجری و به سبک‏ شاهنامه سروده شده از تاریخ‏نامه‌های ملّی افسانه‌ای منظوم فارسی است که‏ بخشی از رویدادهای تاریخ داستانی ایران باستان را به روایتی متفاوت با شاهنامهٔ فردوسی و شاهنامه‌های پیش از آن بازمی‏‌گوید. این اثر که پیداست‏ بر پایهٔ روایاتی جز آنچه که مایهٔ کار فردوسی بوده سروده شده دارای نظمی‏ زیبا و کم‏‌وبیش استوار است.

شاید بتوان گفت که کوش‏نامه، کتابی است یگانه‏ به زبان فارسی که اشاره‏‌های قابل ‏توجه دربارهٔ چین و ماچین دارد. در کوش‏نامه از چند افسانه و داستان که منشأ رومی دارد یاد شده و شرحی دربارهٔ هریک آمده‌است. از نه پارهٔ کتاب که مانوش رومی به هدیه‏ برای کوش می‏‌فرستد، پنج دفتر آن داستان‏‌های شاهان روم است، که کوش‏نامه از آنان با عنوان پادشاهی افریقیس، داستان دقیانس (دقیانوس)، داستان‏ پلاطس، پادشاهی اسطلیناس، و سرانجام داستان اسکندر یاد کرده‌است.

جهانگیر نامه

جهانگیرنامه یکی از حماسه‌های منظوم ملی ایران به زبان فارسی است در بحر متقارب (هم‌وزن شاهنامه). این حماسه‌نامه راجع است به دلاوریهای جهانگیر پسر رستم. ناظم این داستان در یکی از ابیات پایانی خود را قاسم مادح معرفی می‌کند. از احوال شاعر اطلاع دیگری در دست نیست. نظم این دفتر که حدود ۶۳۰۰ بیت است، چنان که از بیت پایانی منظومه بر می‌آید، در هرات بوده‌است.

این منظومه از تأثیر افکار متأخر اسلامی خالی نیست و کاربرد واژگان عربی در آن به مراتب بیشتر از حماسه‌های متقدم‌تر است. از این رو ذبیح الله صفا تاریخ نظم آن را در پایان قرن ششم هجری یا به احتمال بیشتر در اوایل قرن هفتم هجری می‌داند. لیکن از آنجا که گاه ترکیبات و اصطلاحاتی که به طرز عجیبی متأخرتر است در منظومه یافت می‌شود صفا نتیجه می‌گیرد که در قرن نهم هجری در آن دست برده‌اند و ابیاتی به آن افزوده‌اند و ابیات احیاناً سست یا نارسای موجود در منظومه را باید نتیجهٔ الحاقات شاعر متأخرتر دانست.

برزو نامه

بُرزونامه منظومه‌ای حماسی است به زبان فارسی منسوب به "خواجه عمید عطایی رازی"، معروف به "ناکوک"، که شاعر (سدهٔ پنجم ق) در دربار غزنویان بوده.

موضوع برزونامه سرگذشت برزو پسر سهراب که از توران به ایران می‌آید و ناشناخته با نیای خود رستم می‌جنگد. سرانجام پس از چندین نبرد، نژادش شناخته می‌شود و به سپاهیان ایران می‌پیوندد.

منظومهٔ برزونامه در تقلید از شاهنامه فردوسی در قالب مثنوی، به بحر متفاوت مثمّن محذوف یا مقصور سروده شده است. در این منظومه از واژه‌های عربی زیاد استفاده نشده‌است.

حماسه برزونامه توسط علی محمدی دانشیار دانشگاه بوعلی سینا تصحیح شده است.

بهمن نامه

بهمن نامه مجموعه اشعار مثنوی حماسی شامل 9500 بیت و به زبان فارسی می باشد.

این اشعار در رابطه با بهمن پسر اسفندیار که در دوران پادشاهی کیانیان می زیسته اند می باشد.تاریخ دقیق سرودن بهمن نامه معلوم نیست ولی سراینده ان را به محمد بن ملک شاه سلجوقی اهدا کرده است.

گرشاسب نامه

ابونصر علی بن احمد اسدی طوسی شاعر ایرانی قرن پنجم هجری و سرایندهٔ اثر حماسی گرشاسب نامه است. وی در سال ۴۶۵ هجری در گذشت. مقبره وی در تبریز است.

اسدی از چند جهت دیگر هم در تاریخ ادبیات ایران حائز اهمیت است: کهن‌ترین دست نویس فارسی که به دست آمده‌است به خط اسدی طوسی‌است.

زال و رودابه

داستان زال و رودابه از داستان های شاهنامه می باشد.داشتان عشقی است که نادیده هر دو طرف را گرفتار می کند.داستان این گونه است که پدر زال پس از ان که پادشاهی زابل را به او می سپارد برای سرکشی به شهر ها و شهر های تابع از زابل بیرون می رود تا به کابل می رسد.پس از اشنایی با مهراب پادشاه کابل,شیفته و دل باخته دختر مهراب میشود و دختر هم همینطور.

پس از مخالفت های بسیار دربار و پافشاری های زال این پیوند سر می گیرد.

رستم و سهراب

از روزها برای شکار اماده شد و همراه با اسبش رخش به مرز توران رفت.

ان روز رستم در نزدیکی شهر سمنگان شکار کرد و پس از شکار به خواب رفت.

چند سوار تورانی که از ان محل می گذشتند رخش را دیدند که در دشت مشغول چرا بود.چون رخش اسب بی نظیری بود ان را به سمنگان بردند.وقتی رستم از خواب بیدار شد و رخش را پیدا نکرد سخت ناراحت و اندوهگین شد.و به ناچار با پای پیاده برای یافتن رخش به سمنگان رفت.پادشاه سمنگان وقتی شنید رستم برای یافتن رخش به سمنگان امده است بسیار خوشحال شد .شاه سمنگان رستم را به کاخ خود دعوت کرد و به او قول داد که رخش را به زودی پیدا می کند و به رستم می دهد.رستم در سمنگان عاشق دختر شاه سمنگان( تهمینه)شد و قصد کرد که با او ازدواج کند.

رستم هنگامی که خواست شهر سمنگان را ترک کند پیش تهمینه رفت و به او مهره ای داد و گفت اگر بچه مان دختر بود اینرا به گیسوی او ببند و اگر پسر بود اینرا به بازوی او ببند.

نه ماه گذشت و تهمینه صاحب پسری شد و او را سهراب نامید که بسیار شبیه پدرش بود.

سهراب به سرعت رشد کرد و بزرگ شد چنانکه در 10 سالگی به قدری نیرومند بود که کسی یارای مقابله با او را نداشت.

روزی سهراب از مادر خود اسم و نشانی پدرش را پرسید که تهمینه به او گفت:تو از نسل نریمان و پسر رستم دستان هستی .سهراب از شنیدن این سخن بسیار شادمان شد.

و گفت که به زودی لشکری از پهلوانان توران را گرد خواهم اورد و به ایران حمله خواهم کرد تا کی کاووس را که پادشاهی نا لایق است را شکست دهم و پدرم را به تخت پادشاهی بنشانم.

و سپس با کمک پدرم افراسیاب را شکست خواهم داد.

وقتی جاسوسان خبر لشکر کشی سهراب به ایران را شنید شاد شد و گفت که پدر و پسر نباید هم را بشناسند و به هم وابسته شوند.

سهراب و رستم با هم رو به رو شدند و روز اول جنگ بدون نتیجه ماند.روز دوم که سهراب نشانی های پدر را در رستم یافته بود از او خواست که جنگ را تمام کنند.اما رستم نپذیرفت و سرانجام سهراب به دست پدرش کشته شد.

موضوع داستان های شاهنامه

شاهنامه,شرح احول,پیروزی ها,شکست ها,ناکامی ها,و دلاوری های ایرانیان از کهن ترین دوران(نخستین پادشاه کیومرث)تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است.(در سده هفتم میلادی).

علاوه بر موضوعات تاریخی در شاهنامه داستان هایی وجود دارد که به سیر تاریخی مربوط نمی شوند.از جمله:

1-داستان زال و رودابه

2-رستم و سهراب

3-بیزن و منیزه

4-بیزن و گرازان

و داستان هایی که به طور خاص از جمله رستم و اسفندیار یا رستم و سهراب که از شاهکار های مسلم ادبیات جهان به شمار می اید.

اکنون مطالبی از داستان رستم و سهراب را دنبال می کنیم.

شاهنامه

اثر حیکم ابوالقاسم فردوسی,که منظوم است و در حدود 50 هزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف((فعولن فعولن فعولن فعل (فعول) )) که سرایش ان حدود 30 سال طول کشید.

فردوسی در این باره می گوید:

من این نامه فرخ گرفتم به فال همی رنج بردم به بسیار سال

اخرین ویرایش های فردوسی در شاهنامه در سال های 400 و 401 هجری قمری روی داد.

در سال 2010 هزارمین سالگرد نوشتن شاهنامه از سوی ایران و سازمان یونسکو جشن گرفته شد.

فردوسی

ابوالقاسم فردوسی توسی(416-329یا 411 هجری قمری)

بزرگترین حماسه سرای ایرانی شیعی و سراینده ی شاهنامه در عهد غزنویان.

سرودن شاهنامه 30 سال طول کشید که از نظر حفظ زبان فارسی و هویت ایرانی,برای فارسی زبانان بسیار مهم است.سبک هنری و تصویر پردازی فردوسی در ارایش صحنه شاهنامه در اوج قرار دارد.

حماسه های جهان

اسیا

ارمنستان: دلاوران ساسون

اعراب: عنتره بن شداد

اغوزها: دده ‌قورقود، کوراوغلو

اندونزی: کاکاوین رامایانا

اوستیا: حماسه نَرت

ایران‌زمین: شاهنامه و دیگر حماسه‌ها

باشقیرستان: اورال‌باتور

بلوچستان: هانی و شیخ مرید

تامیل: پنج حماسه بزرگ

تایلند: راماکین

تبت: حماسه گِسار خان

تبرستان: هژبرسلطان

ژاپن: داستان هِیکه

فیلیپین: فلورانته و لورا

قرقیزستان: مَناس

کامبوج: رئامکر

گرجستان: پلنگینه‌پوش

لائوس: پرا لاک پرا لام

مالزی: حکایت هانگ توآه

مغولستان: ژنگَر

میان‌رودان: گیلگامش

میانمار: یاما زاتداو

هندوستان: مهاباراتا، رامایانا

اروپا

اسپانیا: دن کیشوت

استونی: کالویپوگ
اسکاتلند: بروس
اسکاندیناوی: اِدای شاعرانه
آلبانی: عود کوهستان
آلمان: سرود نیبلونگ‌ها
انگلستان: بئوولف
اوکراین: داستان لشکر ایگور
ایتالیا: کمدی الهی
ایرلند: گاورانی کولی
پرتغال: لوسیادها
روم: انه‌اید
فرانسه: سرود رولاند
فلاندر: شیر فلاندر
فنلاند: کالوالا
لتونی: لاچپلسیس
لهستان: استاد تادئوس
لیتوانی: فصول
مجارستان: مخاطرات سیگِت
هلند: رینارد روباه
یونان باستان: ایلیاد، اُدیسه

افریقا

مالی: سونجاتا
مصر باستان: داستان سینوهه

امریکا

آرژانتین: مارتین فیرو

شیلی: آروکانا

حماسه های ایرانی

1در کنار شاهنامه که یکی از حماسه های تاریخی و اسطوره ای ایران باستان به شمار می اید, شماره دیگری از حماسه های فارسی وجود دارد که از حماسه های ساسانی به ریشه می گیرد.از جمله:

1-گرشاسب نامه

2-بهمن نامه

3-فرامرز نامه

4-کوش نامه

5-برزو نامه

6-لهراسب نامه

7-سام نامه

و تعدادی دیگر

نویسنده:

تاریخ: سه شنبه 4 خرداد 1400 ساعت: 1:49

تعداد بازديد : 2179

به این پست رای دهید:

حماسه های اساطیری ایران ( هفتخوان اسفندیار - رزم رستم و اسفندیار - نابودی خاندان رستم )

حماسه های اساطیری ایران ( بخش چهارم : هفتخوان اسفندیار - رزم رستم و اسفندیار - نابودی خاندان رستم )

هفت خوان اسفندیار

پس از گریز تورانیان ، اسفندیار نزد پدر آمد . گشتاسب این بار پادشاهی را در ازای آزاد نمودن دو دخترش به اسفندیار وعده داد . اسفندیار نیز پذیرفت و راه توران در پيش گرفت و با سپاهش تاخت تا به دو راهي رسيد. دستور داد تا گرگسار را که دربند بود بياورند . سپس از او نزدیکترین راه به رویین دژ را خواست . اسفندیار آگاه شد که از سه راه مي توان به آن دژ رسيد. نخست راهي كه از ميان شهر و آب و آبادي مي گذرد به سه ماه ، دوم راهی که از بيابان خشك و بي آب مي رود به دو ماه و سوم راهی که به يك هفته به دژ مي رسد اما پر است از شير و گرگ و اژدها . افزون بر اينها فريب زن جادوست كه يكي را از دريا به ماه مي برد و يكي را درچاه مي افكند و از اينها گذشته، دشواري سيمرغ و سرماي سخت و گرماي سوزان در پيش است. رسيدن به خود دژ نيز كار بسياري دشواري است كه ديوارهاي بلندش بر ابرها مي سايند و بر گرداگردش آب و رودي روان است كه جز با كشتي نمي توان از آن گذشت. در دژ از سپاه گرفته تا كشتزار و درخت آن قدر فراوان است كه اگر ارجاسپ صد سال در حصار بماند به هيچ چيز از بيرون نيازمند نخواهد بود. اسفنديار انديشيد و آن گاه سومين راه را برگزيد. چون خورشيد برآمد اسفنديار با سپاهش رو به سوي راه هفت خان نهاد. در جايگاه نخست لشكرش را به پشوتن سپرد و خود خفتان پوشيد و سوار اسب شبرنگ تنهايي پيش رفت. اسفنديار همچنان رفت تا به جايگاه گرگان رسيد و آن دو گرگ چون دو فيل جنگجو بر او حمله بردند. مرد دلير كمان را به زه كرد و بر آنها تير پولادين باريد. هر دو جانور سست افتادند. اسفنديار فرود آمد و سرشان را بريد. آن گاه سر و تن را از خون گرگان شست. رو به خورشيد كرد و يزدان را نيايش كرد و براي اين پيروزي سپاس ايزد را به جاي آورد ( خوان اول ) .

دیگرروز سپاه به جايگاه شيران رسيد. اسفنديار باز لشگر را به پشوتن سپرد و خود به تنهایي پيش رفت. نخست شير نر به پهلوان حمله برد. اسفنديار با يك ضربه شمشير او را دو نيم كرد، آن گاه شير ماده بر آشفت و بر او تاخت و مرد دلاور تيغي بر سرش فرود آورد كه با همان ضربه سر شير بر خاك غلتيد. اسفنديار سر و تن را شست و سپاس خداوند به جاي آورد ( خوان دوم ) .

دیگر روز اسفنديار خفتان پوشيد، لشكر را به پشوتن سپرد و خود در صندوق گردونه نشست و با اسبهاي نيرومندش به سوي اژدها راند. اژدهاي دمان كه بانگ گردونه و اسبان را شنيد، چون كوهي سياه از جاي جنبيد، از كامش آتش باريد و دهانش را چون غاري سياه گشود و بر پهلوان غريد. اسفنديار به يزدان پناه برد كه ناگهان اژدها، اسبها و گردونه و صندوق را با يك نفس در كشيد و فرو برد كه تيغهاي گردونه در كام و گلو گاهش ماند و دريايي از خون و زهر سبز رنگ از دهانش روان شد. اژدها كه توان فرو بردن يا بيرون راندن تيغها را نداشت سست گشت. اسفنديار از صندوق بيرون آمد و با شمشيرش مغز اژدها را شكافت. دودي از زهر او برخاست كه پهلوان را مدهوش كرد و پشوتن و لشكريان گمان بردند كه بر او گزندي رسيده زاري كنان به سويش شتافتند و بر تاركش گلاب ريختند. اسفنديار چشمان را گشود و خود را به آب رساند و سر و تن شست، جامه نو پوشيد و به درگاه ايزد نيايش كرد ( خوان سوم ).

اسفنديار در شب تيره با لشكر تاخت و چون خورشيد برآمد سپاه را به پشوتن سپرد و خود جامي شراب و تنبوري برداشت و به بيشه خرم و پر گلي كه در آن نزديكي بود آمد. در كنار چشمه ساري كه آبي چون گلاب داشت نشست، قدري از جام مي نوشيد و چون شاد گشت تنبور را در بر گرفت و با نواي آن آوازي در وصف رنجها و ناكاميهاي خويش خواند. زن جادو آواز اسفنديار را شنيد و دانست كه شكاري به دامش آمده است. پس روي زشت و چروكيده خود را به جادو زيبا كرد: به بالاي سرو و چو خورشيد روي فرو هشته از مشك تا پاي موي و آراسته و پر رنگ بوي نزد اسفنديار آمد و نشست. پهلوان از ديدن آن پريچهره شادمان شد و جامي مي به دستش داد. ولي چون دريافت كه جادوگر بد گوهر و بد تن است زنجيري كه بر بازو داشت و زرتشت آن را از بهشت آورده بود بر گردنش افكند و نيرو را از او گرفت. جادوگر خود را به صورت شير در آورد و اسفنديار شمشير كشيد . در يك آن جادوگر به صورت عجوزه ای زشت درآمد سياه روي و سفيد موي كه اسفنديار به يك ضربه خنجر سرش را بر خاك انداخت. ناگهان آسمان تيره شد و باد و گرد و خاك برخاست و روي خورشيد را پوشيد. اسفنديار چهره بر زمين نهاد و يزدان را سپاس ( خوان چهارم ) .

چون شب فرا رسيد، اسفنديار با لشكرش به راه افتادند و تا بر آمدن خورشيد راه مي پيمودند. آن گاه اسفنديار لشكر را به برادر سپرد و خود همان گردونه و صندوق و اسبان را برداشت و به كوه سر بر آسمان كشيده نزديك شد. گردونه را در سايه اي نگه داشت و نام ايزد يكتا به زبان آورد. سيمرغ گردونه و اسبان را از سر كوه ديد و فرود آمد تا آن را به چنگ گيرد، ولي تيغها در بال و پرش فرو رفت و پرنده چندي به چنگ و نوک تلاش كرد و سست بر زمين افتاد و خونش گردونه و صندوق را شست. جوجه ها هم كه مادر را بر خاك و خون ديدند از آن جايگاه پريدند و رفتند. اسفنديار از صندوق بيرون آمد، با شمشير سيمرغ را پاره پاره كرد و به نيايش ايستاد ( خوان پنجم ) .

چون سپاه به منزلگاه رسيد و در آن هواي دلفروز چون بهاران سراپرده خيمه زدند و بزمي آراستند كه ناگهان تند بادي برخاست و ابرهاي سياه آسمان را تيره كرد. آن گاه سه شبانه روز برف باريد و باد وزيد و برف و بوران خيمه و سراپرده را پوشانيد. اسفنديار ناگزير لشكريانش را به دعا و نیایش خواند . بادي خوش برخاست و ابرها را پراكند و روي آسمان باز شد. سه روز ديگر در آن هواي دلپذير آسودند و روز چهارم اسفنديار بزرگان سپاه را فراخواند و گفت:« به ياري يزدان ما بر دژ پيروز خواهيم شد. شما بار و بنه اضافه را همين جا بگذاريد و جز سلاح و آب و خورش با خود برنداريد و بدانيد چون به دژ رسيديد همه توانگر خواهيد شد.» لشكريان بنه را بر جاي گذاشتند و به راه ادامه دادند. چون پاسي از شب گذشت صداي مرغان دريايي برخاست . ناگهان خروش از پيشروان برخاست. اسفنديار بي درنگ به آنجا شتافت و درياي ژرفي ديد كه شتر پيشرو و كاروان در آن غوطه مي خورد. پهلوان به تنهايي شتر را از آب كشيد و فرمود تا گرگسار را که همراه آنان بود فرا خواندند. گرگسار مهار شتري را در دست گرفت و از پاياب رود گذر كرد. اسفنديار فرمان داد تا مشكهاي آب را پر كردند، بر پهلوي اسبها بستند و به اين ترتيب همه سپاه از گذر گاهي كه گرگسار نموده بود گذشتند و به خشكي رسيدند. اسفنديار ده فرسنگ به دژ مانده فرمود تا خيمه زدند و به خوردن و نوشيدن پرداختند. گرگسار را هم فرا خواند و پرسيد:«راستش را بگو، اگر من بر ارجاسپ چيره شوم و سرش را ببرم، جگر كهرم و اندريمان را به تير بدوزم و زنانو كودكانشان را به اسيري ببرم تو شاد خواهي بود يا دژم.» گرگسار دلتنگ شد و با پرخاش و نفرين از اسفندیار بدگویی کرد .
اين بار اسفنديار برآشفت، شمشير بر سرش زد، دو نيمش كرد و لاشه را به دريا افكند تا خوراك ماهيان شود . ( خوان ششم )
.

اسفنديار از آن جايگاه به رويين دژ آمد از كوهي بالا رفت و دژ را ديد كه حصار آهنين آن با سه فرسنگ بالا تا چهل فرسنگ كشيده و بر پهناي ديوارش چهار سوار به آساني با هم مي گذرند و از هيچ راه به درون آن راهي نيست. اسفنديار در شگفت ماند و از آن همه رنجي كه برده بود دريغش آمد. ناگهان دو ترك را ديد كه با سگهايشان به شكار آمده بودند. پهلوان از كوه پايين آمد آن تركان را با نيزه از اسب پايين كشيد، به اسيري گرفت و از دژ و راه ورود به آن پرسشها كرد. اسيران گفتند: «اين دژ يك در سوي ايران و دري سوي توران داد. صد هزار سپاه در آن است كه همه بنده ارجاسپ اند. به هنگام نياز صد هزار سوار ديگر از چين و ماچين به ياري مي رسند. خوراك و آذوقه ده سال در انبارهاي دژ است.» اسفنديار اسيران ساده دل را كشت و به پرده سراي خود آمد. اسفنديار سراپرده را لخت كرد و با پشوتن به رايزني نشست و قرار بر آن شد که پشوتن سپاه را نگه دارد و اسفندیار با چندتن در هیئت بازرگانان به دژ روند و هرگاه دود در روز و آتش در شب بر فراز دژ ديده شد بدانند كه كار آنهاست . بدین ترتیب اسفندیار و همراهانش با صد شتر و دينار و ديبا و گوهر و تخت و تاج به آيين بازرگانان به سوي دژ روان شد. چون بانگ دراي كاروان بر آمد مردم دژ به نظاره آمدند و بزرگان به پيشبازش شتافتند و از كالايش پرسيدند. آنگاه اسفندیار نزد ارجاسپ بار يافت و زمین بوسید . شاه به او اطمينان داد كه در دژ در امان خواهد بود و فرمود تا دروازه هاي دژ را گشودند و كاروان را به درون دژ كشيدند. سپس دستور داد تا خانه اي به بازرگان بدهند. و دكاني در جلوي خانه بسازند كه بازار گاهش باشد. اسفنديار دكان را با رنگ و بوي آراست و خريداران از هر سو به بازارش شتافتند. بار ديگر بازرگان به بارگاه آمد بر شاه آفرين خواند و هداياي بسيار از دينار و مشك و تخت پيشكش كرد. ارجاسپ او را نواخت و نامش را پرسيد. اسفنديار خود را خراد بازرگان خواند. ارجاسپ از او خواست كه از آن پس بي آنكه از دربان بار بخواهد نزدش بيايد، و چون سخن به ايران و سپاه و گشتاسپ و اسفنديار رسيد خراد گفت:«من پنج ماه است كه در راهم اما شنيده ام كه اسفنديار از پدر رنجيده و به قصد جنگ با ارجاسپ راه هفت خان را در پيش گرفته.»
ارجاسپ خنديد و گفت:«كركس را هم ياراي پريدن از آسمان هفت خان نيست تا چه رسد به اسفنديار.» اسفنديار زمين را بوسه داد، به بازارش بازگشت و همچنان به داد و ستد پرداخت. چون خورشيد به مغرب گراييد و بازار خلوت شد دو خواهر اسفنديار كوزۀ آب بردوش و پريشان حال نزديك آمدند. اسفنديار به ديدن آنها در شگفتي ماند و روي خود
را پوشاند. خواهران با زاري و خواهش از کار خود گفتند و خبر از گشتاسب و اسفندیار خواستند . خراد بازرگان ( اسفندیار ) آن دو را پس زد و بر آنها خشم گرفت که مگر نمی بیند من سر کارم . هماي ، آواز برادر را شناخت و از بيم و اميد گريست. اسفنديار كه دانست خواهر او را شناخته است رويش را گشود و با ديدگاني پر اشك گفت:«چند روز لب فرو بنديد و اين راز را بپوشيد كه من براي جنگ و پاك كردن ننگ به اينجا آمده ام.»
اسفنديار باز هم نزد ارجاسپ آمد و گفت:« شاها شاد و جاويد زي، در سفر خود به اين ديار به درياي ژرفي رسيديم و ناگهان گرد و باد و توفاني سخت برخاست. همه دست از جان شستيم و من در همان حال با خداي خود پيمان كردم كه چون نجات يابم بزمي بزرگ برپا سازم و شاه و بزرگان را به مهماني بخوانم. اكنون درخواستم اين است كه شاه مرا با حضور خود و نامداران و سران لشكرش سرافراز فرمايد.»
ارجاسپ شاد شد و همه بزرگان و ناموران را به مهماني خراد خواند خانه بازرگان شايسته بزم شاد و بزرگان نبود. اسفنديار از شاه خواست تا مجلس ميهماني را بر بام دژ بيارايند، آتشي بيفروزند و همگي با مي بنشينند. ارجاسپ خواهش او را پذيرفت و اسفنديار شاد كام جشني به پا كرد. چندين اسب و گوسفند سر بريد و هيزم فراوان به بام دژ كشيد و آتش بزرگي افروخت كه شعله و دودش به آسمان رسيد. ميهمانان به خوردن و ميگساري نشستند و از مستي سر از پا نشناختند.
از آن سو ديده بان دود و آتش را از باره دژ ديد و شادمان پشوتن را آگاه ساخت. پشوتن فرمان بسيج سپاه را داد. بانگ ناي و شيپور برخاست و سپاه ايران به سوي دژ آمد. چون خبر به دژ رسيد كه سپاه گراني به دژ مي رسد ارجاسپ به كهرم فرمان داد تا با سپاهي گران به مقابله برود. از آن سو طرخان را با ده هزار نامدار از رزمجويان به كارزار فرستاد. سپاه پر ساز و برگ ايران به سپهداري پشوتن كه گرز اسفنديار را به دست داشت با سپاه دشمن درآويخت . طرخان به سوي نوش آذر تاخت تا سرش را به خاك اندازد، ولي نوش آذر شمشيرش را كشيد، چون برق بر او تاخت و از كمرگاه دو نيمش كرد. آن گاه به قلب سپاه دشمن تاخت و خود و بزرگ را از پاي درآورد. كهرم بيمناك به دژ گريخت و به پدر خبر داد كه اين سپاه بزرگ از ايران بر ما تاخته و سپهدارش اسفنديارست كه همان گرز جنگ گنبدان را به دست دارد. ارجاسپ اندوهگين شد كه كين كهنه دوباره نو شده پس به همه لشكريانش دستور داد تا از دژ خارج شوند، بر دشمن بتازند و يك تن را زنده نگذارند.

از آن سو شبانگاه اسفنديار جامه رزم پوشيد و در صندوقها را گشود و براي يلان خسته ، كباب و مي و خوردني آورد و چون شاد كام شدند آنها را به سه گروه كرد. دسته اي را در ميان دژ به كارزار فرستاد، دسته ديگر را به دروازه گذاشت و سوم را فرمود تا سر از تن ميهمانان مست ديروز جدا كنند. خود نيز با بيست يار دلاور به بارگاه ارجاسپ آمد و غرشي چون شير كرد. از خروش او هماي و به آفريد گريان نزد برادر دويدند. اسفنديار آنها را به خانه اش در بازار فرستاد تا همانجا منتظرش بمانند و خود شمشير به دست به درگاه ارجاسپ آمد. هر كه را از بزرگان بر راهش ديد كشت و بارگاه را از كشتگان پوشاند. ارجاسپ از آن همه هياهو از خواب جست و جامه رزم پوشيد و خنجر آبگون به دست گرفت. همان گاه اسفنديار به درون آمد
ارجاسپ اسفنديار را شناخت و با خنجرش به او حمله كرد. دو مرد دلير مدتي به هم آويختند و تيغ خنجر بر هم زدند. اسفنديار با ضربه هاي پياپي سراسر تن ارجاسپ را پاره كرد و چون از پاي درآمد سرش را از تن جدا ساخت. آن گاه در گنج و دينار او را مهر كرد و دژ را به چند تن از ناموران سپاه سپرد و سفارش كرد كه دروازه دژ را ببندند و پس از آنكه او نزد ايرانيان رسيد، سر ارجاسپ را از بالاي دژ به ميان سپاه تركان اندازند. سپس خود با هماي و به آفريد و يلانش سوار اسبان تيزرو شد، از دروازه دژ گذشت و به ياران پيوست. از آن سوي چون سه پاس از شب گذشت، ديده بان از بالاي برج بانگ برآورد كه اسفنديار به كين لهراسپ سر ارجاسپ را بريد و نام گشتاسپ را برافراشت. ( خوان هفتم )

اندریمان و كهرم ، پسران ارجاسب ، آواز ديده بان را شنيده برآشفتند . کهرم همراه با بزرگان لشكر به سوي دروازه دژ شتافتند و همان گاه اسفنديار با گرز گاوسارش سر رسيد. كهرم تنها چاره را در رزم ديد. پس تيغها را بركشيدند و دو لشكر برآشفته بر سر يكديگر گرز كوفتند. سپيده دم سربريده ارجاسپ را از بالاي دژ به ميان سپاهش افكندند كه ناگهان خروش از تركان برآمد و همه كلاه از سر بر گرفتند. دو فرزند ارجاسپ بر پدر ماتم گرفتند و گريستند و دست از جان شسته به رزم آمدند. باز هم ابر سياهي از رزمگاه برخاست، توده كشتگان زمين را پوشانيد و خون بر زمين موج زد. كهرم به سوي اسفنديار تاخت. اسفنديار كمرگاه كهرم را گرفت از جاي كند و بر زمين زد و سپاهيان دستش را بستند و خوار و زار بردند. لشكر توران پراكنده شد. سرها چون برگ درخت بر زمين ريخت و خون بر رزمگاه روان شد. از ترك و چيني كمتر نامداري و رزمجويي رهايي يافت و آنها كه جان به در بردند زنهار خواستند. اما اسفنديار زنهار نپذيرفت و بسياري از آنها را كشت. سپس بر در دژ دو دار برپا كرد و پسران ارجاسپ اندريمان و كهرم را بر دار كرد. سپاه را فرستاد و فرمود تا همه جا را آتش زدند و ويران كردند.

اسفنديار نامه اي به گشتاسپ نوشت و پس از نيايش يزدان و ستايش گشتاسپ، از پيروزي خويش در رزم و شكست و كشته شدن ارجاسپ او را آگاهي داد و دستور خواست تا به ايران بازگردد و بديدار شهريار رود.
اسفنديار سپس به سپاهيانش خواسته بخشيد و فرمود تا ده هزار از شتراني كه داغ ارجاسپ داشتند از كوه و دشت به دژ آوردند. در گنج ارجاسپ را گشود و بر هزار شتر ، بار دينار و گنج بست و سيصد شتر ديبا و تخت و كلاه به همين گونه از مشك و عنبر و گوهر و پارچه هاي زر بفت و پرنيان و جامه ازهر كدام صد شتر بار كردند و براي خواهرانش عماريه هاي مجلل آراست. دو دختر و دو خواهر و مادر گريان و نالان ارجاسپ را همراهشان كرد و به سوي ايران فرستاد. آن گاه آتش در رويين دژ افكند و ديوارهايش را فرو ريخت و از همه بر و بوم چين و توران گرد برآورد. چون آگاهي بازگشت دليران رسيد، شهر را آراستند و آذين بستند و مشك و عنبر افشاندند و هوا را آكنده از بوي خوش و آواز و رود و رامشگران كردند. گشتاسپ به بزم و شادي آراست و با بزرگان لشكر و كشور، موبدان و دانايان به پيشواز شتافتند. اسفنديار چون روي پدر را ديد
شادان او را در برگرفت، بر فر او آفرين خواند .

داستان رستم و اسفنديار


شبانگاه اسفنديار از بزم شاه بازگشت و دلگير از خلف وعده
پدر ، نزد مادرش كتايون لب به شكايت گشود .
مادر مي دانست كه گشتاسپ كسي نيست كه پادشاهي را به پسر دهد پس او را پند داد و گفت " پسر رنجديده ام، اين همه افزون خواهي مكن، تو فرمانرواي خزانه و لشكر ايراني و پدرت تنها همان تاج را بر سر دارد كه آن هم پس از مرگش به تو می رسد " .
اسفنديار از مادر نيز رنجيد و اسفنديار تا دو روز به درگاه پدر نرفت. روز سوم گشتاسپ آگاه شد كه فرزند آرزوي تاج و تخت دارد. جاماسپ و فالگويان و ستاره شناسان را فراخواند و طالعه و آينده پسر را از آنان پرسيد . جاماسپ در زيج ها نگريست و چين به ابرو و اشك به چشم آورد و آنچه دیده بود به گشتاسب گفت . دیگر روز اسفندیار در بارگاه پدر و در مقابل سپهبدان و موبدان از ناکامی های او و کامیابی های خود گفت و از پدر خواست که تاج و تخت را به او واگذارد . پدر برای آنکه از خواسته پسر سرباز زند از پسر خواست تا به سیستان رود و رستم را بدون توجه به مقامش ، دست بسته به نزدش بیاورد ، زیرا می دانست او از عهده این کار بر نخواهد آمد و همچنین در پیشگویی شنیده بود که پسرش به دست رستم کشته می شود . اسفندیار نخست اعتراض کرد و از نیرنگ پدر باخبر شد ولی سرانجام به سبب کامجویی و خدمت به خاندان و مذهب ، تسلیم خواسته پدر شد . کتایون بسیار کوشید تا اسفندیار را از اجرای فرمان گشتاسب باز دارد اما موفق نشد . سرانجام اسفندیار به زابل لشکر کشید همچنان پيش رفت تا بر سر دو راهي گنبدان دژ و زابل رسيد. شتري كه در پيشاپيش كاروان حركت مي كرد ناگهاه بر زمين نشست و هرچه چوب بر سرش زدند همچنان بر جاي ماند. كاروان از رفتن باز ايستاد، اسفنديار خوابيدن شتر را به فال بد گرفت و فرمان داد سر شتر را ببرند تا بد روزگار از او بگردد. شاهزاده ، هشدار سپهر را خوار شمرد و به راه ادامه داد، اما از بيم گزند بر لب هيرمند سراپرده زد و با نامدارانش به بزم و رامش نشست و به يارانش از مقام و جایگاه و نیرنگ پدر گفت . سرانجام تصمیم گرفت فرستاده اي خردمند و دلير نزد رستم فرستد كه پهلوان خود پيش او بيايد و تن به فرمان او نهد تا در جنگ و گزند بسته بماند . اسفنديار ، بهمن را فراخواند و به او گفت كه خود را شایسته بيارايد و همراه ده موبد نيكنام به پيامبري نزد رستم رود و او را از داستان باخبر کند . بهمن به جایگاه رستم رفت و چون او و رخش و فرامرز و زواره را دید ترسيد پدرش تاب كارزار نداشته باشد پس چاره اي انديشيد و سنگي از كوه كند و بسوي رستم فرو غلتاند. زواره با ديدن آنچه پيش مي آمد خروشيد و رستم را از آمدن سنگ غلتان خبر كرد. اما رستم نه جنبيد و نه گور از دست نهاد، همان گونه كه نشسته بود پاشنه پا را بر سنگ زد و آن را از خود دور كرد. بهمن مبهوت از آنچه ديده بود بر اسب نشست و به شكارگاه آمد. رستم او را پذيرا شد و نامش را پرسيد چون دانست بهمن پور اسفنديار است او را در بر گرفت. بهمن نيز درود پدر و ايرانيان را داد و گفت اسفنديار در كنار هيرمند سراپرده زده و پيامي براي پهلوان فرستاده است. قرار بر این شد که رستم و اسفندیار یکدیگر را دیدار نمایند . رستم ، اسفندیار را از نیرنگ پدر آگاه ساخت و اسفندیار نیز پذیرفت و رستم را وعده داد که هرگاه بر تخت نشیند او را آزاد می کند . سپس تهمتن را به مهمانی به کشکرگاه خواند ولی به زودی پشیمان شد و از او پوزش خواست . رستم سوار بر رخش به لشكرگاه اسفنديار رسيد همه لشكريان از ديدن او لب به تحسين گشودند . اسفنديار، رستم را با مهرباني پذيرا شد. تهمتن گله آغاز كرد . اسفنديار خنديد و پوزش خواست كه" اي پهلوان، دلتنگ مشو. روز گرم بود و راه دراز نخواستم ترا رنجيده كنم. مي خواستم هکر نست فردا به پوزش به ديدار تو و زال بيايم " سپس او را تعارف به نشستن در سمت چپ خويش كرد. رستم نشستن در آن سمت را توهيني به خود دانست. ناچار بهمن كه در سمت راست پدر بود از جاي برخاست تا پهلوان بر جاي دلخواه بنشيند. اسفنديار كه خشم تهمتن را ديد به بهمن فرمود كرسي زريني در سمت راست او بگذارد و پهلوان را چنانكه شايسته بود كنار خود نشاند . اسفنديار كه تا اينجا مهربان بود، چنانكه گويي مي خواهد خشم و نكوهش رستم را پاسخ گويد از سپید مویی و بدشگونی زال و نیک نژادی خود سخن گفت . رستم نیز در پاسخ از نژاد آریایی پدر و مادرش گفت و از هنرهای خود و پهلوانی نیاکانش گفت . اسفنديار خنديد، دست رستم را در دست گرفت وبه شوخي چنان فشرد كه از ناخنهايش خونابه ريخت اما پهلوان خم به ابرو نياورد. رستم به نوبه خود در حالي كه فر و دلاوري اسفنديار را مي ستود دستش را چنان در چنگ فشرد كه چهره شاهزاده از درد سرخ شد و ناخنهايش و به خون نشست. آنگاه هر دو بر خوان می نشستند. رستم بار ديگر از شاهزاده ایرانی خواست که كينه از دل بشويد و اندیشه بد را از خود دور کند . اسفنديار نیز از او خواست پند بپذيرد و به فرمان شاه كه همان فرمان يزدان است تن دهد و دست بسته به بارگاه بيايد يا خود را براي كارزار فردا آماده كند. غم و اندوه رستم را فرا گرفت و دنيا در نظرش تاريك شد، زیرا دو راه دشوار در برابر داشت . پذيرفتن پيشنهاد اسفنديار ننگ بود و نپذيرفتن آن جنگ. رستم با خود انديشيد اگر سر فرود آورم و دست به بند او بدهم همه سربلندي و ناو آوريهاي گذشته من پايمال خواهد شد و اين ننگي است كه تا ابد با نام من خواهد ماند كه شاهزاده جواني به زابل آمد و دست رستم بست. اما اگر جنگي رخ دهد و اسفنديار كشته شود من سرافكنده و گرفتاي نفرين ابدي خواهم شد. اگر خود كشته شوم پس از مرگم زابلستان ويران و دودمانم نابود خواهد شد. پس رستم بار ديگر در خشم و پريشاني كوشيد تا در دوستي را بگشايد . اسفنديار خشك و متعصب پاسخ داد " تو مي خواهي با فسوس و چرب زباني اين بلا را از خود بگرداني، تا همه تو را نيك راي و هشيار و مرا بد انديشه بخوانند و بگويند رستم با ميهمانوازي و اميد با او سخن گفت و اسفنديار مهرباني او را خوار داشت و جز جنگ سخني به ميان نياورد. اما بدان كه من فرمان شاه را نه براي تاج و تخت كه چون حكم يزدان است گردن نهاده ام و زشت و زيباي جهان و بهشت و دوزخ را در او مي يابم " . رستم به خانه بازگشت و به برادرش زواره گفت كه اسباب جنگ و جوشن و كلاه خود و كمان و كمند و ببر بيان را فراهم كند . زال نگران نزد فرزند آمد و او را پند داد . رستم گفت " من فقط كمر گاهش را به كمند مي گيرم، به آغوشم از زين برمي دارم و بر تخت ناز مي نشانم و پس از آنكه سه روز مهمان من بود با او نزد گشتاسپ مي روم تاج بر سرش مي گذارم و چنانكه خدمت قباد كردم كمر به خدمتش مي بندم " . زال بر خامی پسر خنديد .

چون خورشيد برآمد. رستم ببر بيان را روي خفتان پوشيد، كمند را به فتراك زين بست و سوار بر رخش شد و از زواره خواست تا لشكري آراسته گرد آورد و خود در پيش و زواره با لشكر در پشت سرش، تا لب هيرمند تاختند. در آنجا رستم از برادر خواست تا لشكر را نگه دارد و خود به تنهايي از آب گذشت و به لشكرگاه اسفنديار شتافت.
اسفنديار سر خوش و خندان، زره پوشيد و كلاهخود بر سر نهاد، نيزه را بر زين زد و با زور بازويي كه داشت همچون پلنگ از زمين بر زين اسب پريد و گرز گاو سر را به دست گرفت. اسفنديار چون رستم را تنها و بدون سپاه ديد، از پشوتن خواست تا سپاه را باز گرداند و دو پهلوان چنان به رزم شتافتند كه گويي از جهان بزم و آشتي برافتاده. چون آن دو شير سرافراز، يكي پير و ديگري جوان به هم نزديك شدند، اسبانشان خروشي سر دادند كه دشت نبرد به لرزه افتاد. رستم فرياد برآورد " : در رزم شتاب مكن! اگر خواسته تو جنگ و خونريزي است، سواران زابلي من آماده اند تا با لشكر تو در آويزند و ما از جنگ بر كنار باشيم."
اسفنديار خروشيد كه:" اي نابكار! سپيده دم آمدي و مرا به نبرد طلبيدي و اكنون كه شكست را نزديك مي بيني با فريب و نيرنگ از آن مي گريزي؟ "
رستم گفت: " اي نوجوان تازه كار! رزم رستم را آسان پنداشته اي؟ مي ترسم زماني مرا بشناسي كه بر كشته ات مي گريم " .
اسفنديار زبان به دشنام گشود ولي رستم پاسخي نداد و جنگ تن به تن آغاز شد. آنها دست به نيزه بردند و چون نيزه ها شكست، شمشير گرفتند و چون تيغها نيز شكست، گرزها را برداشتند و بر گردنهاي افروخته خود گرفتند و چون گرزها هم از دسته شكستند، دستها به كار افتاد و دست به دوال كمر بردند.
پهلوانان بدون آنكه يكي ديگري را از زين بردارد، با جوشن و برگستوان چاك چاك، بي نتيجه نبرد گاه را ترك كردند.

کشته شدن نوش آذر و مهرنوش به دست زواره و فرامرز


چون جنگ به درازا كشيد و رستم باز نگشت، زواره با سپاه، نزديك آمد و از ايرانيان پرسيد: " رستم كجاست؟ مگر شما با پاي خود به جنگ رستم و كام نهنگ نيامده ايد؟ پس چرا خاموشيد؟ " و زبان به دشنام گشود و ناسزا گفت. نوش آذر، پسر اسفنديار كه خود سواري نامدار بود، از اين ناسزا برآشفت و پاسخ دشنام را به دشنام داد و گفت : "اي سگزي بي خرد! ما پاكدين و به فرمان شاهيم و افسوس كه اسفنديار دستور جنگ با سگان را نداده تا هنر ما را در گرز و نيزه ببيند " .
اين گفت و گو آتش جنگ را بين دو لشكر برافروخت و زواره دستور حمله داد. سپاهيانش پيش تاختند و عده بيشماري از ايرانيان را به خاك افكندند. نوش آذر تيغ هندي به دست پيش آمد و الواي را كه نيزه دار رستم بود به يك ضربه شمشير به دو نيم كرد و از پاي درآورد. زواره كه از دور كشته شدن الواي را ديد، شتابان آمد و با نيزه چنان ضربه اي بر سر نوش آذر زد كه جوان در دم به خاك افتاد. مهرنوش كشته شدن برادر را ديد و اسب را برانگيخت و پيش صف لشكريان آمد و از آن سو، فرامرز نيز تيغ هندي به دست پيش تاخت و با مهرنوش درآويخت. دو جوان پرخاشجو چون شير برآشفتند و بر هم تيغ باريدند تا آنكه مهرنوش تيغ را بالا برد تا بر سر حريف فرود آورد كه شمشير بر گردن اسبش خورد و او را از پاي در آورد. مهرنوش پياده به جنگ آمد اما فرامرز تيغ بر سر او زد و خاك از خونش گلگون كرد. بهمن كه برادران را كشته ديد، سراسيمه به نبردگاه اسفنديار آمد و به پدر آگاهي داد كه فرزندانش بدست سگزيان كشته شدند. اسفنديار برآشفت و رستم را نكوهش كرد كه:«اي ديوزاد! دو سگزي، فرزندانم را كشته اند، از روي من شرم نمي كني؟ از يزدان نمي ترسي؟ مگر پيمان ما بر آن نبود كه بي سپاه بجنگيم؟ تو چرا پيمان شكستي؟»

رستم سخت غمگين شد و بر سر شاه، خورشيد و شمشير سوگند خورد كه " من دستور جنگ نداده بودم " .

گریختن رستم


دو پهلوان يكديگر را به تيرباران گرفته، تيرهاي رستم بر اسفنديار كارگر نبود، اما تيرهاي اسفنديار خشمگين كه پيكاني از الماس داشتند، زره رستم را چون كاغذ مي دريد و تن او را چاك چاك مي كرد. تن رخش نيز از آن زخمها سست شد و سوار درمانده، ناچار از اسب فرود آمد و به كوه گريخت و رخش بي سوار به خانه بازگشت. اسفنديار را از گریز او خنده گرفت .زواره از ديدن رخش بدون سوار، جهان پيش چشمش سياه شد. به نبردگاه شتافت و پيلتن را ديد كه سست و لرزان افتاده و خون از تنش فرو مي ريزد. رستم ، زواره را فرستاد تا پدر چاره ای کند و از اسفندیار نیز آن شب را مجال خواست .
رستم خسته و مجروح از آب گذشت و به خانه شتافت .

زاري اسفنديار بر پسران

اسفنديار هم به سراپرده خويش بازگشت و در آنجا همه را در سوگ نوش آذر و مهرنوش ديد. سركشتگان را در بر گرفت و بر آن دو گرد جوان زاري كرد و فرمود تا آنها را در تابوت زرين نهادند و با پيامي نزد گشتاسپ فرستادشان .

راي زدن رستم با خويشان و چاره گری سیمرغ

از آن سو چون رستم خسته و مجروح به ايوان رسيد. بستگانش گرد او را گرفتند و زواره و فرامرز از ديدن تن رنجور پهلوان، گريان شدند و مادرش رودابه موي كند و روي خراشيد و زال چهره بر زخمهاي پسر گذاشت و بر حال او ناليد. زال با سه مجمر آتش به كوه رفت و پر سيمرغ را در مجمر نهاد و آتش زد. چون پاسي از شب گذشت، آسمان تيره شد و سيمرغ نزد زال فرود آمد. زال بر مجمرها عود افشاند و بر او نماز برد. سيمرغ رخ رنجور و چشمان اشكبار زال را ديد، حال او را پرسيد و چون از حالش آگاه شد او را دلداری داد و رستم را خواست . مرغ با منقار خود پيكانها را از تن رستم بيرون كشيد و خون زخمها را مكيد و پرش را بر آنها ماليد، زخمها در دم التيام و رخش را نيز پيش خواند و از گردنش شش پيكان به منقار كشيد و اسب در دم خروشي برآورد و تهمتن را شاد كرد. آنگاه سیمرغ از رستم کارش را پرسید و از گناه کشتن اسفندیار خبر داد . تهمتن با مرغ پیمان ساخت که فردا آن شاهزاده را به آشتی خواند تا چاره ای بر او یابد .
چون سيمرغ او را همداستان يافت، راز كشتن اسفنديار را چنين به او آموخت كه : در كنار درياي چين بيشه اي است و در آن بيشه درخت گزي تناور و پرورده به آب زر، شاخه اي باريك و بلند از آن را ببر و با آن تيري بساز و آنرا بر اسفنديار بزن كه مرگ او تنها به اين تير خواهد بود.
رستم پذيرفت و چنین نمود . آنگاه سیمرغ
براي آخرين بار نيز به پهلوان يادآوري كرد كه:" مبادا پيمان را فراموش كني! فردا چون اسفنديار به رزمت آمد بكوش تا به خواهش و سخنهاي شيرين و ياد روزگار گذشته و رنجهاي كهن، او را به آشتي فراخواني. اما اگر باز هم تو را خوار كرد و خواهشت را نپذيرفت، اين نشانه آن است كه زمانش به سر رسيده. پس كمان را به زه كن، دو دستت را راست چشمان او بگير و تير را رها كن!"
سيمرغ پس از اين گفت و گو پر كشيد و از آنجا دور شد و رستم سرگرم ساختن آن تير شد.
چون سپيده بردميد، رستم سلاح برگرفت، نام جهان آفرين را ياد كرد، سوار بر رخش به لشكر گاه اسفنديار آمد و خروش برآورد .
اسفنديار كه بانگ او را شنيد در شگفت ماند و به پشوتن گفت: " گمانم نبود با آن همه تير كه ديروز بر او و اسبش باريدم، بار ديگر او را تندرست بر رخش ببينم. شنيده بودم كه زال جادو پرست، به هر كاري دست مي زند اما تاكنون باور نمي كردم " .
اسفنديار نيز جوشن پوشيد، به رستم نزديك شد و برافروخته از كين، چون شير غريد كه:«اي سگزي! تيرها و زخمهاي ديروز را فراموش كردي كه باز به ميدان رزم تاختي؟ ترا جادوي زال بر سر پا نگه داشته و گرنه بايد در دخمه مي بودي، اما امروز تنت را چنان به تير بدوزم كه جادوي زال هم چاره گرت نباشد.»
رستم كه او را آن گونه خشمگين ديد آهي از دل بركشيد و گفت:«اي يل برگزيده، اي كه از جنگ سير نمي شوي! تو چشم خرد را بسته اي، من امروز در پي جنگ نيستم، تنها براي پوزش و آشتي به سراغت آمده ام.
اسفندیار دوباره نپذیرفت و کار رستم را فریبکاری خواند .

كشته شدن اسفنديار به دست رستم

رستم دانست كه ديگر لابه سودي ندارد، پس كمان را به زه كرد و در نهان خداوند را خواند كه:«اي دادار دادگر! تو شاهد باش و گناهم را به باد افره مگير كه من آنچه در توان داشتم كردم و او نپذيرفت.» تهمتن ديگر درنگ نكرد، گز را در كمان راند و چنانكه سيمرغ آموخته بود راست چشم اسفنديار را گرفت و تير را رها كرد. جهان پيش چشم آن نامدار سياه شد و آتش كينه در دلش به خاموشي گراييد.
اسفنديار دست بر يال اسب سياه زد و سرش روي زين خم شد. رستم خود را پيش او رساند و گفت:" ديدي اين ستيزه جويي تو چه به بار آورد؟ مگر تو نگفتي كه من رويين تنم؟ من از شست تو هشت تير خوردم و نناليدم، تو چگونه به يك تير از كارزار برگشتي و سر بر زين نهادي؟ هم اكنون سرت بر خاك خواهد آمد و دل مادرت بر تو خواهد سوخت " .
كه در اين هنگام شهريار از اسب سرنگون شد و بر خاك افتاد. اما پس از زماني بهوش آمد و بر خاك نشست و تير را گرفت و پر و پيكان خونين را بيرون كشيد. همان گه بهمن و پشوتن دوان نزد پهلوان آمدند و او را خونين بر خاك ديدند. پشوتن جامه بر تن چاك كرد و ناليد كه:« راز جهان را چه كسي جز خداوند مي داند؟ اسفندياري كه در راه دين اين همه كوشيد و هرگز به بيداد دست نيازيد، در جواني بر خاك افتاد. اما آن ستمكاراني كه گيتي از رنجشان در عذاب است، روزگار دراز به خوشي مي گذرانند.»
بهمن نيز خود را به خاك انداخت و چهره در خون گرم پدر ماليد دو جوان اسفنديار را در بر گرفتند و خون از چهره اش پاك كردند.

اسفنديار به زحمت گفت: " برادر! خود را بر من تباه مكن و بر كشته من منال كه بهره من از روزگار همين بود. هر زنده اي سرانجام در خاك خواهد شد. مگر نياكان ما كجا رفتند، چه كسي در اين جهان فاني تا ابد زيسته؟ من آنچه توانستم در راه يزدان و ديدن زرتشت كوشيدم و چون دست اهريمن كوتاه شد، دست روزگار چون چنگال شير فرود آمد و زمانه ام را به سر آورد و اكنون تنها اميدم آن است كه روانم در بهشت به آنچه آرزو داشت برسد. اما به اين چوب گز كه در مشت دارم بنگريد! بند و افسون زال و سيمرغ را در آن ببينيد. رستم مرا به جوانمردي نكشت، اين چاره گري و نيرنگ سيمرغ بود كه به اين چوب گز روزگارم را به سر آورد."
رستم با درد و غم گريست و نزديك آمد و گفت:" آري، آنچه پهلوان مي گويد درست است. من تاكنون بسيار رزم كرده و گردنكشان زيادي ديده ام، اما سواري چون اسفنديار نديده بودم، از دستش بيچاره شدم و به چاره گري، اين تير مرگ را در كمان گذاشتم و چون روزش به سر آمد بر او انداختم، اما اگر پيمانه عمرش پر نشده بود، كجا چاره من بر او كارگر مي شد؟ در اين ميان من بهانه اي بيش نبودم كه به اين تيرگي افسانه خواهم شد " .

اندرز كردن اسفنديار رستم را


چون خبر كشته شدن اسفنديار به زال رسيد، با زواره و فرامرز، زاري كنان به دشت نبرد آمد و خروش ناله و زاري آنان روي خورشيد را تيره كرد. زال به رستم گفت:« زاري من نه بر اين كشته كه بر توست. من از دانايان چيني و اخترشناسان شنيده ام كه هر كس خون اسفنديار را بريزد به شوربختي دو گيتي گرفتار خواهد شد. » . اسفنديار در آستانه مرگ ،
رستم را پيش خواند . رستم اشك ريزان و مويه كنان به او نزديك شد.
اسفنديار كه گويي در واپسين دم حيات چشم دلش گشوده شده به رستم گفت : "
اين دست ستمكار پدر بود كه مرا براي سوختن و ويران كردن سيستان و زابلستان و به بند كشيدن تو به اينجا فرستاد. او مرا از خود دور كرد تا بميرم و دنيا به كام دل او باشد. اكنون فرزند نامورم بهمن را به تو مي سپارم تا پدر وار در تربيتش بكوشي و از آيين رزم و بزم و شكار و آنچه شايسته شاهان است به او بياموزي . من از جاماسپ كه نامش از جهان گم باد شنيده ام كه بهمن، يادگار من، شهريار ايران خواهد شد " .

همان گاه تهمتن به پاي خاست و دست راست را به نشانه سوگند به سينه نهاد و گفت:« فرمان مي پذيرم و پدر وار بهمن را پرورش مي دهم، او را بر تخت مي نشانم و تاج دلفروز بر سرش مي نهم و خود بنده وار كمر به خدمتش مي بندم.»
اسفنديار باز گفت:«اي پهلوان! يزدان گواه است كه اين راي جهان آفرين بود كه نام نيك تو با همه نيكوييهايي كه كردي و رنجهايي كه كشيدي بر گردد و روانت گرفتار غم و رنج باشد.» و سپس رو به پشوتن كرد و گفت: "
من در آستانه مرگم، پس از من تو لشكر را به ايران بازگردان و چون پدر را ديدي به او بگو، اكنون زمانه سراسر به كام توست، اما من چنين از تو چشم نداشتم كه پس از آن همه رنج كه در جنگ با دشمنان و رواج دين بهي بردم، تا پادشاهي را از تو خواستم مرا به كشتن بفرستي، گرچه از دل تاريك تو بيش از اين هم انتظاري نيست . "
اكنون كه كام دل يافتي با خيال راحت پادشاهي كن و در ايوانت بساط جشن و سور بگستران كه تخت شاهي تو راست و تابوت و دخمه مرا. اما بدان كه از مرگ گريزي نيست و من در جهان ديگر چشم به راهت خواهم بود تا با هم نزد يزدان رويم و از او داوري خواهيم. به مادرم هم بگو، آنكه تيرش از كوه پولاد مي گذشت، به يك تير از پاي درآمد. به او سفارش كن كه در سوگ من خود را نرنجاند و روي مرا در كفن نبيند كه سوگ و زاري او افزونتر خواهد شد.مي دانم به زودي نزدم خواهد شتافت. بدرود مرا تا جاودان به خواهران و همسرم برسان و بگو كه اين بد از تاج پدر بر من رسيد و جان من كليد گنج او شد. باشد كه از ديدن تابوتم، جان تاريكش شرمزده شود."
اسفنديار اين سخنان را گفت و آه بلندي كشيد و جان پاكش از تن برفت. تهمتن جامه بر تن دريد و خاك بر سر پاشيد، گريست و به كشته خود گفت: «روانت در بهشت باد و بد انديشت در رنج! كه سرانجام، من هم با همه سربلندي با كشتن تو بدنام شدم.»
زواره به رستم نزديك شد و گفت:« پرورش بهمن را نپذير كه دانايان گفته اند، بچه شيري را كه بپروري چون بزرگ و نيرومند شد، نخست پرورنده را خواهد دريد. بهمن هم چون به تاج شاهي رسد، نخست به كين پدر زابلستان را ويران خواهد كرد. كه پدر كشته را هرگز آشتي نخواهد بود.
رستم پاسخ داد:« تو فتنه برپا مكن كه با تقدير آسمان نمي توان جنگيد، گرچه بهمن با من بد كند من اين كار را برمي گزينم تا هر كه به چشم خود در آن بنگرد مرا به نيكي ياد كند.»

بردن پشوتن تابوت اسفنديار نزد گشتاسپ


آن گاه تابوتي آهنين ساختند، دور آن ديباي چين گستردند و اسفنديار را در ديباي زربفت كفن كردند و تاج پيروزه بر سر نهادند و درون تابوت قرار دادند. روي تابوت را به قير اندودند و بر آن مشك و عبير افشاندند. رستم چهل شتر گزيده آورد كه بر همگي ديباي چيني افكنده بودند و تابوت را بر روي دو شتر نهادند.
سپاهيان همه موي كنده و گريان و نام شاه بر زبان، در دو سوي تابوت به حركت درآمدند. اسب سياه اسفنديار با دم و يال بريده به نشان سوگ ا در پيشاپيش سپاه مي رفت و بر زين نگونسارش گرز و جوشن و كلاهخود پهلوان نهاده شده بود. سپاه به سوي ايران رفت و بهمن با چشماني خونبار در زابل ماند و رستم او را به ايوان خويش برد تا چون جان شيرين او را پرورش دهد. چون خبر مرگ اسفنديار به پايتخت رسيد، خروش سوگ و زاري از هر سوي ايران برخاست. گشتاسپ جامه بر تن دريد و خود را به خاك انداخت و پسر را چنين ستود كه:« اي پاكدين! ديگر زمين و زمان چون تو پهلواني را به خود نخواهد ديد، اي كه با شمشيرت دين را رواج دادي و جهان را بسامان كردي!»


بزرگان ايران كه همه سوگوار بودند، از او به خشم آمدند و بدون آزرم نكوهشش كردند كه: « از تاج كياني شرمت باد! اسفنديار را تو به كشتن دادي.» و او را تنها گذاشتند و از ايوانش رفتند. مادر و خواهران اسفنديار سر و پا برهنه، جامه بر تن دريدند و خاك بر سر افشاندند. بر پشوتن آويختند كه تابوت را بگشايد تا بار ديگر روي او ببينند. پشوتن زاري كنان به آهنگران دستور داد تا در تابوت را بگشايند، آن گاه رستخيزي برخاست.
مادر و خواهرانش از ديدن روي و ريش آغشته به مشك او مدهوش بر زمين افتادند و چون بهوش آمدند، اسب سياه بي سوار را در برگرفتند و روي بر بال و برش نهادند. كتايون چهره بر يال اسب نهاد و خاك بر تاركش ريخت و ناليد .
و خروش و سوگ سپاه نيز به آسمان برخاست. پشوتن به ايوان شاه رفت و چون نزد تختش رسيد، نه تختش را بوسيد و نه بر او نماز برد. خروش برآورد كه:«اي سر كرده سركشان! بيا تا نشان بخت برگشته و پشت شكسته ات را ببيني، بيا و نگاه كن كه با خود چه كردي و كرا به كشتن دادي؟ تو فره ايزدي را از خود گسستي، تو نكوهش اين جهان و پرستش روز شمار را به خاطر اين تاج و تخت به جان خريدي.»

و رو به جاماسپ كرد و به او گفت: « اي شوم بد كيش و بدانديش، اي دروغگو! تو ميان شاه و اسفنديار دشمني افكندي، اي پير بدخواه! تو اين راه بد را به شاه آموختي، تو اين تخم كين را كاشتي و تو گفتي كه مرگ اسفنديار به دست رستم است و شاه او را به آنجا فرستاد.» سپس وصيت اسفنديار را چنان كه شنيده بود براي همه باز گفت كه گشتاسپ به شنيدن آن زاري كرد و از كرده خويش پشيمان شد. آن گاه به آفريد و هماي نزد گشتاسپ آمدند و بر برادر زاري كردند روي و موي كندند و زبان به سرزنش او گشودند.
پهلوانيهاي برادر را برشمردند و كارهايش را ستودند و به او گفتند كه:«تو چنان فرزند دليري را به خاطر شاهي به كشتن دادي.كدام يك از شاهان پيشين چنين كاري كرده بودند كه تو كردي؟ آنچه اسفنديار از تو مي خواست هماني، كه تو از لهراسپ مي خواستي. آيا او تو را براي اين آرزو كشت و در آتش انداخت، يا تاج را تا روم برايت فرستاد و بر تختت نشاند؟ " .

حوصله گشتاسپ از زاري زنان به سر آمد و به پشوتن گفت:«برخيز و اينها را آرام كن!»
پشوتن زنان را از نزد شاه بيرون برد و به مادر گفت:«تا به كي مي خواهي بر پسرت شيون كني؟ او اكنون شاد و روشن روان در بهشت آرميده.» و مادر بيچاره پند او را پذيرفت و راي خداوند را گردن نهاد. از آن پس تا يك سال تمام در تمام ايران سوگ بود و از هر كوي و برزن صداي ناله و شيون مي آمد.

باز فرستادن رستم بهمن را به ايران

بهمن همچنان در زابلستان ماند و رستم به او سواري و فنون جنگ و شكار آموخت. به راز و رمز مي و بزم و گلستان آشنايش كرد و از پسرش فرامرز نيز گرامی تر داشت. چون چند سالي گذشت، رستم نامه اي به گشتاسپ نوشت و پس از آفرين بر شاه، از بي گناهي خود در مرگ اسفنديار و اينكه تا آخرين دم او را پند داده و از جنگ برحذر داشته سخنها راند و گفت كه بهمن را به هنرهاي شاهان آراسته ام و توشه اي از پند و خرد برايش اندوخته ام، پس اگر شاه پوزش مرا بپذيرد من نيز با همه گنج و خواسته خود، از دل و جان در خدمتت خواهم بود. چون نامه به گشتاسپ رسيد و پشوتن گواهي داد كه تهمتن با اندرز از اسفنديار خواسته تا دست از جنگ بردارد، گشتاسپ خشنود شد و پوزش او را پذيرفت . رستم شاد شد و غم و اندوه را فراموش كرد و باز مدتي گذشت تا بهمن شاهزاده اي شد بلند بالا، خردمند و با دانش. جاماسپ دانست كه پس از گشتاسپ، بهمن به شاهي خواهد رسيد. پس به شاه آموخت تا نامه اي به رستم بنويسد و سپاس دارد . رستم از خواندن نامه شاه شاد شد و در گنجهاي كهن را گشود و هداياي به بهمن سپرد و خود تا دو منزل او را همراهي كرد و نزد نيا بازش فرستاد. گشتاسپ چون نواده را ديد و او را بسيار شبيه پدرش يافت، به ياد پسر از دست رفته افتاد و اشك از ديده باريد و چون بهمن بسيار روشندل و دانا بود او را اردشير ناميد.


داستان مرگ رستم

در مشكوي ( حرمسرا ) زال بنده اي بود هنرمند، نوازنده رود و سراينده سرود. آن كنيزك روزي پسري آورد چون ماه درخشان، به بالاي سام سوار. خبر به زال دادند شاد شد. ستاره شناسان و دانشمندان را از كشمير و كابل خواست. بزرگان آتش پرست و آگاهان يزدان پرست، دانايان زيج رومي كه نزد زال جمع شدند و تمامشان ستاره كودك را و آنچه را كه بر او مي گذرد مورد توجه قرار دادند. اما اختران چنين گفتند كه زماني كه او به مردي برسد و پهلواني آغاز كند خاندان سام نيرم را تباه خواهد كرد و همه سيستان از او پر خروش مي شود. شهر ايران از آنچه كه اين كودك مي كند بر هم خواهد ريخت و روز مردم از او تلخ خواهد شد و پس از آن اندكي ديگر در جهان خواهد بود.» پسر را شغاد نامیدند . چون دوران كودكي اش بسر رسيد و جوان شد، شغاد را، بر شاه كابل فرستاد. ديري نگذشت كه او سواري دلاور شد، به گرز و كمان و كمند.
شاه كابل، به گيتي بديدار او شاد بود. پس دختر خود را به او داد تا فرزندي اصيل بوجود آيد. بودن شغاد نزد شاه كابل اين وسوسه را دامن زد كه چرا هر سال يك چرم گاو، زر به رستم باج دهند. بخصوص حالا كه شغاد داماد شاه كابل است، بايد فكري كرد روزي شغاد در نهان با شاه كابل گفت:«رستم از اينكه من داماد تو هستم شرم ندارد، و از تو باج طلب مي كند؟ اكنون بيا با هم بسازيم و او را بدام آوريم و تمام جهان را از خونريزي بر او آسوده كنيم!» هر دو با هم توافق كردند و به آنجا رسيدند كه نام رستم را از جهان گم كرده و اشك بر ديده دستان آورند. شبي تا صبح نخفتند و انديشه كردند كه با رستم چه بايد كرد. شغاد به شاه كابل گفت:«راه آن است كه مهماني بزرگي برپا كنيم، به هنگام مي خوردن تو من را از خود بران، سخن سرد و دشنام بد بگوي، من از تو قهر كرده سوي زابل مي روم و در آنجا از تو شكايت مي كنم. هم نزد رستم و هم نزد دستان. آن چنان كه رستم براي تلافي و حفظ من بسوي تو بيايد. در اين مدت شكار گاهي را انتخاب كن و در راه آن چندين چاه به بزرگي كه رستم و رخش در آن بيفتند بكن، در ته چاه نيزه هاي بلندي را بنشان و بر آن خنجر و دشنه ببند، تعداد چاه ها را هر چه بيشتر كني بهتر است . چنانكه گفتم در بن هر چاه نيزه و خنجر فراوان بنشان و سر چاه را سخت بپوشان و اين داستان را حتي به باد هم نگو كه حتي باد هم راز ما را بجايي ديگر خواهد برد.»


شاه كابل به گفتار آن بي خرد گوش كرد، جشني بر پا كرد و چون نان خوردند، مي و رود و رامشگران خواستند و شغاد خود را به مستي زد و از نژاد خود ستایش کرد . شاه كابل خود را به آشفتگي زد و تبار او و رستم را خوار کرد . چنانكه قرار بود سخنشان در اين زمينه بالا گرفت. عاقبت شغاد پاي بر اسب كرد و روانه زابل شد. شغاد چون به زابل رسيد به ديدار زال رفت، پدر شادمان شد، نوازش كرد و در پي آن شغاد نزد رستم رفت. رستم از ديدار او شاد شد، او را در بر گرفت و از کارش پرسيد . شغاد داستان را بازگو کرد .
رستم در خشم شد و قول کین خواهی داد سپس فرمان داد سپاهي شايسته آماده كنند تا به جنگ شاه كابل برود و شغاد را پادشاه آن سرزمين نمايد. چون كار لشكر آماده شد، شغاد نزد رستم رفت و او را بازداشت .
شاه كابل فرداي آن شب كه شغاد روانه زابل شد، گروهي چاه كن گزيده كرد، به شكار گاه رفت و فرمان داد تا در راه آن، چاه هاي فراوان كندند. چون آماده شد، فرمان داد نيزه و شمشير و دشنه و خنجر در آنها نصب كردند و سر چاه ها را چنان بستند كه انسان و حيوان آن را تشخيص نمي داد. از آن سو رستم بر رخش نشست و روانه راه شد. شغاد فرستاده اي را برگزيد و براي شاه كابل پيغام داد . شاه كابل از شهر بيرون آمد و چون رستم را ديد از اسب پياده شد، تاج از سر برداشت و در برابر رستم به خاك افتاد و پوزش خواست . دل رستم آرام شد و گناه او را بخشيد. فرمان داد تا كلاه بر سر نهاده، كفش پوشيده، بر اسب نشسته و همراه او روانه راه شود. نزديك شهر كابل باغي بود بسيار زيبا، زميني سر سبز با چشمه و جويبار، چون به آنجا رسيدند، شاه كابل جشني آراسته بود. به هنگام جشن، شاه كابل به رستم گفت:« در نزديكي اينجا ميان كوه و دشت شكار گاهي هست بي نظير. همه دشت پر است از آهو و گور و حيف است حال كه تا آنجا آمده اي شكار نكرده بروي » .
رستم تير و كمان بر گرفت و با شغاد و زواره روانه شكارگاه شد. چون به شكارگاه رسيدند، سپاهياني كه همراه رستم بودند هر يك بسوئي پراكنده شدند. شغاد نيز از ايشان جدا شد، اما زواره و تهمتن بر همان راه رفتند كه در آن چاه بود. رخش به كنار يكي از چاه ها رسيد، حيوان بوي خاك تازه را حس كرد. تن خود را جمع كرد. رستم هي بر آن زد، رخش از جا جست اما از بوي خاك تازه ترسيد و ميان دو چاه رسيد اما نمي خواست پيش برود. رستم به خشم آمد و تازيانه ای به رخش زد كه هرگز چنان نكرده بود. رخش ميان دو چاه مانده بود و خود در پی راه گريز بود . چون رستم بر او تازيانه زد، براي جستن بر دو پاي فشار آورد و دو پايش در چاهسار فرو رفت . رخش و رستم در چاهي كه پر از شمشير و تيغ تيز بود در غلتيدند. و رخش كه خود پهلوان بود، پهلويش دريده شد و تهمتن نيز بر تيغ و خنجرها فرو افتاد و در دم دانست كه شغاد چگونه در راهش چاه كنده است. رستم به نيروي مردي و غيرت پهلواني تن خويش را به كنار چاه رسانيد و با خستگي چشمهايش را گشود كه چشمش بر روی شغاد افتاد و دانست كه آن چاره او و شاه کابل است . رستم به شاه کابل گفت:« اي مرد بد گوهر! روزگار پزشك براي من ديگر سر آمده و تو هم بسر خواهد آمد و هيچ كسي زنده بر آسمان گذر نخواهد كرد ؛ چون من در گذشتم به اندك جان تو هم گرفته خواهد شد. فرامرز فرزند من كين مرا خواهد خواست.» سپس به شغاد گفت:« اكنون كه در آستان مرگ هستم كمان مرا برگير، تيري بزه كن و با دو تير ديگر به من بده تا اگر مدتي زنده بمانم و شيري از اينجا گذر كند مرا ندرد و بتوانم از خود دفاع كنم.» شغاد كمان را برگرفت و تير را بر آن نهاد و با خنده آن را پيش تهمتن نهاد . تهمتن با سختي كمان را به دست گرفت. شغاد چون حالت رستم را ديد، ا ز تيرش ترسید و در هر سو عقب سنگري مي گشت تا خود را حفظ كند. فقط درخت چنار بزرگي نزديك او بود كه به علت عمر دراز، ميانش تهي شده، اما شاخ و برگش بر جاي بود. شغاد خود را پشت آن رسانيده و پنهان شد. رستم چون چنان ديد، كمان را گوش تا گوش كشيده ، خدا را ياد كرد و درخت و برادر را بهم بر دوخت . رستم پس از آنکه جهان آفرین را یاد کرد جان سپرد .

داستان مرگ زواره و آوردن تابوت رستم به زابلستان

زواره نيز در چاهي ديگر افتاد و ديگر سپاهيان هم، همه از ميان رفتند. و از ميان آنها يكي از سواران نجات پيدا كرد كه در دم روانه زابلستان شد. چون به شهر زابل رسيد فرياد كرد كه چه نشسته ايد رستم و زواره و تمام سپاهيان از ميان رفتند و فقط يك تن من باقي مانده ام. خبر به زال دادند، بر خاك نشست و روي خراشيد و نوحه آغاز كرد . زال ، فرامرز ( پسر رستم ) را خواست و فرمان داد تا به كابلستان رفته كشتگان را به زابل آورده و شاه كابل را به سزا برساند. فرامرز با سپاه بسوي كابل حركت كرد چون به آن شهر رسيد، كسي از نامداران در شهر نمانده و همه گريخته بودند. فرامرز به شكارگاه رفت، دستور داد تا تختي آوردند، تن رستم را بيرون كشيدند، لباس از تنش كندند. با آب گرم سر و تن و ريشش را نرم نرم شستند، هر جا كه زخم خورده بود دوختند، گلاب و كافور بر تنش ريختند، در كنارش مشك و عنبر در آتش سوزانيدند و لباسي از ديبا بر تنش كفن كردند.چون تن رستم را بر تخت نهادند، از دو تخت نيز بزرگتر بود. پس تابوتي از ساج ساختند، همه درز چوب را با قير پر كردند. مشك و عنبر ريختند و از چاهي ديگر زواره را بيرون آوردند. دريدگي هاي تنش را دوختند، درود گران، ناروني بزرگ در جنگل پيدا كردند و از آن تخته كشيدند و از تخته ها عماري براي دو برادر ساختند. بعد پيلي آوردند و تن رخش را از چاه بيرون آورده و بر آن بار كردند، اسبي كه ديگر در جهان نه زاده و نه ديده شد. آن اسب را نيز به زابل آوردند. دو روز در آن كارها بودند.
از كابلستان تا زابلستان زن و مرد در كنار راه بر پاي ايستاده بودند، در زمين جاي پا نهادن نمانده بود. دو تابوت را بر روي دست دو روز و يك شب در راه آوردند تا به زابل رسيدند. در درون باغ رستم دخمه ساختند و دو تخت زرين در كنار هم نهادند، بر يكي رستم و بر ديگري زواره براي هميشه خفتند. هر كس كه بود مشك بر پاي جهان پهلوان ريخت و نوحه ها خواند .
همه از دخمه بيرون شدند و بيرون دخمه گوري چون اسب بر پا كردند و رخش را نيز جلوي دخمه رستم در دخمه اي كردند.فرامرز سوگ رستم را بر پا كرد و پس از آن لشكر بسوي كابل كشيدند. در خانه تهمتن را گشودند و سپاه و مردم را از گنج و درم بي نياز كردند.
به شاه كابل خبر دادند كه اكنون فرامرز با سپاهي فراوان در راه است. او نيز سپاه گرد آورد و به استقبال سپاه فرامرز رفت. چون دو لشكر صف كشيدند. فرامرز بدون هيچ سخن، هي بر اسب زد و بر قلب سپاه شاه كابل حمله برد و با همان حمله كار را بسامان رسانيد . سپاه فرامرز دشمن را پي كردند، بسياري از ايشان را كشتند و بسياري را اسير كردند. سپاهيان كابل همه شان از مردم هند و سند بودند .
شاه كابل را زنده در صندوق كردند و بر پشت پيل نهادند و همراه لشكر به شكارگاهي آوردند كه در آن براي رستم و زواره چاه كنده بودند، همچنين از ديگر بت پرستان كه خويش شاه كابل بودند. چهل تن را به همراه آوردند. در كنار يكي از چاه ها به فرمان فرامرز، زرد پي پشت شاه كابل را كشيدند، چنانكه استخوانش پديدار شد و در همان چاه او را سرنگون آويختند تا مرد. چهل بت پرست كه خويشان شاه كابل بودند، در آتش سوختند و از آنجا به سوي شغاد رفتند.
شغاد هنوز بر تيغ رستم آويخته بود. فرامرز دستور داد تا آتشي چون كوه افروختند و شغاد و چنار را با هم به آتش كشيدند. سپس خاك كابل را زير و زبر كردند و يكي از بزرگان زابل را امير كابل نمودند. يك سال در سيستان سوگ بود. همه مردم جامه هاي سياه و كبود در بر داشتند.

سوگواری زال و رودابه

رودابه آشفته شد و سوگند خورد كه در غم رستم نه لحظه اي بخوابد و نه لقمه اي بخورد. چشمش تاريكي گرفت و تنش ضعيف شد. هر سو كه مي رفت گروهي به دنبالش بودند تا زياني بر او نرسد. به هنگام خواب به آشپزخانه رفت، ماري را در آب ديد، دست برد و سرش را گرفت و كوشيد تا از آن مار غذا بپزد. خدمتكاران مار را از دستش بيرون آورده و به كاخ بردندش. برايش غذا آوردند، خورد تا سير شد. جاي خواب نرم برايش آوردند و خفت. چون بلند شد، هر گونه خوردني برايش بردند تا حالش به جا آمد. سپس هر آنچه داشت به درويشان داد و با خداي جهان راز گفت :«كه اي برتر از نام و از جايگاه روان تهمتن را از گناه بشوی و در بهشتش جاي ده »

داستان مرگ فرامرز آخرين پهلوان خاندان رستم

آن زمان كه بهمن به خونخواهی پدر بر سر زال پير تاخت آورد، فرامرز در مرز كابلستان بود. به او خبر دادند كه بهمن شاه با دستان چه كرده است. فرامرز در خشم شد و سپاه را روانه جنگ بهمن كرد. به بهمن خبر دادند فرامرز اينك مي رسد. پس او نيز سپاه را آرايش جنگ داده و آماده كرد تا فرامرز نيز رسيد. چون روبرو شدند هر دو لشكر صف كشيدند و سه روز و سه شب جنگ گروهي كردند. روز چهارم توفانی درگرفت که روي خود به فرامرز برگردانيد ، بهمن از اينكه توفان فرامرز را در ميان گرفت شاد شد و فرمان داد تا سپاهش بر زابلي ها بتازند. سپاهيان فرامرز طاقت توفان را نياورده و پراكنده شدند. فرامرز با گروهي اندك در ميدان ماند. و با اينكه همه تنش پر از زخم شمشير بود، انديشه كرد و دانست آن روز روز بلاست و اين توفان دام قضا است. فرامرز مردانگي كرد و يك تنه بر قلب سپاه بهمن زد و تا نزديك شاه رفت و قلب سپاه را از هم دريد. بهمن چون دليري فرامرز را ديد، خيره ماند. به لشكر بانگ زد كه گرد او را بگيريد، سواران چنان كردند، كمند بر سر دست آورده و بر فرامرز حمله برده و كمندها را بسوي او پرتاب كردند. اما فرامرز دست بر گرز گران كرد و بر ايشان حمله آورد و جنگيد. تنش زخم فراوان گرفته بود و توانش كاهش مي يافت. بهمن گفت او را تيرباران كنيد. آنقدر تير بر پيكر اسب فرامرز خورد كه بر زمین افتاد . فرامرز نیز از اسب بزير آمد، سپر بر سر گرفت و از چپ و راست بر ايشان حمله كرد. سپاهيان بهمن چون ديدند حريف فرامرز نمي شوند، به يك باره بر او تاختند . سرانجام فرامرز كه تواني نداشت گرفتار شد. او را نزد بهمن آوردند. بهمن با كينه در او نگريست، با تمام خدمتهاي خاندان او جان وي را نبخشيد و دستور داد تا دار بلندي برپا كردند و فرامرز را زنده بر دار آويخت . پشوتن ، وزير بهمن ، كه از آن كشتارها به رنج بود برخاست و بهمن را نکوهش کرد .چون بهمن سخنان پشوتن را شنيد، پشيمان شد . از پرده سراي بهمن آگهي دادند كه اي پهلوانان، تاراج و كشتن بس است آماده بازگشت شويد. بهمن دستور داد تا پاي دستان را از بند گشودند. تن فرامرز را به دخمه نهادند. پشوتن در زندان به زال گفت:« اكنون به ايوان بهمن برو.» رودابه چون زال را ديد گريست و ناله كرد كه : " اي رستم كجا هستي؟ چون تو رفتي گنج تو را تاراج كردند، ما را به اسيري گرفتند و پسرت را بباران تير كشتند. "
رودابه اين سخنان را رو در روي پشوتن گفت. به بهمن آگهي دادند كه رودابه را نمي توان ساكت كرد. پشوتن از شيون رودابه رنگ از رخش پريد. مردم زابل به حركت درآمدند.
بهمن گفت: "
سپاه حركت كند " . هنوز روشنايي روز بر كوه نيفتاده بود كه آواي كوس رفتن بلند شد و سپاه از زابل بسوي شهر ايران حركت كرد. از آن پس بهمن به آسودگي به تخت نشست و به آيين و داد پرداخت و به درويشان درم بخشيد.

موضوع: اسطوره ,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 31 ارديبهشت 1400 ساعت: 0:23

تعداد بازديد : 139

به این پست رای دهید:

بخش نظرات این مطلب


ليست صفحات

تعداد صفحات : 4

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 42
کل نظرات : 0
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین :
تعداد اعضا : 0
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
ورودی امروز گوگل :
ورودی گوگل دیروز :
بازدید هفته :
بازدید ماه :
بازدید سال :
بازدید کلی :
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 10.3.177.36
مرورگر : Unknown AppleWebKit
سیستم عامل : Search Bot
امروز : پنجشنبه 1 مرداد 1405

درباره ما

حماسه

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

آخرین نظرات کاربران

امکانات جانبی